تبریز قدیم

ی, جستجو

بازار تاریخی تبریز

شهر تبریز بارها در طول تاریخ ویران و تجدید بنا شده‌است. بنای این شهر به‌دوران اشکانی و ساسانی می‌رسد؛ ولی در آغاز دوران اسلامی ده کوچکی بیش نبوده‌است. تبریز در طی حکومت چهارصدسالهٔ خاندان «رَوّادی» و اسکان قبیلهٔ عرب «اَزْد»، به‌شکوفایی می‌رسد. اوج شکوفایی این شهر در زمان ایلخانان بوده‌است؛ زمانی که تبریز پایتخت قلمرویی به‌وسعت نیل تا آسیای مرکزی بوده‌است. این شهر در سده‌های گذشته، شاهد حوادث متعددی از قبیل اشغال توسط بیگانگان و زمین‌لرزه‌های مهلک بوده‌است. تبریز پایتخت آق‌قویونلوها و قراقویونلوها و اولین پایتخت حکومت صفویه و آغازگر انقلاب مشروطه برعلیه استبداد محمدعلی شاه بوده‌است.

شهر تبریز به سبب موقعیت خود، از مراکز تجاری منطقه بوده‌است و هم‌اکنون یکی از مراکز صنعتی ایران می‌باشد. این شهر در دو قرن اخیر مبدا بسیاری از تحولات اجتماعی، فرهنگی و صنعتی در ایران بوده است و نقشی کلیدی در تحولاتی مانند انقلاب مشروطیت و انقلاب ۱۳۵۷ و مدرنیزه کردن ایران داشته است.

محتویات

[ویرایش] دوران باستان

ارتباط شهر تبریز با یک‌سری از شهرهای دوران مادها در میان محققین مورد بحث است.[۱] شهر کنونی تبریز برروی خرابه‌های شهر تاوریس (بارها) بنا شده‌است. تاوریس یکی از بااهمیت‌ترین مراکز بازرگانی منطقه بوده و به‌عنوان پل ارتباطی بین شرق و غرب اهمیت فراوانی داشته‌است. این شهر در زمان حکمرانان اشکانی تبار ارمنستان پایتخت ارمنستان بوده‌است.[۲] [۳] هرچند ولادیمیر مینورسکی در دانشنامهٔ اسلام بیان می‌کند که این داستان که شاه اشکانی‌تبار ارمنستان به خاطر انتقام کشته‌شدن اردوان آخرین پادشاه اشکانی به‌دست اردشیر بابکان، مؤسس سلسله ساسانی، تبریز را اشغال کرده و این شهر را پایتخت ارمنستان قرار می‌دهد، براساس نوشته‌های واردان،[۴] (تاریخ‌نگار ارمنی در قرن چهاردهم میلادی) و در منابع قدیمی به‌چنین چیزی اشاره‌نشده‌است و این روایت ریشه‌های عامیانه دارد.[۱] در کتاب تاریخ ایران چاپ دانشگاه کمبریج آمده‌است که شهر تبریز در اوایل دوره ساسانی یعنی قرن سه یا چهار میلادی بناشده‌است و یا به احتمال بیشتر در قرن هفتم این واقعه اتفاق افتاده‌است.[۵]

[ویرایش] از فتح آذربایجان توسط اعراب تا ایلخانان

مسجد جامع تبریز

در زمان فتح آذربایجان به‌دست اعراب در سال ۲۲ هجری قمری آن‌گونه که در کتاب فتوح (نوشتهٔ البلاذری) آمده‌است، توجه سپاه اعراب بیش‌تر متوجه شهر اردبیل بوده‌است و حتی نامی از تبریز در فهرست شهرهایی که مرزبان پارسی از آن‌ها سربازگیری کرده بود، نیامده‌است. چنین پیداست که تبریز همان‌گونه که فاستوس[۶] بیزانسی اشاره‌کرده‌است، در قرن چهارم میلادی ویران شده‌بوده و در زمان حملهٔ اعراب قریه‌ای کوچک بیش نبوده‌است.[۱]

پس از فتح آذربایجان گروهی از اعراب در آذربایجان ساکن شدند. در زمان خلیفه منصور عباسی (۱۳۶ـ ۱۵۸)، حدود ۱۳۷، مردی به نام رَوّاد از قبیلة اَزْد، از قبایل مشهور یمن، در تبریز مسکن گزید و پسران او اقدام به ساخت نخستین دیوار شهر کردند. بگفته یاقوت حموی، «تبریز تا زمان روّاد ازدی، قریه بود، روّاد آنجا را آباد کرد و پس از او پسرش وجنا با برادرانش در آنجا عمارات و قصوری ساختند و آنجا را با حصار و دیواری محکم استوار کردند و مردم در آن شهر ساکن شدند.» این شهر از نیمة اول قرن سوم هجری رو به گسترش نهاد و اهمیت آن در منطقه آذربایجان به اندازه‌ای بود که متوکل عباسی، پس از زمین لرزة سخت و ویرانگر تبریز در ۲۴۴، بی درنگ فرمان بازسازی شهر را صادر نمود. علاءبن احمد ازدی که از حدود ۲۵۱ مأمور امور مالی ارمینیه و آذربایجان بود، در ۲۶۰ در برابر حاکم جدید آذربایجان، ابوالرُّدَینی عمربن علی بن مُرّ، نافرمانی کرد و کشته شد و بدینسان تبریز مدتی از دست خاندان ازدی خارج گردید.[۷]

نوشته‌هایی که از اواسط قرن چهارم هجری قمری در دست است، در مورد اندازهٔ شهر تبریز توافق نظری ندارند. نویسندگانی مانند ابن خرداذبه، بلاذری و طبری، تبریز را یکی از شهرهای کوچک آذربایجان توصیف کرده‌اند؛ درحالی که ابن حوقل می‌نویسد: «تجارت آن رواج دارد و نوعی پارچهٔ معروف ارمنی در آن‌جا بافته می‌شود». مورخ متأخرتری به‌نام ابن مسکویه متوفی می‌نویسد: «تبریز شهر مهمی است. باروی محکمی دارد. باغ‌های پردرخت، آن‌را احاطه کرده‌است. مردم آن شجاع، پرخاشجوی و توانگرند.» [۸] تبریز که در دوره فرمانروایی ابومنصور وهسودان روّادی رو به گسترش و آبادانی نهاده بود، در اثر زمین لرزه ۴۳۴ هجری بشدت آسیب دید.[۷] بطوریکه ناصرخسرو که که در ۴۳۸، از شهر دیدن کرده است مساحت تبریز را ۱۴۰۰ در ۱۴۰۰ گام بیان کرده‌است که براین اساس، به‌نظر نمی‌رسد مساحت شهر متجاوز از یک کیلومتر مربع بوده‌باشد.[۸] اعضای خاندان روّادیان تا ۴۴۶، با چند وقفه، حاکمان تبریز بودند. در این سال طغرل سلجوقی، وهسودان روّادی را خراجگزار خود کرد، و به گفته ابن اثیر طغرل در ۴۵۰، مملان بن وهسودان را به حکمرانی آذربایجان گماشت. الب ارسلان، جانشین طغرل، در ۴۶۳ حملان را از حکومت آذربایجان بر کنار نمود و به فرمانرواییِ نزدیک به چهارصد سال خاندان روّادی در این سرزمین پایان داد.[۷]

در نوشته‌های تاریخی از دوران سلجوقی اشارات زیادی به تبریز یافت نمی‌شود. در راحةالصدور آمده که طغرل جشن ازدواج خود را با دختر خلیفه در نزدیکی این شهر برپا ساخت.[۹] در ابتدای قرن ششم هجری قمری گزارش شده که امیر سوقمان القطبی - مؤسس سلسلهٔ شاهان ارمن که در اخلاط فرمان می‌راندند- حاکم تبریز بوده‌است. در طول حکومت سلطان محمود شاهد درگیری‌هایی جهت تصاحب تبریز بین امیر مراغه و طغرل (برادر سلطان محمود) هستیم. بعد از وفات سلطان محمود بسال ۵۲۵ هجری قمری بین داود پسر سلطان محمود و مسعود برادر او تنشی جهت تصاحب تبریز پیش آمد که در این میان داود پیروز شد و تبریز را مقر حکومت خود ساخت. آنچنان که از شواهد تاریخی بر می‌آید از زمان قزل ارسلان (۵۸۲ - ۵۸۷ هجری قمری) به بعد تبریز برای همیشه پایتخت آذربایجان گردید. [۸]

در ابتدای قرن هفتم هجری قمری مغول‌ها دو بار به تبریز حمله بردند ولی با دریافت غرامت بازگشتند. در سال ۶۲۷ هجری قمری مغول‌ها نهایتاً بر تمام آذربایجان و خصوصاً تبریز دست یافتند.[۸]

[ویرایش] از ایلخانان تا جنبش مشروطه

قسمتی از نقشه ایران در دوره افشاریه.
نام تبریز در شمال‌شرقی دریاچه ارومیه (در نقشه: دریاچه شاهی)، به انگلیسی: Tabris نوشته شده‌است.
مسجد سید حمزه

اوج شکوفایی تبریز در زمان ایلخانان بود؛ یعنی زمانی که این شهر پایتخت قلمرویی بود که از نیل تا آسیای میانه کشیده‌شده‌بود. تبریز در دوران تیموریان، قراقویونلوها و اوایل سلسلهٔ صفویه نیز پایتخت ایران بوده‌است.[۵] این شهر به سال ۱۵۰۰ میلادی (۹۰۶ هجری قمری) به‌تصرف شاه اسماعیل درآمد و تبریز اولین پایتخت ایران جدید در دورهٔ صفویه شد. در این زمان حدود دو سوم جمعیت ۲۰۰-۳۰۰ هزار نفری تبریز سنی‌مذهب بودند و به‌زودی سیاست‌های سختی جهت تحمیل مذهب شیعه به سنیان تبریز اعمال گردید. نزدیکی این شهر به‌مرز ایران و عثمانی موجب شد که این شهر در برابر تهدیدهای عثمانی آسیب‌پذیر شود؛ به‌طوری که چندین بار به‌تصرف عثمانیان درآمد تا این که شاه تهماسب صفوی در سال ۱۵۱۴ میلادی (۹۲۰ هجری قمری) پایتخت را از تبریز به قزوین منتقل کرد.[۱] تبریز در دورهٔ قاجار ولی‌عهدنشین این سلسله بود و ولی‌عهدان سلسلهٔ قاجار در این شهر اقامت می‌گزیدند.[۱]

ادامه نوشته

2. نوگرایی: نوگرایی و تجددطلبی (نک‍ : ه‍ د، تجدد ادبی) که حاصل برخورد فرهنگ سنتی ایران با فرهنگ و تمدن غرب است، از لحاظ نظری، با کسانی چون فتحعلی آخوندزاده،‌ و در طول دورۀ ناصری با ظهور چهره‌های دیگری از روشنگران ایرانی آغاز شد و از جمله در شعر و ادب فارسی تأثیری خاص نهاد و نه تنها شعر و ادب را دگرگون کرد که انواع تازه‌ای به انواع ادبی گذشته نیز افزود. نوگرایی در شعر و ادب، حتى پیش از جنبش موسوم به جنبش نیمایی به پیشوایی نیمایوشیج (د 1338ش) در تبریز آغاز شد و شاید بتوان گفت از نخستین کسانی که به فکر عدول از سبک و طرز شعر کلاسیک فارسی افتاد، تقی رفعت تبریزی (د 1299ش) بود. وی به تصریح در نخستین شمارۀ مجلۀ آزادیستان که به تاریخ دوم جوزای 1299ش انتشار یافته است، مسلک خود و یارانش را «تجدد در ادبیات»، و دستور عمل و سلوک خویش و طرفدارانش را صمیمیت و جرأت در تجدد اعلام کرد و با به دست دادن نمونه‌هایی تازه در شعر، پرچم شعر نو را برافراشت (آرین پور، 3/432).
بدیهی است که به دنبال اقدام رفعت و یاران وی، مناقشات دامنه‌داری بین سنت‌گرایان و تجدد طلبان درگرفت. پیش از این، جعفر خامنه‌ای (ز 1266ش)، فرزند علی‌اکبر خامنه‌ای تبریزی که از جوانان روشنفکر تبریز بود و زبان فرانسوی می‌دانست و با ادبیات نوین عثمانی نیز آشنایی داشت، از شکل سنتی و معمول شعر فارسی عدول کرده، و قطعه‌هایی بی‌امضا با قافیه بندی جدید و با مضامین تازه منتشر ساخته، و بدین‌سان، راهی تازه در شعر نمایانده بود. تقی رفعت و شمس کسمایی (د 1340ش) در پی تلاشهای جعفر خامنه‌ای، شعرهایی با طرز تازه سرودند و منتشر نمودند (نک‍ ‍: آرین‌پور، 3/436- 458) و بدین‌سان، افتخار نوگرایی در شعر فارسی را هم به نام تبریز ثبت کردند، شهری که از 352 تن شاعر معرفی شده در کتاب سخنوران آذربایجان،220 تن آنان بدان تعلق دارند (دولت‌آبادی، 1/ سی‌ و هفت).
از کارنامۀ درخشان تبریز در شعر فارسی که بگذریم، با کارنامۀ درخشان ادب پژوهی ادب پژوهان این شهر سرو کار داریم و به عنوان نمونه، می‌توانیم از محققانی نام ببریم چون: احمد کسروی (1269-1324ش) که کارهای پژوهشی وی در حوزه‌های مختلف از جمله تاریخ و ادب چشم‌گیر است (نک‍ : استعلامی، 1/157)؛ یوسف اعتصامی (1252-1316ش) که از جمله در ادب فارسی و عربی استاد بود و نه فقط تحقیقات وی در زبان فارسی که پژوهشهایش در زبان و ادب عربی نیز مورد توجه و تحسین قرار گرفت؛ چنان‌که کمتر از 20سال داشت که کتاب قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب او را در مصر جزو کتب درسی قرار دادند و ادیبان ساحل نیل بر کتاب ثورة‌الهند وی دیباچه‌ها نوشتند. آثار فارسی اعتصامی، جملگی ارجمند است و تربیت دختری چون پروین از سوی وی در حافظۀ تاریخ ادبیات ایران خواهد ماند ( لغت‌نامه...، ذیل پروین اعتصامی). وی از جملۀ نخستین مترجمان آثار غربی، به ویژه آثار فرانسوی، و نیز آثار عربی و ترکی بود (آرین‌پور، 2/113). افزون بر این، انتشار نخستین مجلۀ ادبی به زبان فارسی، موسوم به بهار را باید از جملۀ خدمات وی به زبان فارسی و فرهنگ ایرانی به شمار آورد (نک‍ : ه‍ د، اعتصامی، یوسف)
بر این فهرست باید نام نویسندگان و محققانی چون میرزا آقا تبریزی (ه‍ م)، به عنوان نخستین نمایشنامه نویس در زبان فارسی؛ عبدالرحیم طالبوف (1250- 1329ق)؛ حسن تقی‌‌زاده (1257- 1348ش)؛ حسین کاظم زاد‍‌ۀ ایرانشهر (1262-1340ش)؛ حاج محمدنخجوانی (د 1341ش)؛ محمدعلی تربیت (ه‍ م) و... را نیز افزود؛ بزرگانی که هر یک در اعتلای زبان و ادب فارسی کوششها داشتند و خون دلها خوردند؛ کوششهایی که همچنان از سوی خردمندان و محققان تبریزی ادامه دارد. شگفت نیست که در جـدول توزیع نویسندگان فارسی زبان عصر قاجـار ــ کـه بر حسب زادگاه نویسندگان فراهم آمده است ــ تبریز در میان 16 شهر بزرگ ایران حائز مرتبه ششم بوده است (اتحادیه، 65) و نیز شگفت نیست که از مجموع 581تن دانشمند و ادیب نامدار آذربایجان که محمدعلی تربیت در دانشمندان آذربایجان ترجمۀ احوال آنان را به دست داده است، 286تن تبریزی بوده‌اند (نک‍ ‍: سراسر کتاب)
جاذبه‌های فرهنگی، فکری و ادبی تبریز در طول تاریخ چنان بوده است که شمار قابل توجهی از نویسندگان و شاعران و دانشمندان، به گواهی شرح حال آنان، سالیانی از عمر خود را در تبریز گذرانده‌اند و یا تا پایان عمر در این شهر مانده‌اند و همان‌جا درگذشته‌اند و به خاک سپرده شده‌اند. از جملۀ این مشتاقان‌اند: ظهیر فاریابی (د 598ق)، مجیر بیلقانی (ز 577ق)، قطب‌الدین محمود کازرونی (د 710 یا 716ق)، اوحدی مراغه‌ای (د 738ق)، قاضی رکن‌الدین دعویدار قمی (سدۀ 6 و 7ق)، کمال خجندی (د 793 یا 803ق)، نصیبی گیلانی (ز 944ق) (نفیسی، 1/1721؛ خیام‌پور، 2/935-936؛ آذر، 858-860)، و جز آنها. مقبرة‌الشعرای تبریز نیز که مدفن 13 تن از شاعران بزرگ ایران زمین است، گواه صادق حسن توجه مردم این شهر به زبان و ادب فارسی است (سجادی، 435-436).
گذشته از این معانی و غیر از استمرار شعر و ادب فارسی در تبریز و آغاز نوگرایی ادبی در این شهر، تجددطلبی و نوگرایی، چنان‌که اشارت رفت، انواع دیگری به ادبیات سنتی ما افزوده که کارنامۀ این انواع نیز در تبریز و به طور کلی در آذربایجان چشم‌گیر است، مثلِ تحقیقات ادبی و تصحیح انتقادی متون به شیوۀ علمی و جدید؛ داستان‌نویسی، نمایشنامه‌نویسی، روزنامه‌نگاری و ... (برای توضیح و تفصیل، نک‍ : ذیل، آذربایجان، ادبیات).

مآخذ: آذربیگدلی، لطفعلی، آتشکده، به کوشش حسن سادات ناصری، تهران، 1334ش؛ آرین پور، یحیى، از صبا تانیما، تهران، 1354ش؛ آقا بزرگ، الذریعة؛ ابن‌حوقل، محمد، صورة‌الارض، ترجمۀ جعفر شعار، تهران، 1345ش؛ اتحادیه، منصوره، اینجا طهران است، تهران، 1377ش؛ استعلامی، محمد، بررسی ادبیات امروز، تهران، 1350ش؛ اسیری لاهیجی، محمد، مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن‌راز، به کوشش محمد رضا برزگر خالقی، تهران، 1371ش؛ اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ ایران، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1362ش؛ اولیا چلبی، سیاحت‌نامه، به کوشش احمد جودت، استانبول، 1314ق؛ بهار، محمدتقی، سبک‌شناسی، تهران، 1377ش؛ پورجوادی، نصرالله، «پیشگفتار»، «عرفان اصیل»، سفینۀ تبریز، تهران، 1381ش؛ تربیت، محمدعلی، دانشمندان آذربایجان، تهران، 1314ش؛ حائری، عبدالحسین، مقدمه بر سفینۀ تبریز، تهران، 1381ش؛ حشری تبریزی، محمدامین، روضۀ اطهار، به کوشش عزیز دولت آبادی، تهران، 1371ش؛
خیـام‌پور، عبدالرسـول، فرهنگ سخنوران، تهـران، 1368ش؛ دولت آبـادی، عزیز،
سخنوران آذربایجان، تبریز، 1355ش؛ دولتشاه سمرقندی، تذکرة الشعراء، به کوشش ادوارد براون، لیدن، 1901م؛ ذکاء، یحیى، جستارهایی دربارۀ زبان مردم آذربایگان، با مقدمۀ محمد امین ریاحی، تهران، 1379ش؛ رازی، امین‌احمد، هفت اقلیم، به کوشش جواد فاضل، تهران، 1340ش؛ رشیدالدین فضل الله، وقف‌نامۀ ربع رشیدی، به کوشش مجتبى مینوی و ایرج افشار، تهران، 1356ش؛ سام میرزا صفوی، تحفۀ سامی، به کوشش وحید دستگردی، تهران، 1314ش؛ سجادی، ضیاء‌الدین، کوی سرخاب تبریز و مقبرة‌ الشعراء، تهران، 1369ش؛ سفینۀ تبریز، گردآوری و به خط ابوالمجد محمدبن مسعود تبریزی، تهران، 1381ش؛ شاملو، ولی‌قلی، قصص الخاقانی، به کوشش حسن سادات ناصری، تهران، 1371ش؛ شمیسا، سیروس، سبک‌شناسی شعر، تهران، 1374ش؛ صادقی کتابدار، مجمع‌الخواص، ترجمۀ عبدالرسول خیام‌پور، تبریز، 1337ش؛ صائب تبریزی، محمد علی، دیوان، با مقدمۀ امیری فیروزکوهی، تهران، 1345ش؛ صبا، محمد مظفر حسین، تذکرۀ روز روشن، به کوشش رکن زادۀ آدمیت، تهران، 1343ش؛ صفا، ذبیح‌الله، تاریخ ادبیات در ایران، تهران، 1378ش؛ همو، حماسه‌سرایی در ایران، تهران، 1352ش؛ علیشیر نوایی، مجالس النفائس، به کوشش علی‌اصغر حکمت، تهران، 1323ش؛ عوفی، محمد، لباب الالباب، به کوشش ادوارد براون، لیدن، 1901م؛ فرصت، محمد نصیر، آثار العجم، به کوشش علی دهباشی، تهران، 1362ش؛ فروزانفر، بدیع الزمان، سخن و سخنوران، تهران، 1369ش؛ قطران تبریزی، دیوان، به کوشش محمد نخجوانی، تهران، 1362ش؛ کسروی، احمد، شهریاران گمنام، تهران، 1335ش؛ همو، آذری یا زبان باستان آذربایجان، تهران، 1353ش؛ گلچین معانی، احمد، کاروان هند، مشهد، 1369ش؛ همو، مکتب وقوع، تهران، 1374ش؛ لاهیجی، عبدالرزاق، دیوان، به کوشش ابوالحسن پروین پریشان‌زاده، تهران، 1369ش؛ لسترنج، گ.، سرزمینهای خلافت شرقی، ترجمۀ محمود عرفان، تهران، 1364ش؛ لغت‌نامۀ دهخدا؛ محجوب، محمدجعفر، سبک خراسانی در شعر فارسی، تهران، 1345ش؛ معزّی، محمد، دیوان، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، 1318ش؛ مغربی، شمس، دیوان، به کوشش ابوطالب میرعابدینی، تهران، 1358ش؛ مولوی، مثنوی معنوی، به کوشش نیکلسن، تهران، 1363ش؛ میرعابدینی، ابوطالب،‌مقدمه بر دیوان شمس مغربی (هم‍ ‌)؛ ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1363ش؛ نسوی، محمد، نفثة‌‌المصدور، به کوشش امیرحسین یزدگردی، تهران، 1370ش؛ نصرآبادی، محمدطاهر، تذکره، به کوشش محسن ناجی نصرآبادی، تهران، 1378ش؛ نظامی عروضی، احمد، چهار مقاله، به کوشش محمد قزوینی و محمدمعین، تهران، 1333ش؛ نفیسی، سعید، تاریخ نظم و نثر در ایران و در زبان فارسی، تهران، 1363ش؛ هدایت، رضا قلی، مجمع‌الفصحا، به کوشش مظاهر مصفا، تهران، 1331ش؛ همام تبریزی، دیوان، به کوشش رشید عیوضی، تبریز، 1351ش؛ نیز:
Rypka, J., Historyof Iranian Literature, Dordrecht, 1968.
اصغر دادبه – عبدالله مسعودی
.III علوم نقلی
تاریخ علوم نقلی در تبریز، تناسبی مستقیم با فعال بودن این شهر به عنوان یک مرکز فرهنگی دارد. صرف نظر از افت و خیزهایی که در طول سده‌های متمادی رخ نموده است، این طیف از علوم دینی از نیمۀ اخیر سدۀ 4ق/10م روی به اهمیت نهاده، و پس از آن با ثباتی نسبی دوام داشته است. در میان این علوم، حدیث شاید پیش از دیگر شاخه‌ها در تبریز رواج یافته، و نمودهای آن از سدۀ 3ق/ 9م نیز به ثبت رسیده است. اما گزارشهای موجود از پیشینۀ علوم قرآنی در تبریز، حکایت از آن دارد که این علوم بیشتر پس از قرن 7ق/13م در آن شهر مورد اهتمام قرار گرفته است.
علوم قرآنی: در گفت‌وگو از تاریخ علوم قرآنی در تبریز، جای دارد سخن از دانش قرائت آغاز گردد، دانشی که تبریز در آموزش آن نقشی اثرگذار ایفا نموده است. چنان‌که اشاره شد، نمودهای رواج قرائت پیش از سدۀ 7ق، کمتر در منابع یافت می‌شود. از اندک اشاره‌ها، باید به فعالیت ابومنصور احمدبن علی ابن یحیى اسدآبادی (د 462ق/1070م) اشاره کرد که در تبریز درس قرائت داشته است (ذهبی، سیر...، 18/237). او خود در بغداد رشد کـرده، و دانش قرائت را از بغداد ــ که در آن روزگار از مهم‌ترین مراکز این علم بوده ــ به تبریز منتقل کرده است (نک‍: خطیب، 4/335؛ ابن عساکر، 5/50، 79-80؛ ذهبی، میزان...، 1/121). از دانیال بن ابراهیم تبریزی نیز در اواخر سدۀ 5ق، به عنوان مقری و محدث یاد شده است (ابن طاووس، 254، قس: 394).
موج اصلی دانش قرائت در تبریز، از میانۀ سدۀ 7ق، یعنی از دوره‌ای که تبریز تختگاه ایلخانیان بوده، آغاز گشته است. در این دوره حلقۀ درس مقریانی چون شرف‌الدین تبریزی چنان شهـرت و جـاذبه‌ای داشت‌کـه کسان‍ـی را از دور دست ــ چون ‌محمودبن محمد سمرقندی (د ح 720ق/1320م) ــ برای آموختن قرائت به تبریز کشاند (نک‍ : ابن جزری، 2/292).
از دیگر عالمان تبریزی قرائت در همین دوره، علاءالدین اشرف بن احمد حسنی تبریزی (ابن فوطی، 2/285) و نیز محمدبن عبدالکریم تبریزی (ح 610-704ق) را باید یاد کرد که تحصیل خود را افزون بر موطن، در مصر و شام به انجام رسانیده، و بخش اخیر زندگی‌اش را نیز در دمشق سپری ساخته بود (ذهبی، معرفة...، 2/637، 696، جم‍ ؛ ابن حجر، 5/272؛ ابن جزری، 2/174)؛ نیز از این دست عالمان می‌توان به کافی‌الدین عبدالله بن عبدالرحمان تبریزی اشاره کرد (ابن فوطی، 4/ 19).
در نیمۀ اول سدۀ 8ق/14م، تبریز در آموزش قرائت چنان اهمیتی یافت که استادانی حامل طرق عراقی، شامی و مصری را به سوی خود جذب نمود. ازجملۀ این عالمان، باید منتجب‌الدین ابویوسف همدانی (د 743ق/1342م)، مقری صوفی مشرب را یاد کرد که خود تحصیل قرائت را نزد مشایخ شامی و مصری به انجام رسانیده بود (ابن جزری، 2/310-311). دیگر شخصیت درخور ذکر، ابوالحسن دیوانی واسطی (د 743ق) است که در طی دوره‌ای تدریس در تبریز، طرق قرائت عراقی و مصری را به این شهر انتقال داد (همو، 1/580)؛ نیز باید از مسعودبن اسد خلاطی (د پس از 760ق)، قاری ارمنی یاد کرد که در تبریز اقامت گزیده، و ریاست اقراء در شهر به او واگذار شده بود. مقربان نسل پسین تبریز و نیز طالبان میهمان چون کریم‌الدین عبدالکریم مرندی، علی شاه مرندی و عبدالرحمان بن عبدالغفار کُرد از پروردگان محفل او بوده‌اند (همو، 2/294).
شاگردان خلاطی در تبریز،نسل مقریان بزرگ بودند. برخی از اینان چون محمدبن ایوب تبریزی و عبداللطیف بن عبدالملک که در تبریز منصب خطابت داشت (همانجا)، در حاشیۀ محافل قرائت قرار گرفتند و هاشم تبریزی (د 790ق/ 1388م) به بغداد کوچید و در آنجا به عنوان شیخ قراء اهمیت یافت (همو، 2/ 349)، اما میان برخی دیگر از شاگردان مبرز خلاطی، در محافل قرائت رقابتی دیده می‌شد. دربارۀ عبدالکریم مرندی، مقری‌ای زاهد که غرق در عبادت‌ورزی بود، گفته می‌شود که در تبریز چندی در صدر قرار داشت (همو، 1/400). اما این تصدر، در غیر قرائت، یا دست کم کوتاه بوده است. ابن جزری تصریح دارد که پس از درگذشت خلاطی، از شاگردان وی عبدالمجید نساج تبریزی (د 787ق/1385م) بر مسند او نشسته، و ریاست قراء برعهدۀ او بوده است (همو، 1/466). اما عبدالصمد نهشلی تبریزی (د 765ق)، دیگر شاگرد خلاطی که از سوی ابن جزری «صدرالقراء» و در موضعی دیگر «شیخ تبریز بلکه عراق» خوانده شده، در تبریز افزون بر قرائت به سبب دانش فقه و منصب قاضی‌القضاتی نیز شهرت داشته است (همو، 1/ 388، 391). عبدالصمد اختصاری از الشاطبیه به نظم پرداخته بوده است (همو، 1/391؛ حاجی خلیفه، 1/ 649).
در فهرست شاگردان عبدالمجید نساج و عبدالصمد نهشلی، کمتر نام مشترکی چون کمال‌الدین ابن عمر تبریزی دیده می‌شود و از قراین چنین برمی‌آید که محفل عبدالمجید، حلقۀ جویندگان قرائت متکی بر سماع و گویا زهدگرا، و محفل عبدالصمد، حلقۀ جویندگان قرائت آراسته به نحو و فقه بوده است (برای شاگردان، نک‍ : ابن جزری، 1/391، 466). کمال‌الدین ابن عمر تبریزی شاگرد مشترک آن دو و عبدالرحمان کُرد، شاگرد عبدالمجید، چندی نزد شخص خلاطی نیز آموزش دیده بوده‌اند (همو، 1/466، 2/32، 294).
عبارتی از ابن جزری، نشان می‌دهد که پس از عبدالصمد، فرزند او، کمال‌الدین محمد جایگاه وی در ریاست حلقه را به عهده گرفته، اگرچه دیری نپاییده است (2/172). شاید جانشین او در حلقۀ عبدالصمد، صدرالدین تبریزی، خواهرزاده و از دیگر شاگردان مبرز او بوده است (همو، 1/391).
در حلقۀ درس عبدالمجید، گویا کمال‌الدین ابن عمر پیشی یافت و قرائت خلاطی و شاگردانش را به نسل پسین، چون عبدالمحسن تبریزی، همدرس ابن جزری منتقل کرد (همو، 2/32). از دیگر شاگردان عبدالمجید، محمدبن احمدبن شهریار، مقری اصفهانی‌تبار زاده در تبریز را می‌توان یاد کردکه چندی در ثغور شام به تعلم و تعلیم قرائت پرداخته است (همو، 2/64). دیگر مقری تبریز در این عصر، حسین بن حامد تبریزی، ملقب به پیرو (د 801ق) است که چندی در دمشق و حلب و بیت‌المقدس درس گفته، از سوی ابن جزری، در دانش قرائت به تعبیر «امام محقق کامل» ستوده شده است (نک‍ : 1/ 239-240). خواجه علی شطرنجی نیز از شاگردان ابن جزری در قرائت بوده است (خواندمیر، 3/550). یادکردها از مقریان تبریز پس از ابن جزری، اندک و پراکنده است؛ به هر روی، قابل انتظار است که پس از برآمدن صفویه در 907ق/1501م، چندی از اهمیت قرائت در تبریز کاسته شده باشد.
از شخصیتهای پسین در قرائت تبریز، مولى مصطفی بن ابراهیم تبریزی (د پس از 1030ق)، صاحب ارشادالقاری و تحفةالقراء (آقابزرگ، الذریعة، 1/516، 3/461؛ حسینی اشکوری، فهرست...، 2/ 28)، مولى محمدزمان تبریزی (اواخر سدۀ 11ق)، مؤلف زینةالقراء فی‌القرائة (همان، 3/ 48)، میرزا ابوالقاسم سلطان القراء پایه‌گذار کتابخانۀ سلطان القرائی تبریز (د 1287ق/1870م) (آقابزرگ، همان، 7/291)، میرزامحمود سلطان القراء تبریزی (د 1290ق) (زرکلی، 7/185؛ حجتی، 457) و محمودبن محمد علوی تبریزی (د 1300ق)، صاحب تحفةالمحمدیة در قرائات (چ تهران، 1306ق) درخور یاد کردند.
توجه به قرائت در سدۀ 14ق نیز چشم‌گیر بوده است و شخصیتهایی در این زمینه از تبریز برآمده‌اند؛ از جمله: محمدحسین سلطان القراء تبریزی (د 1325ق) (حسینی اشکوری، تراجم...، 2/ 668؛ حجتی، همانجا)، عبدالرحیم بن ابی‌القاسم سلطان القراء تبریزی (د 1336ق)، صاحب حاشیه بر مقدمۀ جزریه (همو، 308) و از شاگردان مجلس او در قرائت فاضل ایروانی و میرزا فرج‌الله عباجی تبریزی (آقابزرگ، همان، 6/216) و شیخ ابوالقاسم بن عبدالرحیم سلطان القرائی (د 1368ق/ 1949م) (همان، 7/291-292).
افزون بر قرائت، باید به فعالیتهای قرآنی خطیب تبریزی (د 502ق)، ادیب نامدار تبریزی ساکن بغداد توجه کرد که فارغ از مطالعات‌ضمنی در کتب‌مختلف،درشمار آثار وی،نوشته‌هایی چون الملخص فی اعراب‌القرآن (برای نسخۀ خطی، نک‍ : GAL, I/331) به چشم می‌خورد که به مطالعۀ قرآن اختصاص یافته است.
در زمینۀ تفسیر، نمونۀ چشم‌گیری تا سدۀ 6ق دیده نمی‌شود. در نیمۀ نخست سدۀ 7ق، هم زمان با آشفتگیهای برخاسته از حملۀ مغول، نجم‌الدین بشیربن حامد تبریزی، عالم شافعی (د 646ق) که چندی را در حرم مکی گذرانده بود (ذهبی، المختصر...، 148؛ فاسی، 1/ 488- 489)، تفسیری بزرگ نوشته بوده است (سبکی، 8/134؛ سیوطی، 28-30)؛ نیز نجم‌الدین جندرانی تبریزی (نک‍ : ابن فوطی، 3/ 95).
در اواسط همان سده، باید به تفسیر پرشهرت بیضاوی (د 685ق) اشاره کرد که در دورۀ اقامت وی در تبریز نشر شده است (نک‍ : ه‍ د، 13/427). از دیگر مفسران در این دوره، باید قطب‌الدین عبدالرحمان بن عتیق تبریزی (د 675ق) و برادرش، شرف‌الدین (ابن فوطی، 3/396) و کافی‌الدین عبدالله بن عبدالرحمان تبریزی (همو، 4/ 19) را یاد کرد.
در سدۀ 8ق، قاضی قطب‌الدین تبریزی (د 736ق) و عبدالصمد نهشلی تبریزی (د پس از 762ق)، مقری و فقیه شافعی، دیگر شخصیتهایی هستند که نام آنان به عنوان مفسر ثبت شده است (ابن حجر، 5/367؛ ابن جزری، 1/ 388). در همین سده کشاف زمخشری به عنوان متن تدریس می‌شده (سبکی، 10/380)، و شروحی بر آن از سوی فخرالدین چارپردی (د 746ق) (زرکلی، 1/111) و جمال‌الدین یوسف بن حسن تبریزی (د 804ق) (ابن قاضی شهبه، 4/70؛ حاجی خلیفه، 2/1480) نوشته شده است.
از شخصیتهای دیگر در حیطۀ تفسیر در سده‌های 9 و 10ق، باید حسام‌الدین حسین نقاش عجمی (د 964ق/1557م) را یاد کرد که دانش او به تفسیر، بر دیگر ابعاد علمی او فائق بوده است؛ وی که مذهب شافعی داشت، به سبب نامساعد بودن شرایط نخست راهی حجاز شد و در اواخر عمر در استانبول اقامت گزید (طاش کوپری‌زاده، 309). نام یارعلی تبریزی نیز به ثبت رسیده که در 890ق در هرات اقامت داشته، و تفسیر نسفی را تحریر می‌کرده است (نک‍ : هادی، 22).
از مفسران امامی در عصر صفوی، باید مولى عبدالباقی خطاط تبریزی (د 1039ق) را یاد کرد که افزون بر تفسیر قرآن، شروحی بر نهج‌البلاغه و صحیفۀ سجادیه نوشته است (افندی، 3/ 59). اما در دو سدۀ اخیر، مفسران بسیاری از تبریز برخاسته‌اند. در دورۀ اخیر، از مفسران برخاسته از تبریز، بیش از همه، محمدحسین طباطبایی (د 1360ش/1981م) صاحب المیزان، شهرتی فراگیر دارد.
ضبط و نقد حدیث: در مقایسه با دیگر شاخه‌های علوم نقلی، رواج حدیث در تبریز پیشینه‌ای کهن‌تر دارد و می‌توان رد آن را در سدۀ 3ق/ 9م نیز پی‌جویی کرد. ازجمله محدثان تبریزی که نام آنان در اسانید روایی به ثبت رسیده است، باید از ابراهیم ابن محمد تبریزی از امامیه (طوسی، الغیبة، 259) و عتیق بن یعقوب تبریزی از محدثان اهل سنت (ابن عساکر، 4/325) نام برد.
روند توجه به حدیث در دو حوزۀ اهل سنت و امامیه در تبریز دوام داشته است و در سده‌های بعد، همچنان محدثانی در این شهر فعال بوده‌اند. از محدثان اهل سنت می‌توان به کسانی چون ابوداوود سلیمان بن حمزۀ تبریزی (اواخر قرن 4ق) (همو، 5/430)، ابوالحسن علی بن ابراهیم ازدی تبریزی، شیخ مکاتبه‌ای ابن حزم (اوایل سدۀ 5ق) (ابن حزم، 9/272، 281، 284؛ رودانی، 173؛ قس: اربلی، 1/ 378)، قاضی شعیب بن صالح تبریزی در همان دوره (ابن ماکولا، 1/543؛ سمعانی، 1/446) و احمدبن حسن حدادی تبریزی در اواخر سدۀ 5ق (ابن عساکر، 4/236؛ ابن اثیر، 1/202) اشاره کرد. در اسانید امامیه نیز در نیمۀ اخیر سدۀ 5ق، نام کسانی چون دانیال بن ابراهیم تبریزی (ابن طاووس، 254، قس: 394) و محمدبن علی بن احمد تبریزی (نک‍ ‍: همو، 423) ثبت شده است.
سدۀ 4 و 5ق از حیث جابه‌جایی محدثان نیز حائز اهمیت است؛ حضور محدثانی غیرآذربایجانی در تبریز چون ابوعلی اسماعیل احمد بیهقی در نیمۀ اول قرن 4ق (بیهقی، 359)، محمدبن احمدبن موسى شیرازی (د 439ق) (ابن عساکر، 51/141) و احمدبن محمدبن سری همدانی در نیمۀ اول قرن 5ق (یاقوت، 4/4-5) در تبریز نشان از جاذبۀ تبریز برای محدثان سرزمینهای دیگر دارد. در شمار تبریزیانی که برای تعلم و تعلیم حدیث به سرزمینهای دیگر رهسپار شده‌اند، نیز می‌توان ابونصر محمدبن موسى تبریزی، ساکن بلخ در میانۀ قرن 4ق (لالکایی، 4/ 818)، ابوعلی حسن بن سعید تبریزی ساکن بصره در اواخر قرن 4ق (رافعی، 4/171)، منتجب عبدالله بن نصر تبریزی، مدتی ساکن دمشق (ابن عساکر، 33/263؛ ابن فوطی، 5/510)، حسن بن احمدبن عبدالعزیز تبریزی، مدتی مقیم بیروت در اواسط سدۀ 5ق (ابن عساکر، 13/17) و عباس بن مصفای تبریزی، مدتی مقیم سمرقند در نیمۀ اخیر سدۀ 5ق (نسفی، 597) را برشمرد.
نام محدثانی چون محمودبن محمد تبریزی (ابن طاووس، 254)، ابومنصور مظفربن مکی تبریزی (د پس از 530ق) (رافعی، 4/145)، محمد و محمود، پسران احمدبن حسن حدادی تبریزی، استادان ابن عساکر در 529ق (ابن نقطه، تکملة...، 1/484؛ ابن عساکر، 4/236)، صدیق بن عثمان دیباجی تبریزی، استاد ابن عساکر (همو، 9/440، 17/413، جم‍ ؛ ابن نقطه، همان، 1/485)، ابوالصنوف ابراهیم بن حسن حریری (ابن دمیاطی، 1/ 18)، محمدبن علی بن احمد تبریزی، چندی مقیم ساوه (ابن طاووس، 423، حاشیه)، معین‌الدین محمدبن رمضان تبریزی، استاد ابن اثیر (ابن اثیر، 1/202، 4/10؛ ابن فوطی، 5/403) و ابوالیسر عبیدالله بن اسکندر تبریزی (رافعی، 1/347) در طی سدۀ 6ق نشان از رونق حدیث در این شهر دارد.
در همین سده است که کسانی چون محمدبن اسعد حفدۀ طوسی (د 571ق) (ابن فوطی، 2/ 199) و محمدبن احمد فنجکرودی نیشابوری برای تدریس حدیث (نک‍ : رافعی، 1/187) و کسانی چون ابن عساکر و رافعی برای شنیدن حدیث (همو، 1/426، 2/442؛ ابن عساکر، 6/191، جم‍‌) به تبریز آمده‌اند. ابوعثمان اسماعیل بن عبدالرحمان صابونی (د 517ق)، محدث بزرگ نیشابور در اوایل همین سده در تبریز محفل درس پررونقی داشته، و ازجمله کتاب الغریبین هروی را درس می‌گفته است (همو، 6/265).
در سدۀ 7ق، از رونق حدیث قدری کاسته شده، اما آموزش حدیث هرچند محدودتر دوام یافته است (استماع برهان‌الدین کاشغری در 606ق) (ابن فوطی، 2/173). ازجمله محدثان این سده می‌توان شمس‌الدین عبدالغفوربن بدل تبریزی شروطی (د پس از 619ق) (ابن نقطه، همان، 1/254؛ ذهبی، سیر، 20/540)، ابوالخیر بدل بن ابی‌المعمر تبریزی (د 636ق) (اربلی، 1/144؛ ابن نقطه، التقیید، 1/ 88)، مؤلف آثاری چون الاربعین (نک‍ ‍: حاجی خلیفه، 1/54، 363)، نظام‌الدین محمدبن عبدالکریم تبریزی، استاد ذهبی (ذهبی، همان، 21/201، 23/123، 219)، بهاءالدین حسن بن مودود علوی تبریزی (د پس از 664ق) (جوینی، 1/207، 2/ 90)، مجدالدین عبدالله بن ابراهیم تبریزی (همو، 2/44)، قطب‌الدین حامدبن عبدالوهاب تبریزی (ابن فوطی، 3/ 368)، جبریل بن حسین عجمی تبریزی (د 703ق) (ابن حجر، 2/ 81) و مجدالدین عبدالله بن ابراهیم امامی (ابن فوطی، 4/430) را نام برد.
به‌رغم کمبود اسناد دربارۀ رواج حدیث شیعه، نشانه‌هایی بر دوام سنت حدیثی امامیه در تبریز وجود دارد و از آن جمله است، اجازه‌ای ثبت شده بر ظهر نسخه‌ای از المجدی به تاریخ 693ق در تبریز که به رؤیت افندی رسیده بوده است (آقابزرگ، الذریعة...، 2/200-201؛ نیز نک‍ : افندی، 4/232).
در اواسط سدۀ 7ق، حوزۀ حدیثی تبریز هنوز آن اندازه جاذبه داشته است که ابراهیم بن محمد جوینی (د 722ق/1322م)، برای استماع حدیث از خراسان به آنجا سفر کند (نک‍ ‍: جوینی، 2/44؛ ابن فوطی، همانجا؛ ابن حجر، 1/76)، اما در نیمۀ نخست سدۀ بعد، همچون دیگر نقاط شرق جهان اسلام، در تبریز نیز توجه به حدیث به نحو آشکاری روی به کاستی نهاده است. مهم‌ترین چهرۀ تبریزی این دوره در حدیث، ولی‌الدین خطیب تبریزی (د 741ق/1340م) است که در کتاب پرشهرت مشکاةالمصابیح، مصابیح السنۀ بغوی را تکمیل کرده، و کتاب الاکمال را نیز در دانش رجال نوشته است (رودانی، 408؛ کتانی، 177؛ زرکلی، 6/234)؛ مصابیح از اواسط سدۀ 6ق، توسط محمدبن اسعد حفده در تبریز رواج یافته بود (ابن فوطی، 2/ 199).
از معدود محدثان دیگر شناخته در این دوره، شمس‌الدین محمدبن صدیق تبریزی به قاهره کوچیده (حسینی دمشقی، 167)، و محب‌الدین محمودبن علی تبریزی (د 738ق) در قونیه اقامت گزیده است (ابن رافع، 2/200). از همین روست که ذهبی به هنگام وصف وضعیت حدیث درشرق‌جهان‌اسلام، از رخت بربستن حدیث در آذربایجان این دوره خبر داده است ( الامصار...، 230-231).
بازمانده‌های محدثان اهل سنت در تبریز، تا اواخر سدۀ 9ق، یعنی پیش از انتقال قدرت به صفویه، قابل پی‌جویی است؛ نجم‌الدین طاهربن ابی‌بکر حسینی تبریزی که در 741ق نسخه‌ای از تهذیب‌الکمال مزی را نویسانده است (مزی، 1/ 93، 107)، حسین بن احمد تبریزی (د پس از 761ق) که اربعینی از احادیث قدسی را شرح کرده است (حاجی خلیفه، 2/ 1038)، نجم‌الدین طاهربن ابی‌بکر تبریزی (د 774ق) که در شمار راویان صحیح بخاری بوده، و مدتی در دمشق زیسته است (فاسی، 2/21؛ ابن رافع، 2/397)، عبدالعزیزبن عثمان تبریزی که صحیحین و جامع المسانید را در دمشق روایت کرد (ابن حجر، 3/174)، جمال‌الدین یوسف بن حسن تبریزی (د 804ق) که اربعین نووی را شرح کرده است (ابن قاضی شهبه، 4/70؛ نیز دربارۀ تحریر مجمع الزوائد هیثمی در 799ق در تبریز، نک‍ ‍: آقابزرگ، ذیل...، 87) و خواجه علی شطرنجی که به سبب مهارتش در حدیث ستوده شده است (خواندمیر، 3/550).
پس از کوششهای صفویه و غلبۀ فضای امامی بر محیط تبریز، گرایش حدیثی امامیه از اواخر سدۀ 10ق در این شهر مشهود گشته است. در دهه‌های پایانی آن سده، می‌توان شخصیتهایی را در تبریز بازجست که اجازۀ روایت متون امامی را از عالمان دیگر سرزمینها، به‌خصوص جبل عامل دریافت کرده‌اند. از آن میان می‌توان سید حیدر بن علاءالدین حسینی تبریزی را یاد کرد که از حسین بن عبدالصمد عاملی (د 984ق) اجازۀ روایت آثاری چون صحیفۀ سجادیه را دریافت کرده (مجلسی، بحار...، 107/164)، و خود حتى به مرجعی برای اجازۀ به عالمان پسین، ازجمله عالم شامی سیدحسین بن حیدر کرکی تبدیل شده است (همان، 106/165، 170، 174، 107/ 9؛ آقابزرگ، الذریعة، 1/190). او گاه به لقب «قطب‌المحدثین» خوانده شده است (مجلسی، همان، 107/ 9).
اجازۀ محمدرضابن عبدالمطلب تبریزی (د پس از 1078ق/ 1667م) از کسانی چون شرف‌الدین محمد مکی عاملی (همان، 102/55-56؛ آقابزرگ، همان، 1/251)، روایت میرزا محمدبن محمدباقر کیجیم تبریزی از شیخ علی، نوادۀ شهید ثانی (حسینی اشکوری، تراجم، 2/ 549) و روایت محمدقاسم طسوجی تبریزی از احمدبن حسن حر عاملی (همان، 1/65، 2/757) نشان‌دهندۀ این راه است.
افزون بر آن، محدثان تبریز به روایات عالمان دیگر سرزمینهای شیعی نیز توجه داشتند؛ از نمونه‌های آن می‌توان به اجازۀ مولى نوروز علی تبریزی از مولى حسین نیشابوری مکی در 1063ق (آقابزرگ، همان، 1/180) و اجازۀ مولى محمدحسین ابن محمدعلی تبریزی از محمدامین کاظمی در 1091ق (همان، 1/147) و صفی‌الدین طریحی (همان، 1/ 199) اشاره کرد.
در حوزۀ تألیف نیز باید به شرحی بر نهج البلاغة، از مولى عبدالباقی خطاط تبریزی اشاره کرد که در عصر شاه عباس اول (سل‍‍ 996- 1038ق) نوشته شده است (نوری، 3/207).
در اواخر سدۀ 11ق/17م، نسلی از محدثان در تبریز برآمدند که پرورش یافتگان مکتب علامه مجلسی بودند؛ از آن میان باید محمدجعفربن رضاقلی تبریزی (د پس از 1109ق) (حسینی اشکوری، همان، 2/642)، مولى محمد زمان تبریزی (همو، تلامذة...، 102)، مولى محمدسعید اصفهانی تبریزی (همان، 103)، مولى محمدکاظم تبریزی (همان، 120) و محمدقاسم بن محمدرضا تبریزی (مجلسی، اجازات...، 249؛ حسینی اشکوری، همان، 118) را یاد کرد. مولى عبدالله افندی تبریزی (د 1130ق)، مـؤلف آثار متعدد، تبریـزی تبار و زادۀ اصفهان بوده است (نک‍ : ه‍ د، 9/ 609).
در سده‌های اخیر، عالمانی بزرگ در حیطۀ حدیث امامیه، چون مولى علی علیاری (د 1327ق/ 1909م) و علامه محمدحسین امینی (د 1392ق/1972م) از تبریز برخاسته‌اند.
فقـه: گزارشهای به دست آمده دربارۀ پیشینۀ فقه در تبریز به نیمۀ اخیر سدۀ 4ق، بازمی‌گردد که خود حاصل اهمیت یافتن حوزۀ حدیثی تبریز است. براساس آنچه مقدسی در همان نیم سده گزارش‌کرده،مذهب‌فقهی‌غالب‌در آذربایجان ــ و ازجمله تبریز ــ مذهب اصحاب حدیث بوده است (ص 378- 379). از فقیهان‌تبریز در این دوره و اوایل سدۀ بعد، می‌توان کسانی چون ابوالحسن علی بن ابراهیم ازدی تبریزی که ابن حزم از او روایات فقهی متعددی نقل کرده (9/272، 281، 284)، قاضی ابوصالح شعیب بن صالح تبریزی (د 435ق) (ابن ماکولا، 1/543؛ سمعانی، 1/446) و منتجب عبدالله بن نصر تبریزی، قاضی تبریز (ابن فوطی، 5/510؛ ابن عساکر، 37/207) را یاد کرد که بر پایۀ قراین از اصحاب حدیث بوده‌اند (نیز نک‍ : ابن فوطی، 5/367- 368).
مذاهب مهم در تبریز بجز امامیه، مذهب شافعی و حنفی بوده، و به ندرت به حضور حنبلیان در آن شهر اشاره شده است (برای نمونه، نک‍ : ابن حجر، 6/347؛ قس: مقدسی، همانجا).
فقه شافعی: اشاره‌ای از عبدالقاهر بغدادی (د 429ق)، نشان می‌دهد که در اوایل سدۀ 5ق، مذهب شافعی در تبریز رواج یافته، و روی به اهمیت نهاده بوده است (نک‍ : سبکی، 1/ 328).
به نظر می‌رسد که با وجود ورود مذهب شافعی در دهه‌های آغازین سدۀ 6ق به تبریز، مذهب اصحاب حدیث همچنان اهمیت خود را حفظ کرده است؛ ازجمله رجال این مذهب، باید به ابومحمد عبدالله بن نصر تبریزی، صاحب منصب قضا (ابن عساکر، 33/262)، محمودبن احمد حدادی تبریزی، قاضی و عالم متنفذ شهر (همو، 6/191؛ ابن اثیر، 1/202) و صدیق بن عثمان دیباجی که بر فقاهت او تأکید شده است (ابن عساکر، 63/56)، اشاره کرد.
در طی سدۀ 6ق، حلقه‌های درس فقه شافعی در تبریز به‌تدریج اقتدار گرفته است. از میان استادان این مذهب، نخست باید معین‌الدین بدر بن خضر تبریزی، شاگرد ابواسحاق شیرازی را یاد کرد که به عنوان یک فقیه شافعی، منصب قضا گرفته است (ابن‌فوطی، 5/ 368- 369؛ صفدی، 10/ 90).همچنین در منابع شافعی، از ابن ابی عمرو، به عنوان فقیه تبریز یاد، و اشاره شده است که محفل او به اندازه‌ای مهم بوده که حتى برای طالبانی از دیگر شهرها نیز جاذبه داشته است (نک‍ : سبکی، 6/31، 8/295).
از دیگر فقیهان شافعی در این دوره، باید ابوعبدالله محمد بن خمارتکین تبریزی (د 566 یا 567ق) (ذهبی، المختصر، 26)، مجدالدین محمدبن اسعد حفده، کوچیده از طوس به تبریز (د 571ق) (سبکی، 6/ 93-94) و ابوالفضل تاوان بن خلیل تبریزی، شاگرد وی (د پس از 592ق) (اربلی، 1/270)، و در سدۀ بعد کسانی چون امین‌الدین مظفربن محمد تبریزی (د 621ق)، مدرس نظامیه و صاحب آثار متعدد فقهی و اصولی (ابن صابونی، 24؛ سبکی، 8/373) و شمس‌الدین عبدالحمیدبن عیسى خسروشاهی (د 652ق)، اصولی متکلم و صاحب آثار متعدد در فقه و اصول (ذهبی، سیر، 23/281؛ سبکی، 8/161؛ حاجی خلیفه، 2/1912) را برشمرد.
افضل‌الدین محمدبن اسعد تبریزی که ظاهراً از اخلاف محمود حدادی تبریزی فقیه اصحاب حدیث بوده، با یک واسطه فقه شافعی را از حفده فرا گرفته، و به این مذهب پیوسته بوده است (نک‍ : حشری، 95).
در اواخر سدۀ 6 و نیمۀ نخست سدۀ 7ق، محافل صوفیۀ تبریز چنان با فقه انس گرفته که رویارویی با فقیهان صوفی مشرب، امری پرتکرار بوده است. از این دست می‌توان به معین‌الدین محمدبن رمضان، مشهور به فقیه زاهد (د 592ق) (همو، 123؛ اربلی، 1/136؛ ابن فوطی، 5/403)، ابوحفص عمربن بندار تبریزی، مدتی مقیم بغداد (د 615ق) (ابن نجار، 5/ 94)، و دو تن از شاگردان باباحسن، شیخ صوفیان تبریز (د 610ق)، به نامهای فقیه عمر آلانقی و فقیه احمد اسبسی اشاره کرد (حشری، 93، 147، 149). به هر روی، شمار بسیاری از فقیهان تبریز در سدۀ 7ق ــ که به‌نظر می‌رسد همه از پیروان مذهب شافعی بوده‌اند ــ از سوی ابن فوطی و دیگران معرفی شده‌اند (ابن فوطی، 1/332، 369، 2/ 58، 161، 195، جم‍ ؛ نیز نک‍ ‍: سبکی، 8/310، 9/154؛ حشری، 97).
مجموع داده‌ها نشان می‌دهد که تبریز در سدۀ 7ق، به مرکزی برای آموزش‌فقه‌شافعی و تحقیقات‌اصولی مبدل‌شده‌بود که نه‌تنها پذیرای اصولی‌ای بزرگ چون قاضی بیضاوی (د 685ق) بوده، بلکـه خود فقیهان و اصـولیان صاحب نظری پرورش داده است. از جمله قاضیان شافعی تبریز در این دوره، عزالدین احمد بن محمد بن عبدالملک حدادی، نامی ماندگار از خود بر جای نهاده (ابن فوطی، 1/ 84، 97)، و به عنوان نمادی از قاضی‌ای خردمند، حکایات آموزنده‌ای از او در منابع نقل شده است (سبکی، 10/56؛ ابن خلدون، 5/127).
افزون بر مدارس فعال تبریز همچون مدرسۀ عتیق سلطان، مدرسۀ صدریه و مدرسۀ اورخان که در سدۀ 7ق، از مراکز ترویج فقه شافعی بودند (ابن فوطی، 2/144، 163، 433، جم‍ ‍‌)، مدرسۀ امیر مجدالدین صرفاً برای آموزش پیروان شافعی وقف شده بود (همو، 4/530).
در اواخر سدۀ 7ق، خواجه رشیدالدین فضل‌الله در یادداشتی، به صراحت یادآور شده است که اهالی تبریز (غیرشیعیان)، شافعی مذهب بوده‌اند (وقف‌نامه...، 177). حمدالله مستوفی نیز اندکی پس از او، بیشتر مردم شهر را شافعی گفته است(ص 77).
پس از آن تا سدۀ 9ق، نفوذ مذهب حنفی روی به افزایش نهاده، و در رقابتی جدی عرصه را بر مذهب شافعی تنگ کرده است.
در نیمۀ نخست سدۀ 8ق، دوگونه رفتار در محافل شافعی دیده می‌شود: گروهی از قاضیان و مؤلفان این مذهب راه هجرت در پیش گرفته‌اند. از آن جمله: بدرالدین محمدبن محمود تبریزی (د 725ق)، به بعلبک (ابن حجر، 5/453، 6/3)، قاضی علاءالدین علی بن اسماعیل تبریزی (د 729ق)، به قونیه (ابن قاضی شهبه، 2/271)، قاضی قطب‌الدین محمدبن عمر اخوین (د 736ق)، به بغداد (ابن کثیر، 14/203؛ ابن حجر، 5/367)، تاج‌الدین علی بن عبدالله اردبیلی تبریزی (د 746ق)، به قاهره (ابن قاضی شهبه، 3/35) و محب‌‌الدین محمودبن علی تبریزی مفتی (د 758ق)، به قونیه و بعد شام (ابن حجر، 6/ 87) کوچیدند. گونۀ دیگر از رفتار نزد فخرالدین احمدبن حسن چارپردی (د 746ق) دیده می‌شود که در تبریز ماند و افزون بر تألیفات متعدد فقهی و اصولی، توانست حلقۀ درسی بانفوذی در مذهب شافعی پدید آورد (نک‍ : سبکی، 9/ 8؛ اسنوی، 1/ 189؛ حشری، 144). او حتى بر الهدایۀ مرغینانی که از متون مهم درسی در فقه حنفی بود، نیز شرح نوشت (حاجی خلیفه، 2/2036). حلقۀ درسی چارپردی، طالبانی را از سرزمینهای دیگر به تبریز کشانید (مثلاً نک‍ : ابن حجر، 4/ 269) و عالمانی چون عبدالصمدبن حامد نهشلی (د 765ق) از همان شهر پرورش داد که فقیهان نسل پسین بودند (ابن جزری، 1/ 288). بسا عبدالرحیم بن ابراهیم تبریزی (ز 710ق) که ابن حجر او را «عین‌الفقها» در تبریز خوانده، نیز از وابستگان به همین محفل بوده است (3/146). از جوابیۀ ابراهیم، فرزند چاربردی به عضدالدین ایجی، چنین برمی‌آید که برخی دیدگاههای پدرش، مورد انتقاد دیگر عالمان شافعی قرار داشته است (برای متن نامه، نک‍ : سبکی، 10/66).
در اواخر سدۀ 8ق، یوسف بن حسین سرایی (د 804ق) از فقیهان غیربومی فقه شافعی در تبریز بود (ابن قاضی شهبه، 4/70). در سدۀ 9ق، فعالیت محافل شافعی روی به افول نهاده، و پس از آن شخصیتهای بارزی از آنها شناخته نشده است. تنها نام برخی از عالمان شافعی منتسب به تبریز را می‌توان در دیگر سرزمینها بازشناخت (مثلاً نک‍ : شوکانی، 1/ 39).
فقه حنفی: از اوایل سدۀ 7ق، به نظر می رسد که با ورود عناصر جدید به بافت جمعیتی، به‌تدریج زمینه‌ای برای حضور مذهب حنفی در آن شهر فراهم شده است. نفوذ مذهب حنفی در دستگاه حکومتی مغولان و فزونی شمار حنفیان در پایان سدۀ 7ق، رشیدالدین را بر آن داشت تا به هنگام ساخت مجتمع عمارات ابواب البر در پیرامون گنبد عالی در تبریز (سالهای 697-702ق)، دو مدرسه، یکی برای طالبان شافعی و دیگر برای طالبان حنفی بسازد (نک‍ ‍: رشیدالدین، جامع...، 2/ 1378؛ وصاف، 229-231).
در سخن از شخصیتهای برجستۀ حنفی، پیش از همه باید احمدبن عبدالکریم ابن مکوشۀ تبریزی (د پس از 713ق) و موسی بن محمد ابن امیرالحاج (د 733ق) را نام برد که با حوزه‌های حنفی شام و مصر در ارتباط بوده‌اند (ابن حجر، 1/207؛ عبدالقادر، 386؛ زرکلی، 7/ 328).
همان‌گونه که در شرح چارپردی بر الهدایه دیده می‌شود، فعالیتهای تألیفی حنفیان تبریز در نیمۀ نخست سدۀ 8ق، برآیندی از دو مذهب است. ابن امیر الحاج، کتاب بدیع‌ ‌النظام اثر ابن ساعاتی را که نوشته‌ای در اصول تطبیقی حنفی ـ شافعی است، شرح کرده است (حاجی خلیفه، 1/235). قاضی عبیدالله بن محمد فرغانی عُبری (د 743ق) که هر دو مذهب را تدریس می‌کرده، آثار بیضاوی شافعی را شرح کرده است (اسنوی، 2/ 18؛ ابن قاضی شهبه، 3/13؛ زرکلی، 4/126، 197).
در میانۀ سدۀ 8ق، اقتدار مذهب حنفی، حسام‌الدین حسن بن شرف تبریزی (د پس از 770ق)، صاحب منظومه‌ای در فقه حنفی را بر آن داشته است که ردیه‌ای بر بدعتهای صوفیۀ غیرمتشرع بنویسد(حاجی‌خلیفه،1/ 729، 2/1866). دانسته‌نیست‌که جست‌وجوی موقعیت بهتر، یا عدم مساعدت اوضاع در اواخر سده، زمینۀ مهاجرت حنفیان تبریزی، چون جلال بن احمد تبانی (د 793ق) (شوکانی، 1/186) و فتح‌الله بن معتصم داوودی عنانی (د 816ق) (سخاوی، 6/165؛ ابن عماد، 4/122) را به مصر فراهم ساخته است، یا عواملی دیگر؟
قدرت گرفتن ترکمانان در آذربایجان، موجبات رونق مذهب حنفی را فراهم ساخت و به‌ویژه، در میانۀ سدۀ 9ق، جهانشاه قراقویونلو (حک‍ 843-872ق) در دورۀ حکومت با ثبات خود، در تقویت مذهب حنفی کوشید. اینکه جهانشاه ناچار شد فقیهانی از دیگر سرزمینها به تبریز فراخواند، نشان از آن دارد که محافل حنفی در اوایل همین سده روی به ضعف نهاده بود. به هر روی، وی کسانی چون برهان‌الدین هروی (د 835ق) را از خراسان، و قاضی مجدالدین محمد انصاری را از نخجوان به تبریز فرا خواند و بدین‌ترتیب، حوزۀ فقه حنفی در تبریز جانی تازه گرفت (حشری، 113).
فقیه نامدار نسل پسین، قاضی قوام‌الدین انصاری، مشهور به قاضی‌زاده، فرزند و تربیت شدۀ محفل مجدالدین بود (همانجا) و در این دوره رونق محافل تبریز، احمدبن یوسف حصکفی (د 894ق)، قاضی‌القضات حنفی را از دیار بکر به تبریز کشانید تا 12 سال تحصیل فقهی خود را در آن شهر بگذراند (زرکلی، 1/275).
رونق محافل حنفی، تا آغاز دولت صفوی در 907ق همچنان دوام داشت؛ عبدالاول تبریزی، قاضی حنفی شهر در این سالها بود (طاش کوپری‌زاده، 289) و مولى مزید تبریزی محفلی برای آموزش ساخته بود که کسانی چون محیی‌الدین محمدبن عمر و مولى حافظ محمد بردعی را از نقاط مختلف سرزمین عثمانی و قفقاز به تبریز می‌کشانید (همو، 248، 267؛ زرکلی، 6/5). پس از انتقال قدرت به صفویه و مهاجرت عالمان حنفی به عثمانی (همانجاها؛ نیز نک‍ ‍: طاش کوپری‌زاده، 289) مذهب حنفی در تبریز افول کرد.
در سدۀ 10ق، به ندرت از حضور حنفیان در تبریز سخنی به میان آمده است؛ مثلاً دانسته نیست که محب‌الدین محمدبن ابی‌بکر حموی (949-1016ق)، از فقیهان حنفی شام، با چه انگیزه‌ای در تبریز درنگی داشته است (نک‍ : محبی، 3/322).
فقه امامی: مذهب امامیه نیز چنان‌که از اسانید روایی برمی‌آید، از سدۀ 3ق در این شهر پیروانی داشته، و این روند تا اواخر سدۀ 5ق همچنان دوام داشته است (نک‍ ‍: بخش حدیث در همین مقاله). در میانۀ سدۀ 5ق، احتمال می‌رود که سَلّار دیلمی (د 448ق)، عالم نامدار امامی از شاگردان شیخ مفید در بغداد، سفری به تبریز داشته و برهۀ پایانی عمر خود را در آن دیار سپری کرده باشد؛ به هر روی قبری در خسروشاه (نزدیک تبریز) به سلار نسبت داده می‌شود که در صورت صحت، نشان از کوششی برای رونق دادن به فقه امامیه در آن روزگاران دارد (برای این نسبت، نک‍ : افندی، 2/441-442؛ نوری، 3/ 118؛ قس: حشری، 159-162؛ ابن کربلایی، 2/66-71).
درسده‌های پسین تا عصرصفویه،همچنان باید اندک نشانه‌های دوام مذهب امامی درتبریز ــ به عنوان مذهبی در اقلیت ــ را از خلال اسانید روایی و یادداشتهای موجود بر نسخ جست‌وجو کرد. ازجملۀ اسانید یاد شده (بخش حدیث)، باید به شخصیتی امامی به نام احمدبن عبدالحی تبریزی اشاره کرد که مجموعۀ فقهی ـ کلامی رسائل شیخ طوسی را در 789ق، تحریر کرده است (نک‍ : مقدمۀ الرسائل...، 247).
به گفتۀ برخی از منابع، به هنگام انتقال قدرت به صفویه، ثلثی از جمعیت تبریز بر مذهب امامیه بوده‌اند، اما با گرایش گسترده به امامیه، این نسبت به سرعت تغییر کرده، تا آنجا که بیشتر جمعیت را تشکیل داده است (نک‍ ‍: مینورسکی، 49؛ نیز نک‍ : خاتون‌آبادی، 441). دست به دست شدن تبریز میان دولتهای صفوی و عثمانی در فاصلۀ سالهای 920-1012ق، البته مانعی بر سر راه این گسترش بوده (مثلاً نک‍ : میرخواند، 1/ 158)، اما به طور جدی مشکلی در راه آن به وجود نیاورده است.
گزارشهایی در دست است که نشان می‌دهد به هنگام ظهور صفویه، در تبریز عالمانی از امامیه وجود داشته‌اند که سخت مورد تکریم شاه اسماعیل صفوی قرار گرفته‌اند؛ از آن جمله باید به میرابوالقاسم اسکویی، عالمی از سادات اشاره کرد که فرزندان و نوادگان او نیز از عنایت شاه اسماعیل و پسرش، شاه طهماسب برخوردار بوده‌اند (افندی، 5/ 498؛ نیز نک‍ : میرخواند، 1/153). دیگر از میرعبدالوهاب حسنی تبریزی (د 927ق)، فقیه امامی باید یاد کرد که در تازشهای عثمانیان، به استانبول برده شد و در حبس درگذشت (خواندمیر، 3/551، 4/606- 609؛ افندی، 3/287). رسالة فی‌القبلة، به قلم میر علی‌اکبر، فرزند میرعبدالوهاب تبریزی از نخستین متون شناخته شده در فقه امامیه در حوزۀ تبریز است (نک‍ : آقابزرگ، الذریعة، 17/41).
میانه‌های سدۀ 10ق، دورۀ ظهور نسلی در تبریز است که در محفـل علی بن عبدالعالی کرکی و رجال طبقۀ او از مهاجران جبل‌ عامل پرورش یافته بودند؛از آن‌میان می‌توان به‌ سید ‌اسدالله حسینی تبریزی (صدر، 177) اشاره کرد. در همین دوره موجی از توجه به کتب علامۀ حلی نیز به چشم می‌خورد که منجر به نسخه‌برداری آثاری چون منتهی المطلب (973ق) و القواعد (975ق) او شده است (نک‍ ‍: مقدمۀ منتهی المطلب، 81؛ آقابزرگ، همان، 1/222-223).
دهه‌های گذار از سدۀ 10 به 11ق، دورۀ درخشش شاگردان حسین بن عبدالصمد عاملی (د 984ق) و هم طبقه‌های او در تبریز است که به حوزۀ امامیۀ آن شهر رونقی درخور بخشیده است. از آن جمله باید به فقیهانی چون صدرالدین محمدبن محب‌علی تبریزی (د پس از 1013ق) (همان، 1/24؛ حسینی اشکوری، تراجم،2/543؛ مدرسی، 221)، سید حیدر بن علاءالدین حسینی تبریزی (مجلسی، بحار، 106/165، 170، 174، 107/ 9، 164؛ آقابزرگ، همان، 1/190)، مولى ملک علی تبریزی (همان، 1/186) و مولى معانی تبریزی (مجلسی، همان، 106/170-171، 174، 175، 176) اشاره کرد.
در دهه‌های آغازین سدۀ 11ق، شاگردان شیخ بهایی چون مولى ملک حسین (آقابزرگ، همان، 1/186، 239)، مولى زین‌العابدین تبریزی (افندی، 2/395) و مولى ابوطالب تبریزی (د پس از 1024ق) (همو، 5/ 468)، با استفاده از ثبات سیاسی حاکم بر شهر، این روند را بهبود بخشیده‌اند. در همین دوره، صدرالدین تبریزی، رسالۀ فخرالمحققین حلی، در باب نیت را به فارسی برگردانده است (مدرسی، 134)، چندی بعد، علاء برهان تبریزی (د پس از 1054ق)، بر جامع عباسی شیخ بهایی، شرحی نوشته است (همو، 223).
مولى نورالدین نوروزعلی تبریزی که در اواخر سدۀ 11ق
ــ هم‌زمان‌با اوج‌گیری جریان‌اخباری ــ می‌زیسته، فقیهی محدث از شاگردان حسین نیشابوری در مکه معرفی شده است (افندی، 5/ 258-260) که به نظر می‌رسد زمینه‌های گرایش اخباری در تبریز با او مرتبط باشد. در همین دوره، عبدالصمدبن عاشور تبریزی (د پس از 1101ق)، از عالمان اصولی شرحی بر شرایع به فارسی نگاشته است (مدرسی، 90).
در سدۀ 12ق، آثار هر دو گرایش، با غلبۀ گرایش اصولی را می‌توان دنبال کرد (مثلاً نک‍ : همو، 91، 250؛ حسینی اشکوری، فهرست، 274).
دهه‌های آغازین سدۀ 13ق، دورۀ اقتدار اصولیه و فعالیت شاگردان وحید بهبهانی و میرزامحمدمهدی شهرستانی است؛ از میان آنان می‌توان مولى علی بن آقاکاظم تبریزی (آقابزرگ، همان، 1/147)، میرزامهدی بن میرزا محمدتقی قاضی تبریزی (همان، 1/253)، میرزا احمد تبریزی (د پس از 1240ق) (حسینی اشکوری، تراجم، 1/55) و سیدمحمدیوسف بن میرفتاح طباطبایی (د 1242ق) (آقابزرگ، همان، 1/ 148) را یاد کرد.
اهمیت منصب قضا در این دوره، زمینه‌ساز آن بوده است تا فقیهی چون میرزایوسف طباطبایی مرعشی (د 1242ق)، قاضی تبریز، آثاری در زمینۀ حدود و دیات و نیز جهاد بنویسد (زرکلی، 8/ 238). از دیگر آثار اصولیان در میانۀ این سده، باید به شرح ارشاد، از محمدرضا بن محمدجعفر تبریزی (د پس از 1258ق) (مدرسی، 114) و شرح ریاض، از لطفعلی بن احمد تبریزی (د 1262ق) (همو، 321) اشاره کرد (نیز نک‍ : آقابزرگ، همان، 1/381). میرزامحمدتقی قاضی طباطبایی نیز حاشیه بر قوانین، در علم اصول نوشته است (حسینی اشکوری، فهرست، 277).
حوزۀ علمیۀ تبریز، در سدۀ 14ق/20م، از حوز‌های فعال فقه امامی در ایران بوده، و شماری از مراجع تقلید و عالمان برجستۀ فقه را در دامان خود پرورش داده است.
مآخذ: آقابزرگ، الذریعة؛ همو، ذیل کشف الظنون، به کوشش حسن موسوی خرسان، نجف، 1387ق؛ ابن اثیر، علی، اسدالغابة، قاهره، 1280ق؛ ابن جزری، محمد، غایةالنهایة، به کوشش برگشترسر، قاهره، 1352ق/1933م؛ ابن حجر عسقلانی، احمد، الدررالکامنة، به کوشش عبدالمعیدخان، حیدرآباد دکن، 1396ق/ 1976م؛ ابن حـزم، علی، المحلى، بیروت، دارالآفـاق الجدیده؛ ابن خلدون، المقدمة،
بیروت،1984م؛ ابن دمیاطی،احمد، المستفاد من‌ذیل تاریخ بغداد، به‌کوشش مصطفى
عبدالقادر عطا، بیروت، 1417ق؛ ابن رافع، احمد، الوفیات، به کوشش عادل نویهض، بیروت، 1978م؛ ابن صابونی، محمد، تکملة اکمال الاکمال، بیروت، 1406ق/1986م؛ ابن طاووس، علی، الیقین، به کوشش انصاری، قم، 1413ق؛ ابن عساکر، علی، تاریخ مدینة دمشق، به کوشش علی شیری، بیروت/ دمشق، 1415ق/1995م؛ ابن عماد، عبدالحی، شذرات الذهب، بیروت، دارالکتب العلمیه؛ ابن فوطی، عبدالرزاق، مجمع‌الآداب، به کوشش محمدکاظم، تهران، 1374ش؛ ابن قاضی شهبه، ابوبکر، طبقات الشافعیة، به کوشش حافظ عبدالعلیم خان، بیروت، 1407ق؛ ابن کثیر، البدایة و النهایة، به کوشش علی شیری، بیروت، 1408ق؛ ابن کربلایی، حافظ حسین، روضات الجنان، به کوشش جعفر سلطان القرایی، تهران، 1344ش؛ ابن ماکولا، علی، الاکمال، بیروت، 1411ق؛ ابن نجار، محمد، ذیل تاریخ بغداد، به کوشش مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت، 1417ق؛ ابن نقطه، محمد، التقیید، به کوشش کمال یوسف الحوت، بیروت، 1408ق؛ همو، تکملةالاکمال، به کوشش عبدالقیوم عبد رب‌النبی، مکه، 1410ق؛ اربلی، مبارک، تاریخ اربل، به کوشش سامی خماس صقار، بغداد، 1980م؛ اسنوی، عبدالرحیم، طبقات الشافعیة، به کوشش کمال یوسف الحوت، بیروت، 1407ق/1987م؛ افندی، عبدالله، ریاض العلماء، به کوشش احمد حسینی، قم، 1301ق؛ بیهقی، احمد، الاعتقاد و الهدایة الى سبیل الرشاد، به کوشش احمد عصام کاتب، بیروت، 1401ق؛ جوینی، ابراهیم، فرائدالسمطین، به کوشش محمدباقر محمودی، بیروت، 1398ق/ 1978م؛ حاجی خلیفه، کشف؛ حجتی، محمدباقر، کشاف الفهارس، تهران، 1370ش؛ حسینی اشکوری، احمد، تراجم الرجال، قم، 1414ق؛ همو، تلامذة المجلسی، قم، 1410ق؛ همو، فهرست نسخه‌های خطی کتابخانۀ آیةالله العظمى گلپایگانی، قم، 1402ق؛ حسینی دمشقی، محمد، «ذیل تذکرةالحفاظ»، همراه تذکرة الحفاظ ذهبی، بیروت، دارالکتب العلمیه؛ حشری تبریزی، محمدامین، روضۀ اطهار، به کوشش عزیز دولت‌آبادی، تبریز، 1371ش؛ حمدالله مستوفی، نزهة القلوب، به کوشش گ. لسترنج، لیدن، 1331ق/1913م؛ خاتون آبادی، عبدالحسین، وقایع السنین والاعوام، به کوشش محمدباقر بهبودی، تهران، 1353ش؛ خطیب بغدادی، احمد، تاریخ بغداد، قاهره، 1349ق؛ خواندمیر، غیاث‌الدین، حبیب‌السیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1362ش؛ ذهبی، محمد، الامصار ذوات الآثار، به کوشش قاسم‌علی سعد، بیروت، 1406ق/1986م؛ همو، سیراعلام النبلاء، به کوشش شعیب ارنؤوط و دیگران، بیروت، 1405ق/1985م؛ همو، المختصرالمحتاج الیه من تاریخ ابن دبیثی، به کوشش مصطفى عبدالقادر عطا، بیروت، 1417ق/1997م؛ همو، معرفة القراء الکبار، به کوشش بشار عواد معروف و دیگران، بیروت، 1404ق؛ همو، میزان‌الاعتدال، به کوشش علی محمد بجاوی، قاهره، 1382ق/1963م؛ رافعی، عبدالکریم، التدوین فی اخبار قزوین، حیدرآباد دکن، 1985م؛ رشیدالدین فضل‌الله، جامع‌التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، 1372ش؛ همو، وقف‌نامۀ ربع رشیدی، به کوشش مجتبى مینوی و ایرج افشار، تهران، 1356ش؛ رودانی، محمد، صلةالخلف، به کوشش محمد حجی، بیروت، 1408ق/ 1988م؛ زرکلی، اعلام؛ سبکی، عبدالوهاب، طبقات الشافعیة الکبرى، به کوشش محمود محمد طناحی و عبدالفتاح محمد حلو، قاهره، 1383ق/1964م؛ سخاوی، محمد، الضوءاللامع، قاهره، 1355ق/1936م؛ سمعانی، عبدالکریم، الانساب، به کوشش عبدالله عمر بارودی، بیروت، 1408ق/ 1988م؛ سیوطی، طبقات المفسرین، به کوشش علی محمد عمر، قاهره، 1396ق/1976م؛ شوکانی، محمد، البدرالطالع، قاهره، 1348ق؛ صدر، حسن، تکملة امل الآمل، به کوشش احمد حسینی، قم، 1406ق؛ صفدی، خلیل، الوافی بالوفیات، به کوشش ژاکلین سوبله و دیگران، ویسبادن/ بیروت، 1400ق/1980م؛ طاش کوپری‌زاده، احمد مصطفى، الشقائق النعمانیة، بیروت، 1395ق؛ طوسی، محمد، الرسائل العشر، قم، 1403ق؛ همو، الغیبة، به کوشش عبادالله طهرانی و علی احمد ناصح، قم، 1411ق؛ عبدالقادر قرشی، الجواهرالمضیئة، کراچی، کتابخانۀ میرمحمد؛ علامۀ حلی، حسن، منتهی المطلب، مشهد، 1412ق؛ فاسی، محمد، ذیل التقیید، به کوشش کمال یوسف الحـوت، بیـروت، 1410ق؛ کتانـی، محمد، الرسـالة‌المستطرفة، استـانبـول،‌1986م؛
لالکایـی، هبةالله، اعتقاد اهل السنـة، ریاض، 1402ق؛‌مجلسـی، محمدباقر، اجازات
الحدیث، به کوشش احمد حسینی، قم، 1410ق؛ همو، بحارالانوار، بیروت، 1403ق/1983م؛ محبی دمشقی، محمدامین، خلاصةالاثر، قاهره، 1284ق؛ مدرسی طباطبایی، حسین، مقدمه‌ای بر فقه شیعه، ترجمۀ محمدآصف فکرت، مشهد، 1368ش؛ مزّی، یوسف، تهذیب الکمال، به کوشش بشارعواد معروف، بیروت، مؤسسةالرساله؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، 1906م؛ میرخواند، محمد، روضةالصفا، تهران، 1339ش؛ مینورسکی، ولادیمیر، تاریخ تبریز، ترجمۀ عبدالعلی کارنگ. تبریز، 1337ش؛ نسفی، عمر، القند فی ذکر علماء سمرقند، به کوشش یوسف هادی، تهران، 1378ش؛ نوری، حسین، خاتمةالمستدرک، به کوشش مؤسسة آل‌البیت(ع)، قم، 1415ق؛ وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، 1346ش؛ هادی، یوسف، مقدمه بر القند (نک‍ : هم‍ ، نسفی)؛ یاقوت، معجم البلدان، بیروت، دار احیاءالتراث العربی؛ نیز: GAL.
احمد پاکتچی


1. The Economic…
1. Tabriz…
1. The Travels…

 
ادامه نوشته

یکی از آثار بسیار زیبای تبریز که به دورۀ قاجاریه مربوط است و امروزه از گردشگاههای بسیار دل‌انگیز به شمار می‌آید، عمارت و نزهتگاه شاه‌گلی (امروزه ایل گولی) است. این مجموعه شامل استخری بزرگ و بنایی در وسط آن است که قهرمان میرزا، پسر هشتم عباس میرزا نایب‌السلطنه در جنوب‌ شرقی شهر ساخته است (نادر میرزا، 236-237).
گزارشهای جغرافیانگاران و جهانگردان: مؤلفان کتابهای مسالک و ممالک مانند ابن خردادبه، بلاذری و اصطخری در سده‌های 3 و 4ق، از تبریز نام برده، و آن را یکی از شهرهای کوچک آذربایجان شمرده‌اند. مقدسی (ص 378 ) آنجا را گوهری گرانبها با وفور اشجار و میوه و آبهای روان وصف کرده است. ابوعلی مسکویه هم آنجا را شهری مهم با بارویی استوار، باغهای پر درخت و مردمان شجاع یاد کرده است (6/65)؛ مؤلف حدودالعالم نیز آنجا را پر نعمت و آبادان می‌نویسد که بر گرد آن باره‌ای قرار دارد (ص 158).
در این میان، ناصرخسرو قبادیانی نخستین سیاحی است که دربارۀ تبریز در سدۀ 5ق آگاهی بیشتری به دست می‌دهد. وی در 20 صفر 438ق، 4 سال پس از زمین‌لرزۀ ویرانگر 434ق در مسیر مسافرت به گفتۀ خود، در پنجم شهریورماه قدیم به تبریز رسیده است. به رغم وقوع زمین‌لرزه، آنجا را شهری آبادان، طول و عرضش را 400،1 گام آورده است. وی تلفات زمین‌لرزه را 40 هزار تن نوشته است ــ که با توجه به شرایط زیستی و اجتماعی آن روزگار اغراق‌آمیز می‌نماید ــ و نیز از دیدار خود با قطران تبریزی یاد می‌نماید (ص 6).
یاقوت حموی (574- 636ق)، تبریز را شهری آباد و زیبا، با باروی استوار بر گرد آن و نهرهای متعدد که از میان شهر می‌گذشته‌اند و با باغهای میوۀ بسیار وصف نموده است و از پارچه‌های عبایی، سقلاطون، خطایی و ابریشمی که از آنجا به دیگر شهرها فرستاده می‌شد، یاد کرده است (1/822-823). قزوینی، صاحب آثار البلاد، دیگر جغرافیانگار سدۀ 7ق، تبریز را شهری صاحب قلعه، با چشمه‌های آب گرم، مردمانی صاحب صنعت وصف کرده است و از پارچه‌های عَتّابی و اطلس که در آنجا بافته می‌شد، نام برده، می‌گوید که مردم آنجا با مسکوک مسی معامله می‌نمایند (ص 339-340). مارکوپولو، جهانگرد معروف ونیزی که در اواخر سدۀ 7ق/13م به مشرق‌زمین آمده، در گزارشهای خود1 تبریز را شهری بزرگ و آباد وصف کرده، و نوشته است: مردم آنجا از راه تجارت و هنر زندگی می‌کنند؛ شهر جایگاهی عالی دارد و کالاهای بازرگانی بسیاری از هند، بغداد، هرمز و دیگر نقاط به آنجا وارد می‌شود و بازرگانان فرنگ برای خرید محصولات داخلی فراوانی که به اینجا (ونیز) می‌رسد، به تبریز می‌آیند؛ سنگهای قیمتی و بسیار گرانبها به وفور در این شهر یافت می‌شود و بازرگانان از این سنگها به
صورت عمده خرید می‌کنند؛ ساکنان اصلی شهر مسلمانان‌اند؛ پیروان آیین مسیح، شامل ارامنه، نسطوریها و یعقوبیها نیز در آنجا زندگی می‌کنند (ص 32-33).
حمدالله مستوفی، مورخ و جغرافیانگار سدۀ 8ق، تبریز را «قُبة الاسلام» نامیده، و از دروازه‌های شش‌گانۀ آن اوجان (جنوب)، اهر (شمال شرق)، شروان (شمال غرب)، سردرود (جنوب غربی)، شام (غرب) و سراورود (شرق) را نام برده است. وی مسجد علیشاه، مقبرة الشعرای سرخاب، مزارات برخی از عارفان، فقیهان و زاهدان، همچنین نواحی تابعۀ این شهر را به تفصیل شرح داده، و مردمان آنجا را خوش‌صورت وصف کرده است (ص 75-77).
ابن بطوطه که در زمان ایلخانی ابوسعید بهادرخان (حک‍‍ 716-736ق) از تبریز دیدار کرده است، از آرامگاه غازان‌خان و مدرسه‌ای که در آنجا دایر بوده، از ویژگی و زیبایی بازار تبریز ــ که آن‌را بازار غازان می‌نامد ــ و تخصیص هر یک از بازارها به یکی از صنفها و حرفه‌ها، از فراوانی ثروت شهر، همچنین از مسجد علیشاه جیلانی و جز آن به تفصیل سخن گفته است (ص 247). کلاویخو، سفیر پادشاه اسپانیا به دربار تیمور که در حدود سال 806ق/1403م در تبریز بوده است، این شهر را چنین وصف می‌نماید: تبریز شهر بزرگی است که میان دو رشته کوه قرار گرفته، رشته کوه شمالی دارای هوای سرد با قلۀ پوشیده از برف است ]ظاهراً باید اشاره به رشته کوه سهند باشد که در جنوب تبریز است[، از جویبارهای آن آب آشامیدنی جاری است که آب آن را به تمام خانه‌ها می‌رسانند؛ در سراسر شهر خیابانهای پهن و میدانهای وسیع است که در پیرامون آنها ساختمانهای بزرگ دیده می‌شود؛ در بازارها و خیابانها همه نوع کالا فروخته می‌شود...؛ و در سراسر تبریز ساختمانهای زیبا و مساجد بسیار وجود دارد. این مساجد با کاشیهای آبی و طلایی آراسته شده‌اند؛ وی همچنین از ساختمان و کاخ بزرگ دولتخانه و گرمابه‌های عالی و سقاخانه‌ها که تابستانها در آنها یخ می‌انداختند و مردم با ظرفهای مسی و برنجی از آنها آب می‌نوشیدند، اشاره دارد (ص 161-164).
در دوران فرمانروایی ترکمانان آق قویونلو و پس از آن، سفیرانی از جانب دولت ونیز به ایران آمدند که هدف عمدۀ آنان ایجاد اتحاد با امیران برضد دولت عثمانی بود. یوزافا باربارو، آمبروزیوکُنتارینی، کاترینو زنو، جیوان آنجللو (آنجوللو)، وینچنتو دالساندری و چند نفر بازرگان از آن جمله‌اند. هر یک از اینان، مشاهدات خود را در سفرنامه‌ای گرد آورده‌، و دربارۀ شهر تبریز آگاهیهایی به دست داده‌اند: باربارو، از نمایش حیوانات گوناگون، بازی گرگها در میدان بزرگ شهر (سفرنامه‌...، 62 - 65)، و زیبایی کاخ شاهی آنجا (همان، 68) یاد کرده است؛ کنتا‌رینی تبریز را محصور با دیوارهای گِلی غم‌انگیز وصف کرده است (همان، 134-136)؛ دالساندری نیز که در دوران سلطنت شاه طهماسب اول به تبریز آمده، از مردم آنجا به دو دستۀ نعمتی و حیدری نام می‌برد که دائم با یکدیگر در نزاع بوده‌اند (همان، 445).
جهانگردان ونیزی عموماً تبریز را شهری بزرگ و با‌شکوه یاد کرد‌ه‌اند. به گزارش آنها محیط تبریز 24 میل بوده است. کاخها و خانه‌های با‌شکوه داشته، و در نواحی پیرامونی شهر چشمه‌های بسیاری روان بوده است. به نوشتۀ آنان کاخهای شاهی بسیار آراسته بوده است و مردم اتاقهای خود را گچ‌بری کرده، با شنگرف می‌آراسته‌اند (همان، 381-382). این بازرگانان از ویژگیها، زیباییها و جزئیات مسجد با‌شکوهی که در وسط شهر برپا بوده است و آن را عمارت عالی‌قاپو می‌خوانده‌اند، یاد کرده‌اند (همان، 382)؛ همچنین از دژ زیبای شهر که در جانب شرق قرار داشته، نام برده، و هوای تبریز را دل ‌انگیز و باغات و گیاهان آنجا را گونه‌گون وصف نموده‌اند. به نوشتۀ این بازرگانان، ساکنان تبریز را ایرانیان، ترکمانان، عشایر هواخواه صفویه و ارامنه تشکیل می‌دادند و یهودیان نیز اگرچه اقامت دائم در آنجا نداشته‌اند، اما برای داد‌ و ‌ستد به تبریز می‌آمده‌اند (همان، 386).
از نظر اقتصادی تبریز محل آمد ‌و ‌شد بازرگانان بوده است و در بازارهای آن همه نوع کالا از ابریشم، مروارید خلیج فارس، پارچه‌های حلب و بروسه و قسطنطنیه عرضه می‌شده است و حریر سرخ را از تبریز به حلب و عثمانی می‌برده‌اند (همان، 387). در سفرنامۀ بازرگانان، آگاهیهای بسیاری دربارۀ کاخ سلطان حسن آق قویونلو که هشت‌بهشت نامیده می‌شد، آمده است. این کاخ در وسط باغی بزرگ نزدیک شهر ساخته شده بوده، و در محوطۀ آن مسجدی زیبا قرار داشته است. همچنین بیمارستان یا «مارستان» بزرگ با تالارهای وسیع در همان‌جا واقع بوده است که در زمان سلطان حسن و سلطان یعقوب بیش از هزار تن از بیماران و بینوایان در آنجا بستری بوده‌اند (همان، 388-392).
تبریز در سفرنامه‌های جهانگردان دورۀ صفویه و پس از آن: در دوران فرمانروایی صفویان جهانگردان بسیاری به ایران آمده‌انـد. در سفرنامه‌هـای آنان آگاهیهـای چندی ــ اگرچه گاه نـادرست و اغـراق‌آمیز ــ دربارۀ تاریخ سیاسی و اجتماعی و زندگی روزمرۀ مردم ایران وجود دارد. بخشی از این نوشته‌ها به وصف شهر تبریز اختصاص دارد:
محمد ظلّی ابن درویش، معروف به اولیا چلبی، جهانگرد معروف ترک عثمانی که در حدود سال 1050ق/1640م به تبریز آمده، آنجا را شهری بزرگ و «دلاویز» وصف نموده، و دربارۀ نام و بنای تبریز آگاهی مشروحی به دست داده است (2/245-246). وی دور تبریز را در سدۀ 11ق/17م، 6 هزارگام و محدود به دیوارهای قلعه که آثارش پدیدار بوده، نوشته است. 300 برج نگهبانی و 6 دروازه داشته است که از هر دروازه 500 سرباز محافظت می‌کردند؛ نام دروازه‌ها را اوجان، باب شروان، دروازۀ سردرود، باب شام غازان، باب سرو (سراو = سراب)، و باب تبریز آورده است (2/246) و محلات تبریز را دمشقیه، پل باغ (شاید کوچه باغ)، میخواران، رزجو (احتمالاً ویجویه که وَزِجی گویند)، شتربان (دَوَ‌چی)، دیک (دیکباشی)، خیابان، امیرقز (امیرخیز)، سرخاب و چارمندر نوشته است ( 2/251). اولیا چلبی (2/246- 248) اطلاعات فراوانی در اشکال و اوصاف قلعۀ تبریز به دست می‌دهد. وی شمار مساجد تبریز را 320 محراب می‌آورد و برخی از آنها را میراث «سلاطین ماضیه» و گروهی دیگر را از بناهای خانان و وزرای آل عثمان و اعیان مملکت یاد می‌کند و دربارۀ مسجد سلطان‌حسن (حسن پادشاه) آق قویونلو و نیز مسجد جهانشاه قرا قویونلو اطلاعات مبسوطی به دست می‌دهد (2/ 248-250) و آنها را شاهکار معماری می‌شمارد. اولیا چلبی ضمن اشاره به تاریخ شهر تبریز از مقامهای مختلف شهر و حکومت مانند مفتی، کلانتر، ملا، شیخ‌السادات، داروغه، قورچی‌باشی و ایشیک آقاسی نام‌ می‌برد که ادارۀ امور شهر را در دست داشته‌اند. او امنیت شهر تبریز را نیز ستوده است (2/247- 248).
همچنین وی مدارس، دارالحدیث، مکتب اطفال، چشمه‌ها و سَبیلها (سقاخانه) و تکایای تبریز را وصف کرده‌ است.‌ برخی‌از این تکایا مانند تکیۀ میرحیدر‌(همو، 2/250بب‍‌ ) هم‌اکنون نیز موجود است و به همین نام (حیدر تکیه‌سی) نامیده می‌شود (نک‍ : ابن کربلایی، 2/467- 468) که در اوایل محلۀ سرخاب، میان جنوب غربی مقبرۀ سید حمزه و ساحل شمالی مهران‌رود واقع است (سلطان القرائی، 1/596- 597).
اولیا چلبی در ستایش تبریز، آنجا را با خیابانها و کوچه‌های تمیز که هر روز جاروب و آب‌پاشی می‌شده، و نیز از فراوانی آب آنجا یاد کرده‌ است (2/260). به نوشتۀ وی داد و ستد در تبریز با پولهای رایج ایرانی مانند بیستی، عباسی و آلتون صورت می‌گرفت و پولهای خارجی در بازارهای آن رایج نبوده است. او به ضرابخانۀ تبریز اشاره کرده، و از تنبیه شدید خلافکاران در خرید و فروش نیز یاد کرده است (2/261). همو می‌نویسد که هزاران باغ و باغچه در این شهر وجود داشته که معروف‌ترین آنها باغ شاه یعقوب بوده است. او همچنین از خیابان شاه‌صفی که تفرجگاه اهالی شهر بوده، و نیز چوگان‌بازی، اسب‌دوانی و تماشای جنگ حیوانات مانند شتر و خروس که از دیگر تفریحات مردم بوده است و همچنین دامنۀ کوه سرخاب که از فراز آن دریاچۀ ارومیه دیده می‌شده، و از تفرجگاههای مردم بوده، یاد کرده است (2/250-254).
حاجی‌‌خلیفه (1017- 1067ق/ 1608- 1657م)، جهانگرد و مؤلف کتاب جهان نما در جغرافیا و نیز کتابهای دیگر در تاریخ و کتاب‌شناسی که در 1045ق/1635م، هنگام لشکرکشی سلطان مراد چهارم به تبریز، در التزام رکاب او بوده، و در تبریز حضور داشته، و نظاره‌گر تخریب مسجد علیشاه بوده است، آگاهیهایی از تبریز به دست می‌دهد: وی بنای شنب غازان را به برج گالاتۀ (غلطه) استـانبول تشبیه کـرده است. همچنین خانه‌های تبریز را با‌شکوه، باغهای آنجا را مصفا و بازارهایش را وسیع خوانده است. جـوامع و مساجد عالی آنجا، از جمله مسجد حسن پادشاه و مسجد جهانشاه و زیباییهای آنها را وصف نموده، و نوشته است که مردم تبریز به آموختن علم شهرت دارند (نک‍ : نخجوانی، 28).
گارثیا دِسیلوا، سفیر اسپانیا در دربار شاه عباس که در 1027ق/ 1618م به‌حضور شاه رسید‌ (فلسفی،‌زندگانی،4/192 بب‍‌‌ )، اروپایـی دیگری است که در سفرنامه‌اش دربارۀ تبریز می‌نویسد: دیوارها و قلعه‌های تبریز که در جنگ ایران و عثمانی‌خراب شده بود، توسط شاه عباس از بیخ کنده شد و این شهر که روزگاری شهری زیبا بود، خراب و ویران است (نک‍ : مشکور، 70- 71).
آنتونیو دوگوه‌آ، فرستادۀ پرتغال که 3 بار به ایران آمده است (فلسفی، همان، 4/ 168-192)، در سفرنامه‌اش اطلاعاتی دربارۀ جنگهای ایران و عثمانی و تسخیر تبریز به دست شاه عباس، آورده است (نک‍ : مشکـور، 71). سِر تـوماس هربرت ــ که همراه سفیر انگلستان، به دربار شاه عباس آمده بود (نک‍ ‍: فلسفی، همان، 4/270) ــ در سفرنامۀ خود، ضمن اشاره به جنگهای ایران‌ و عثمانی در زمان سلیم و سلیمان، تبریز را بزرگ‌ترین شهر ماد و کُرسی‌نشین تمام ایالت دانسته، و کوهستانی را که تبریز در دامنۀ آن قرار دارد، تاوروس نامیده است و گوید که ایرانیان این شهر را تبریز می‌نامند (نک‍ : مشکور، 71-72).
ژان باتیست تاورنیه، یکی از بزرگ‌ترین جهانگردان فرانسوی است که چندین بار به شرق مسافرت کرد و سفرهای او به اسفار شش‌گانه معروف است (مشکور، 72)، در سفرنامه‌اش اطلاعات مبسوطی دربارۀ تبریز در سدۀ 17م به دست می‌دهد. او تبریز را شهری بزرگ و پر جمعیت وصف کرده، و به اشتباه آنجا را همان اکباتان قدیم، پایتخت مادها دانسته است؛ نیز از تجارت پر رونق، به ویژه تجارت ابریشم و میزان بالای گردش پول در بازارهای آن یاد کرده است (ص 66). به نوشتۀ او بیشتر ساختمانهای تبریز از خشت خام، و خانه‌های بزرگان شهر دو طبقه بوده است (ص 67). تاورنیه در سفرنامۀ خود شرح مفصلی دربارۀ مساجد تبریز از جمله مسجد جهانشاه و کاشیهای رنگارنگ و زیبای آن آورده است (ص 67- 68).
به گزارش تاورنیه در میدان تبریز روزانه دو نوبت به هنگام طلوع و غروب آفتاب نقاره نواخته می‌شد که او از آن به عنوان «کنسرتی بد صدا از کوس و کرنا» یاد کرده است. وی ضمن نام بردن از مقبره و زیارتگاه عینالی، بر این باور است که درگذشته این زیارتگاه یک کلیسا بوده است که مسلمانها آنجا را به مسجد بدل ساخته‌اند (ص 70).
جهانگردان فرانسوی دیگر مانند فیلیپ، لابولای لوگور، الکساندر دورود، و پوله که در سدۀ 11ق/17م به ایران آمده‌اند، اطلاعاتی مشابه تاورنیه و دیگران به دست می‌دهند (نک‍ : مشکور، 74-77).
شاردن، سیاح مشهور فرانسوی که در زمان شاه عباس دوم و شاه سلیمان به ایران آمده، بزرگ‌ترین سیاح فرانسوی است که آگاهیهای بسیاری دربارۀ شهرهای ایران از جمله تبریز در سدۀ 11ق/17م از دیدگاه اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و جز آنها را در سفرنامۀ خود گردآوری کرده است. او تبریز را شهری بزرگ و پرجمعیت (حدود 500 هزار تن) و از لحاظ بازرگانی و ثروت دومین شهر ایران عنوان کرده است. به گزارش وی، شهر تبریز دارای 15 هزار باب دکان بوده، و بازار آن پر رونق‌ترین بازارهای آسیا به شمار می‌رفته که دکانهای آن انباشته از کالاهای متنوع بوده است و بازرگانان آن شهر در سراسر عثمانی، مسکو، تاتارستان، هندوستان و کرانه‌های دریای سیاه به داد و ستد می‌پرداخته‌اند و همچنین بازرگانان خارجی از دیگر کشورها در آنجا به تجارت اشتغال داشته‌اند. او بازار قیصریۀ تبریز را زیباترین و خوش‌نماترین بازارها خوانده است که در آنجا انواع کالاهای تجملی و گرانبها، جواهرات و سنگهای قیمتی عرضه می‌شده است و رونق بازرگانی تبریز به حدی بوده که در آن 300 کاروان‌سرا وجود داشته است. به نوشتۀ او خانه‌های مردم تبریز همه دارای باغچه بوده است و مردم برای استراحت و تفریح در قهوه‌خانه‌های متعدد شهر چای می‌نوشیدند و قلیان می‌کشیدند. به گزارش وی تبریز در آن روزگار دارای 3 بیمارستان بوده است که به رایگان بیماران و نیازمندان را در آنجا درمان می‌کردند (2/402-405، 408).
آدام اُلئاریوس آلمانی که در 1043ق/1633م از راه مسکو به تبریز آمده بود، ‌مانند دیگر سیاحان‌هوای‌تبریز را سالم و برطرف‌کنندۀ تب از تن بیماران تب‌دار وصف کرده، و از اقامت پادشاهان صفوی در آنجا سخن گفته است (ص 249).
پیر آمده ژوبر فرانسوی که از جانب ناپلئون بناپارت برای ایجاد روابط دوستانه میان ایران و فرانسه در 1221ق/1806م به دربار فتحعلی‌شاه قاجار آمده بود (نک‍ : سدیو، 17)، شرح سفر خود را در کتابی با عنوان مسافرت به ارمنستان و ایران گردآوری کرده است و دربارۀ شهر تبریز چنین می‌نویسد: تبریز با توجه به‌وسعت و بازرگانی‌اش دومین شهر ایران است. جمعیت آن را 50 هزار نفر می‌دانند. دیوارهایش‌ بلند و دارای برج و بارو ست. دروازه‌هایش از کاشیهای رنگارنگ زیور یافته است. بازارهایش زیبا و مساجد آن بزرگ و مناره‌هایشان کوتاه‌تر از مناره‌های مساجد‌ عثمانی است (ص 199-201). وی همچنین به‌آثار ویرانی زمین‌لرزه‌های هولناک نیز اشاره کرده است (ص 197).
کنت دوسرسی، سفیر فوق‌العادۀ دولت فرانسه که مدت یک‌سال (1255-1256ق/ 1839-1840م) در ایران بوده، مشاهدات خود را در کتابی با عنوان ایران در 1839-1840م منتشر کرده است. یادداشتهای او از نظر شناخت شهرهای میان راه، به‌ویژه شهرها و روستاهای ایران در آن زمان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. وی دربارۀ تبریز می‌نویسد: با اینکه تبریز پایتخت ایران نیست، اما به سبب روابط نزدیکش با کشورهای اروپایی و جایگاه جغرافیایی‌اش، یکی از مهم‌ترین و ثروتمندترین شهرهای ایران به شمار می‌آید. باغهای سرسبزی که مانند کمربندی شهر را احاطه کرده، گنبد مسجدها که سر به آسمان کشیده، حصار کنگره‌دار شهر همه نشانۀ این است که به شهر قابل توجهی نزدیک می‌شویم (ص 88). روابط بازرگانی میان تبریز و کشورهای اروپایی و نواحی مجاور روسیه نیز موجب شده است که مردم این شهر از برخی از دستاوردهای تمدن امروزی آگاهی یابند (همو، 89).
به نوشتۀ سرسی، به سبب عدم امنیت و جنگهای داخلی افغانستان و تاخت و تازهای خانهای خیوه و بخارا که موجب ناامنی در نواحی پیرامونی دریای مازندران شده بود، بازرگانان هندی و آسیای مرکزی ترجیح می‌دادند که کالاهایشان را از ایران عبور دهند. به این ترتیب، تبریز انبار کالاهای این بازرگانان شده بود که در آنجا می‌فروختند، مبادله و یا صادر می‌کردند. او بازار تبریز را به نمایشگاهی از افرادی با لباسهای رنگارنگ و عادات و رسوم مختلف مشرق‌زمین تشبیه کرده است (ص 101-103). به گزارش سرسی کوچه‌های تبریز تنگ و غم‌انگیز بوده است و دو طرف کوچه‌ها دیوارهای بلندی داشتند. او درهای خانه‌های تبریزیان را به سوراخ کوچکی تشبیه کرده است که تنها یک نفر می‌توانسته است وارد خانه شود، اما پس از عبور از آن مدخل تنگ، حیاطی وجود داشته که مزین به درخت و گل و یا باغی با‌صفا بوده است (همو، 88-117).
مادام دیولافوا ــ که در 1298ق/1881م همراه همسرش به ایران آمده است ــ در شرح جزئیات سفر، دربارۀ تبریز‌می‌نویسد: در مدخل تبریز به پلی که بر روی آجی‌سو بسته شده است، رسیدیم (ص 44). این پل آجری به طول 60 متر و عرض 5 متر است و پایه‌های آن با سنگ آهکی بنا شده است و کتیبه‌ای هم در بالای آن دیده می‌شود (ص 45). او افزوده است: در آن‌طرف پل باغات میوه که در امتداد خیابانی طویل قرار دارند، دیده می‌شود. وی ضمن بحث از محلات شهر، از کثرت گداها که لاغر و رنگ‌پریده و مانند اسکلت متحرکی به نظر می‌آمدند، نیز سخن ‌گفته است (45-46).
آبـراهام جکسن، استـاد دانشگاه کلمبیـا در آمریکا ــ که در 1321ق/1903م به ایران آمده است (نک‍ : ص 17) ــ دربارۀ تبریز چنین می‌نویسد: «تبریز ولی‌عهدنشین و مرکز بازرگانی آذربایجان است. عمر و زادگاه آن مجهول است، اما هزار سال جزئی از زندگانی این شهر محسوب می‌شود» (ص 57). او ضمن اشاره به بنای نخستین و نام تبریز (همانجا)، خانه‌های آنجا را یک طبقه با بامهای مسطح ساخته شده از گِل و آهک و ظاهری غم‌انگیز، اما با حیاطهایی مصفا و آراسته به باغچه و حوض برای ذخیره کردن آب وصف کرده است. او نیز مدخل خانه‌های تبریزیان را بی‌رونق و خشک و بی‌روح دانسته که بیننده تصور نمی‌کرده است که درون اتاقها را با قالیچه‌ها و پرده‌های پر نقش و نگار به زیبایی آراسته باشند (ص 58).
به گزارش جکسن، تبریز در آن زمان دارای 24 محله یا بخش بوده است که هر محله به وسیلۀ کدخدایی اداره می‌شد و کوچه‌های آن خاکی و شبانگاه تاریک بوده است (ص 59). وی از دو بنای معروف، یعنی مسجد علیشاه (ارگ) و مسجد کبود (جهانشاه) و نیز قلعۀ تبریز، و از وجود 318 مسجد، مزار 8 امام‌زاده و مدفن برخی اصحاب رسول اکرم(ص) در کوه سهند و تعصـب تبـریـزیان در مسلمـانـی ــ چنـان‌که وجـود یهـودان را برنمی‌تافتند ــ از شبکۀ آب‌رسانی، بازار تبریز، میدانها، مغازه‌ها، از باغ و کاخ ییلاقی‌ولی‌عهد و باغ‌ شمال بهتفصیل بحث کرده‌است‌(ص 59-72).
به نوشتۀ اعتمادالسلطنه در مرآةالبلدان در دورۀ قاجاریه 5 ‌دولت روسیه، انگلیس، فرانسه، عثمانی و بلژیک در تبریز کنسولگری داشتند (1/555).
بازرگانی و تجارت: شهر تبریز به سبب جایگاه ویژۀ جغرافیایی‌و قرار داشتن‌بر سر‌راههای‌شرق ‌ـ ‌غرب‌و شمال‌وجنوب، از دیرباز به ویژه از اواسط سدۀ 7ق/13م یکی از مراکز مهم مبادلات تجارتی در ایران بوده است و حتى به نوشتۀ سیاحان، نخستین شهر از نظر بازرگانی در ایران به شمار می‌رفته است. توسعۀ بازرگانی در این شهر از آغاز سدۀ 13ق/ 19م و پس از آنکه مرکز آذربایجان و ولی‌عهدنشین شاهان قاجار گردید، شتاب بیشتری یافت. در نخستین سالهای سلطنت فتحعلی‌شاه و سپس در دوران اقامت عباس میرزا در تبریز، اقدامات بسیاری برای پیشرفت تجارت و رونق اقتصادی صورت گرفت (ورنر، 93)؛ چنان‌که، بازرگانان از پرداخت عوارض صادرات و واردات معاف شدند (نک‍ : کارنگ، آثار، 1/220-224). در گزارشهای نمایندگان سیاسی مقیم تبریز و جهانگردان مختلف از اهمیت تجارتی تبریز به تفصیل یاد شده است؛ چنان‌که به گفتۀ دوپره در 1224ق/ 1809م تبریز در بازرگانی ایران نقش مهمی داشته است و کاروانها از ارزروم، بغداد، رشت، تفلیس، همدان، شیراز، اصفهان و نیز بازرگانان هندی و اروپایی با کالاهای خود به این شهر می‌آمدند (نک‍ ‍: ورنر، 94).
به نوشتۀ اعتمادالسلطنه در مرآة البلدان، داد و ستد این شهر 20 کرور (10 میلیون) تومان در سال بوده است. متاع هر سرزمین از روسیه، گرجستان، مسکو، باکو، حاجی ترخان، استانبول، لندن، منچستر، مارسی، ایتالیا و دیگر جاها در این شهر به فراوانی یافت می‌شده است (1/561). بسیاری از کالاها که به تبریز می‌رسید، به جاهای دیگر فرستاده می‌شد؛ همچنین تبریز به عنوان مرکز ترانزیت کالاهای بازرگانی میان اروپای غربی، امپراتوری عثمانی و روسیه از یک سو و نواحی داخلی ایران و نیز دیگر کشورهای آسیایی از سوی دیگر، از اهمیت خاصی برخوردار بوده است (ورنر، 94-95).
بازرگانی با اروپا پس از انعقاد عهدنامۀ ترکمان‌چای رونق گرفت. در همین روزگار، تبریز از طریق ارزروم ـ طرابوزان به استانبول و از آنجا با بازارهای اروپایی در ارتباط بود. حجم مبادلات بازرگانی در حدود 15 کرور، معادل 8 میلیون روبل بوده است. این رونق تجاری تا 1252ق/1836م ادامه داشت. بازرگانان ایرانی مستقیماً در واردات کالا شرکت داشتند. از 1253ق/1837م، به سبب افزایش واردات و عدم فروش کافی کالاها، بحران و رکود اقتصادی پدید آمد و در این ایام شرکتهای خارجی جای بازرگانان ایرانی را گرفتند و نمایندگیهایی در تبریز دایر کردند («تاریخ اقتصادی»، 105؛ ورنر، 95).
نخستین شرکت خارجی که در تبریز دایر شد، شرکت رالی بود که با حمایت انگلستان آغاز به کار کرد. مرکز این شرکت در استانبول بود و در دیگر شهرها مانند منچستر، مارسی و ادسا نیز شعبه‌هایی داشت. شعبۀ این شرکت در تبریز در 1253ق در سرایِ حاج سیدحسین دایر شد که کالاهای وارداتی را از تبریز به تهران، قزوین، قم، کاشان و دیگر شهرها می‌فرستاد («تاریخ اقتصادی»، 107) و در برابر فروش این کالاها، ابریشم خام و روبل روسی تحویل می‌گرفت (همانجا).
مهم‌ترین کالاهایی که از اروپا وارد می‌شد، پنبه، چلوار، ماهوت، فلزات، قند، پارچه‌های مخملی، آیینه و جز آنها بود که در برابر ابریشم، شال، تنباکو، سلاح و خشکبار صادر می‌شد (همان، 105-106). بجز شرکت رالی، شرکتهای یونانی، روسی و چند مغازۀ انگلیسی نیز در تبریز فعالیت داشتند (همان، 107؛ ورنر، 95). به گزارش کنسول انگلیس، تبریز از آغاز سدۀ 13ق/ 19م تا 1285ق/ 1868م مرکز مبادلات اروپا با ایالات شمالی ایران و آسیای مرکزی بوده است. تبریز در این زمان 200 هزار نفـر جمعیت داشت و بزرگ‌ترین و مهم‌ترین شهر ایران به شمار می‌رفت. ارامنۀ گـرجستان، ظاهراً نخستین واردکنندگان کالاهای انگلیسی‌از استانبول به‌شمال ایران ‌بودند («تاریخ‌اقتصادی»، 112).
چارلز بورگِز مدتها یگانه بازرگان انگلیسی بود که از طریق طرابوزان، کالاهای بسیار لوکس اروپایی را برای استفادۀ طبقۀ مرفـه به تبریز وارد می‌کرد. این اجناس شامل بهترین تفنگهای دو لول انگلیسی، هفت‌تیرهای زیبا، تلسکوپ (دوربین)، ساعتهای جیبی طلا و نقره، و دیگر کالاهای تجملی بود (ورنر، 95-96). همچنین منسوجات انگلیسی با طرحهای ایرانی نیز برای مصرف عموم به تبریز آورده می‌شد (همانجا). افزایش تولید ابریشم و صدور آن از راه طرابوزان و نیز افزایش شمار بازرگانان خارجی مقیم تبریز باعث رونق تجارت این شهر شده بود و تجارت در حدود سال 1256ق/1840م سیر صعودی داشت و تا از بازرگانی ایران در تبریز صورت می‌گرفت («تاریخ اقتصادی»، 108-109)؛ اما عوامل گوناگون مانند بلایای طبیعی نظیر خشک‌سالی،‌هجوم‌ملخ به‌محصولات کشاورزی، شیوع بیماریهای‌ واگیـردار، ناآرامیهـای سیـاسـی ــ چنان‌کـه ‌کنسول‌ ‌انگلیس در تبریز هم در گزارش مورخ شعبان 1268/ ژوئن 1852 به بحران و وضـع نامسـاعد تجـارت تبـریز اشاره کرده است ــ موجب اُفت بازرگانی در این شهر بوده است (همانجا). از سوی دیگر، با گسترش راههای دریایی خلیج فارس و دریای مازندران (همان، 108)، گشایش کانال سوئز و توقف حمل و نقل از طریق روسیه (همان، 110)، به‌تدریج تبریز اهمیت بازرگانی خود را از دست داد. کاهش داد و ستد با روسیه (اتحاد شوروی) پس از جنگ‌جهانی‌اول نیز خسارت فراوانی به‌تجارت تبریز وارد کرد؛ چنان‌که واردات تبریز در 1913م از 20٪ به 7٪ در 1304ش/ 1925م، و سهم صادرات از این طریق در همان سالها از 14٪ به 8٪ تنزل پیدا کرد (همان، 111).
هم اکنون نیز تبریز یکی از مراکز مهم تجارتی ایران است. در بخش بازرگانی خارجی، حدود 548،60 تن کالا به ارزش 000،262،57 دلار شامل اقلام گوناگون در 1382ش، از گمرک تبریز صادر شده است (سیمای، 65)؛ همچنین حدود 864،9 تن کالا به ارزش 000،926، 13 دلار از طریق گمرک شهرستان تبریز، در همان سال وارد کشور شده است (همان، 66).
در زمینۀ صنعت، در آستانۀ جنگ جهانی اول کارگاههایی توسط سرمایه‌داران آلمانی در تبریز دایر شد. این کارگاهها شامل درودگری، غله پاک‌کنی، چلنگری و دیگر صنایع بود (اشرف، 65 -66). همچنین چندین کارخانۀ ریسندگی نیز توسط سرمایه‌گذاران تبریزی تأسیس شد (همو، 83-84). هم‌اکنون تبریز یکی از قطبهای صنعتی کشور است و کارخانه‌های تراکتورسازی، ماشین‌سازی، ایدم (موتورسازی دیزلی)، بلبرینگ‌سازی، پالایشگاه و کارخانۀ پتروشیمی، کارخانجات بزرگ صنایع غذایی، و صدها کارگاه کوچک و بزرگ صنعتی در این شهر فعالیت دارند.
مآخذ: آبراهام گاتوغیگُس، منتخباتی از یادداشتها، ترجمۀ عبدالحسین سپنتا و استفان هانانیان، تهران، 1347ش؛ آدمیت، فریدون، ایدئولوژی نهضت مشروطیت ایران، تهران، 1355ش؛ آرونوا، م. ر. و ک. ز. اشرافیان، دولت نادرشاه افشار، ترجمۀ حمید امین، تهران، 1352ش؛ آرین‌پور، یحیى، از صبا تا نیما، تهران، 1372ش؛ آق‌سرایی، محمود، مسامرة الاخبار و مسایرة الاخیار، به کوشش عثمان توران، آنکارا، 1943م؛ ابن اثیر، الکامل؛ ابن بطوطه، رحلة، به کوشش طلال حرب، بیروت، 1407ق/1987م؛ ابن جوزی، عبدالرحمان، المنتظم، به کوشش سهیل زکار، بیروت، 1415ق/1995م؛ ابن خردادبه، عبیدالله، المسالک و الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، 1888م؛ ابن حوقل، محمد، صورة الارض، به کوشش ‍ کرامرس، لیدن، 1938م؛ ابن دواداری، ابوبکر، کنز الدرر، به کوشش صلاح‌الدین منجد، قاهره، 1380ق/1961م؛ ابن فقیه، احمد، مختصر کتاب البلدان، به کوشش دخویه، لیدن، 1302ق/1884م؛ ابن کربلایی، حافظ حسین، روضات الجنان، به کوشش جعفر سلطان القرائی، تهران، 1344- 1349ش؛ ابوبکر طهرانی، دیار بکریه، به کوشش نجاتی لوغال و فاروق سومر، تهران، 1356ش؛ ابوالحسن گلستانه، مجمل التواریخ، به کوشش محمدتقی مدرس رضوی، تهران، 1356ش؛ ابوالحسن مستوفی، گلشن مراد، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، 1369ش؛ ابوعلی مسکویه، احمد، تجارب الامم، به کوشش ابوالقاسم امامی، تهران، 1379ش/2000م؛ ابوالفدا، تقویم البلدان، به کوشش دوسلان، پاریس، 1840م؛ ابوالقاسم کاشانی، عبدالله، تاریخ اولجایتو، به کوشش مهین همبلی، تهران، 1348ش؛ اتابکی، تورج، آذربایجان در ایران معاصر، ترجمۀ محمدکریم اشراق، تهران، 1376ش؛ استرابادی، محمدمهدی، جهانگشای نادری، تهران، 1368ش؛ اسکندربیک منشی، عالم آرای عباسی، به کوشش محمداسماعیل رضوانی، تهران، 1377ش؛ اشرف، احمد، مبانی رشد سرمایه‌داری در ایران، تهران، 1359ش؛ اصطخری، ابراهیم، مسالک الممالک، به کوشش دخویه، لیدن، 1870م؛ اطلس گیتاشناسی ایران، به کوشش سعید بختیاری، تهران، 1383ش؛ اعتمادالسلطنه، محمدحسن، تاریخ منتظم ناصری، به کوشش محمداسماعیل رضوانی، تهران، 1363ش؛ همو، المآثر و الآثار (چهل سال تاریخ ایران در دورۀ پادشاهی ناصرالدین‌شاه)، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1363ش؛ همو، مرآةالبلدان،‌به‌کوشش عبدالحسین نوایی و هاشم محدث، تهران، 1367ش؛ افشیـن،
یدالله، رودخانه‌های‌ایران،تهران، 1373ش؛ افضل‌الملک، غلامحسین، افضل‌التواریخ،
به کوشش منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان، تهران، 1361ش؛ افوشته‌ای، محمود، نقاوة الآثار، به کوشش احسان اشراقی، تهران، 1373ش؛ اقبال آشتیانی، عباس، تاریخ مغول، تهران، 1364ش؛ همو، میرزا تقی‌خان امیرکبیر، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1355ش؛ الئاریوس، آدام، سفرنامه، ترجمۀ احمد بهپور، تهران، 1363ش؛ امید، حسین، تاریخ فرهنگ آذربایجان، تبریز، 1332ش؛ اولیا چلبی، سیاحت‌نامه، به کوشش احمد جودت، استانبول، 1314ق؛ بامداد، مهدی، شرح حال رجال ایران، تهران، 1357ش؛ براون، ادوارد، انقلاب ایران، ترجمۀ احمد پژوه، تهران، 1338ش؛ همو، نامه‌هایی از تبریز، ترجمۀ حسن جوادی، تهران، 1361ش؛ بلاذری، احمد، فتوح البلدان، به کوشش عبدالله انیس طباع و عمر انیس طباع، بیروت، 1407ق/1987م؛ بهرامی، اکرم، «شاردن در تبریز»، مجموعۀ سخنرانیهای ششمین کنگرۀ تحقیقات ایرانی، تبریز، 1355ش؛ پارسا دوست، منوچهر، شاه اسماعیل اول، تهران، 1375ش؛ همو، شاه تهماسب اول، تهران، 1377ش؛ پروین، ناصرالدین، تاریخ روزنامه‌نگاری ایرانیان و دیگر پارسی‌نویسان، تهران، 1377ش؛ پورنظمی سیسی، عبدالصمد، فرقۀ دمکرات آذربایجان ( آذربایجان دمکرات فرقه سی)، ساری، 1383ش؛ پیگولوسکایا، ن. و. و دیگران، تاریخ ایران، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، 1346ش؛ تاورنیه، ژان باتیست، سفرنامه، ترجمۀ ابوتراب نوری، به کوشش حمید شیرانی، تهران، 1363ش؛ ترابی طباطبایی، جمال، تاریخ تبریز به روایت سکه، تبریز، 1384ش؛ تربیت،‌ محمدعلی، دانشمندان آذربایجان، تهران، 1314ش؛ جعفری، عباس، دایرة‌المعارف جغرافیایی ایران، تهران، 1379ش؛ جکسن، ا. و. ویلیامز، سفرنامه، ترجمۀ منوچهر امیری و فریدون بدره‌ای، تهران، 1357ش؛ جوادی، شفیع، تبریز و پیرامون، تبریز، 1350ش؛ جوینی، عطاملک، تاریخ جهانگشای، به کوشش محمد قزوینی، لیدن، 1334ق/1916م؛ جهانگیر میرزا، تاریخ نو، به کوشش عباس اقبال آشتیانی، تهران، 1327ش؛ حافظ ابرو، ذیل جامع التواریخ رشیدی، به کوشش خانبابا بیانی، تهران، 1350ش؛ حدودالعالم، به کوشش منوچهر ستوده، تهران، 1340ش؛ حزین، محمدعلی، تاریخ، اصفهان، 1332ش؛ حسن‌زاده، اسماعیل، حکومت ترکمانان قراقویونلو و آق قویونلو در ایران، تهران، 1379ش؛ حسنلی، جمیل، فراز و فرود فرقۀ دموکرات آذربایجان، ترجمۀ منصور همامی، تهران، 1383ش؛ حسینی جنابذی، میرزابیک، روضة الصفویة، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، 1378ش؛ حشری تبریزی، محمدامین، روضۀ اطهار، به کوشش عزیز دولت‌آبادی، تبریز، 1371ش؛ حمدالله مستوفی، نزهة القلوب، به کوشش لسترنج، لیدن، 1331ق/1913م؛ خواندمیر، غیاث‌الدین، حبیب السیر، تهران، 1333ش؛ خیام، مقصود، «نگرشی به تنگناهای ژئومورفولوژیکی توسعۀ شهر تبریز»، نشریۀ دانشکدۀ علوم انسانی و اجتماعی تبریز، تبریز، 1374ش، س 1، شم‍ 1؛ دولت‌آبادی، عزیز، «زلزله‌های تبریز»، نشریۀ دانشکدۀ ادبیات تبریز، تبریز، 1343ش، س 16، شم‍ 2؛ دیاکونف، ا.م.، تاریخ ماد، ترجمۀ کریم کشاورز، تهران، 1357ش؛ دیولافوا، ژان، سفرنامه، ترجمۀ علی‌محمد فره‌وشی، تهران، 1361ش؛ ذکاء، یحیى، «تبریز»، شهرهای ایران، به کوشش محمدیوسف کیانی، تهران، 1368ش، ج 3؛ همو، «تبریز شهری کهن‌سال با پیشینه‌ای پر ماجرا»، ایران زمین، تهران، 1370ش، س 1، شم‍ 1؛ همو، زمین‌ لرزه‌های تبریز، تهران، 1368ش؛ راکه ویلتس، ایگور، سفیران پاپ به دربار خانان مغول، ترجمۀ مسعود رجب‌نیا، تهران، 1353ش؛ راوندی، محمد، راحة الصدور ، به کوشش محمد اقبال، تهران، 1364ش؛ رجب‌زاده، هاشم، خواجه رشیدالدین فضل‌الله، تهران، 1377ش؛ رشیدالدین فضل‌الله، تاریخ مبارک غازانی، به کوشش کارل یان، هارتفرد، 1358ق/1940م؛ همو، جامع التواریخ، به کوشش محمد روشن و مصطفى موسوی، تهران، 1373ش؛ همو، همان (ذکر تاریخ آل سلجوق)، به کوشش احمد آتش، تهران، 1362ش؛ همو، مکاتبات رشیدی، به کوشش محمدشفیع، پاریس، 1364ق/1945م؛ رضا، عنایت‌الله، اران از دوران باستان تا آغاز عهد مغول، تهران، 1380ش؛ رضازاده ملک، رحیم، گویش آذری، تهران، 1352ش؛ روملو، حسن، احسن التواریخ، به کوشش چ. ن. سیدن، کلکته، 1931م؛ ریاحی، محمدامیـن، تاریخ‌خوی، تهران، 1372ش؛ رئیس‌نیا، رحیم، ایران و عثمانـی
در آستانۀ قـرن بیستم، تبریز، 1374ش؛ همو ، «مـدرسۀ محمدیۀ تبریز و تـدریس
مشروطه»، گفتگو، تهران، 1376ش، شم‍ 18؛ ژوبر، پ. آ.، مسافرت به ارمنستان و ایران، ترجمۀ محمود مصاحب، تبریز، 1374ش؛ ساروی، محمد فتح‌الله، تاریخ محمدی، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تهران، 1371ش؛ ساری صراف، بهروز و علی‌اکبر رسولی، «روند آلودگی میدان چای یا مهران‌رود در شهر تبریز»، رشد، آموزش جغرافیا، تهران، 1370ش، س 7، شم‍ 25؛ سپهر، احمدعلی، ایران در جنگ بزرگ، 1914- 1918م، تهران، 1336ش؛ سپهر، محمدتقی، ناسخ التواریخ ( تاریخ قاجاریه)، به کوشش جمشید کیان‌فر، تهران، 1377ش؛ ستوده، حسینقلی، تاریخ آل مظفر، تهران، 1346ش؛ سجادی، ضیاءالدین، کوی سرخاب تبریز و مقبرة الشعراء، تهران، 1375ش؛ سدیو، ل.آ. ، «مختصری دربارۀ ژوبر»، ضمن مقدمۀ مسافرت به ارمنستان و ایران (نک‍ : هم‍ ، ژوبر ‌)؛ سرسی، لوران، ایران در 1839-1840م، ترجمۀ احسان اشراقی، تهران، 1362ش؛ سفرنامه‌های ونیزیان در ایران (شش سفرنامه)، ترجمۀ منوچهر امیری، تهران، 1349ش؛ سلطان القرائی، جعفر، مقدمه بر روضات الجنان و جنات الجنان (نک‍ ‍: هم‍ ، ابن کربلایی‌)؛ سیمای شهرستان تبریز، سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی آذربایجان شرقی، تبریز، 1382ش؛ شاردن، ژان، سیاحت‌نامه، ترجمۀ محمد عباسی، تهران، 1335ش؛ شاو، ا. ج. و ا.ک. شاو، تاریخ امپراتوری عثمانی و ترکیۀ جدید، ترجمۀ محمود رمضان‌زاده، مشهد، 1370ش؛ شاه طهماسب، تذکره، به کوشش کریم فیضی، قم، 1383ش؛ طاهری، ابوالقاسم، تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران، تهران، 1349ش؛ طبری، تاریخ؛ طرح هادی، بنیاد مسکن، تبریز، 1380ش؛ عالم آرای شاه اسماعیل، به کوشش اصغر منتظر صاحب، تهران، 1349ش؛ عالم آرای شاه طهماسب، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1370ش؛ عبدالرزاق سمرقندی، مطلع سعدین و مجمع بحرین، به کوشش عبدالحسین نوایی، تهران، 1383ش؛ غفاری قزوینی، احمد، تاریخ جهان آرا، به کوشش محمد قزوینی، تهران، 1343ش؛ «فرمان کمیتۀ دفاع دولتی ]اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی[، شم‍ 9168»؛ فرهنگ جغرافیایی آبادیهای کشور، سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، تهران، 1371ش؛ فریدون‌بک، احمد، منشآت السلاطین، استانبول، 1274ق/ 1858م؛ فضل‌الله بن روزبهان، تاریخ عالم آرای امینی، به کوشش محمداکبر عشیق، تهران، 1382ش؛ فلاندن، اوژن، سفرنامه، ترجمۀ حسین نورصادقی، اصفهان، 1324ش؛ فلسفی، نصرالله، «جنگ چالدران»، چند مقالۀ تاریخی و ادبی، تهران، 1342ش؛ همو، زندگانی شاه عباس اول، تهران، 1352ش؛ فیضی، کریم، مقدمه بر تذکرۀ شاه طهماسب (هم‍ ‌)؛ قاسمی ، فرید، سرگذشت مطبوعات ایران، تهران، 1380ش؛ قزوینی، زکریا، آثار البلاد، بیروت، 1404ق/1984م؛ قطران تبریزی، دیوان، به کوشش محمد نخجوانی، تبریز، 1333ش؛ کارنگ، عبدالعلی، آثار باستانی آذربایجان (آثار و ابنیۀ تاریخی شهرستان تبریز)، تهران، 1351ش؛ همو، «قدیم‌‌ترین مأخذ که نام تبریز در آن برده شده»، نشریۀ دانشکدۀ ادبیات تبریز، تبریز، 1345ش، س 18، شم‍ 2؛ کسروی، احمد، تاریخ مشروطۀ ایران، تهران، 1354ش؛ همو، تاریخ هجده سالۀ آذربایجان، تهران، 1353ش؛ همو، شهریاران گمنام، تهران، 1357ش؛ همو، کاروند، به کوشش یحیى ذکاء، تهران، 1352ش؛ کلاویخو، ر.، سفرنامه، ترجمۀ مسعود رجب‌نیا، تهران، 1337ش؛ لین‌پول، استنلی، طبقات سلاطین اسلام، ترجمۀ عباس اقبال آشتیانی، تهران، 1363ش؛ محمدکاظم، عالم آرای نادری، به کوشش محمدامین ریاحی، تهران، 1364ش؛ مردوخ کردستانی، محمد، فرهنگ، تهران، چاپخانۀ ارتش؛ مشکور، محمدجواد، تاریخ تبریز تا پایان قرن نهم هجری، تهران، 1352ش؛ مفتون دنبلی، عبدالرزاق، تجربة الاحرار، به کوشش حسن قاضی طباطبایی، تبریز، 1350ش؛ همو، مآثر السلطانیة، به کوشش غلامحسین صدری‌ افشار، تهران، 1351ش؛ مقدسی، محمد، احسن التقاسیم، به کوشش دخویه، لیدن، 1906م؛ مکی، حسین، تاریخ بیست سالۀ ایران، تهران، 1359ش؛ ملک‌زاده، مهدی، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران، تهران، 1363ش؛ ملویل، چ.پ.، «سیلهای تبریز»، ترجمۀ آزاده ادبی، ماهنامۀ دانشجویی گروه جغرافیای اهر، دانشگاه آزاد اسلامی، شم‍ 2- 5؛ موسوی اصفهانی، محمدصادق، تاریخ گیتی‌گشا، به کوشش عزیزالله بیات، تهران، 1363ش؛ مهدوی، عبدالرضا هوشنگ، تاریخ‌روابط خارجی ایران، تهران،1349ش؛
میرخواند،محمد، روضة‌الصفا، به‌کوشش عباس زریاب، تهران،1373ش؛مینورسکی،
و.، تاریخ تبریز، ترجمۀ عبدالعلی کارنگ، تبریز، 1337ش؛ همو، تاریخچۀ نادرشاه، ترجمۀ رشید یاسمی، تهران، 1313ش؛ نادر میرزا قاجار، تاریخ و جغرافی دارالسلطنۀ تبریز، به کوشش غلامرضا طباطبایی مجد، تبریز، 1373ش؛ ناصرخسرو، سفرنامه، به کوشش محمد دبیرسیاقی، تهران، 1356ش؛ ناظم‌الاسلام کرمانی، محمد، تاریخ بیداری ایرانیان، به کوشش علی‌اکبر سعیدی سیرجانی، تهران، 1357ش؛ نامۀ فرمانداری شهرستان تبریز، شم‍ 007/1303؛ نبئی، ابوالفضل، اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در قرن هشتم هجری، تهران، 1375ش؛ نخجوانی، حسین، چهل مقاله، به کوشش یوسف خادم هاشمی‌نسب، تبریز، 1343ش؛ نسوی، محمد، سیرت جلال‌الدین مینکبرنی، ترجمۀ کهن، به کوشش مجتبى مینوی، تهران، 1365ش؛ نشریۀ عناصر و واحدهای تقسیمات کشوری، وزارت کشور، تهران، 1384ش؛ نعیما، مصطفى، تاریخ، استانبول،1280ق؛ نوایی، عبدالحسین، ایران و جهان از مشروطیت تا پایان قاجاریه، تهران، 1375ش؛ وارد، محمدشفیع، تاریخ نادرشاهی ( نادرنامه)، به کوشش رضا شعبانی، تهران، 1349ش؛ واله، محمدیوسف، خلد برین ( ایران در روزگار صفویان)، به کوشش هاشم محدث، تهران، 1372ش؛ همو، همان ( ایران در زمان شاه‌ صفی و شاه‌ عباس دوم)، به کوشش محمدرضا نصیری، تهران، 1380ش؛ ورجاوند، پرویز، «باز‌شناسی بخشی از هویت باستانی و تاریخی تبریز»، تبریز در 3000 سال پیش، تبریز، 1380ش؛ وصاف، تاریخ، تحریر عبدالمحمد آیتی، تهران، 1372ش؛ هدایت، رضاقلی، ملحقات روضة الصفا، تهران، 1339ش؛ هدایت، مهدیقلی، خاطرات و خطرات، تهران، 1361ش؛ هژبر نوبری، علیرضا، «تبریز سه هزار و پانصد ساله»، تبریز در 3000 سال پیش، تبریز، 1380ش؛ هینتس، والتر، تشکیل دولت ملی در ایران، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، تهران، 1346ش؛ یاقوت، بلدان؛ یعقوبی، احمد، البلدان، بیروت، 1408ق/ 1988م؛ همو، تاریخ، بیروت، 1379ق/1960م؛ تحقیقات میدانی مؤلف؛ نیز:
Aktepe, M.M., 1720-1724 Osmanlı-İran münâsebetleri, Istanbul, 1970; Avery, P., »Nādir Shah and the Afsharid Legacy«, The Cambridge History of Iran, vol. VII, ed. P. Avery et al., Cambridge, 1991; Boyle, J.A., »Dynastic and Political History of the Īl-Khāns«, ibid, 1968, vol. V; Dāniԫmend, İ.H., İzahlı osmanlı tarihi kronolojisi, Istanbul, 1971-1972; The Economic History of Iran 1800-1914, ed. Ch. Issawi, Chicago/London, 1971; Hambly, G. R. G., »Āghā Muħammad Khān and the Establishment of the Qājār Dynasty«, The Cambridge History of Iran, vol. VII, ed. P. Avery et al., Cambridge, 1991; id, »Iran During the Reigns of Fatħ ªAlī Shāh and Muħmmad Shah«, ibid; Hammer-Purgstall, J., Geschichte des osmanichen Reiches, Graz, 1963; Hoffmann, B., Waqf im mongo- lischen Iran, Bonn, 2000; Karal, E.Z., Osmanlı tarihi, Ankara, 1999; Keddie, N. and M. Amanat, »Iran under the Later Qājārs, 1848-1922«, The Cambridge History of Iran, vol. VII, ed. P. Avery et al., Cambridge, 1991; Le Strange, G., The Lands of the Eastern Caliphate, London, 1966; Spuler, B., Die Mongolen in Iran, Leiden, 1985; Tabriz University of Medical Sciences at a Glance, Tabriz, 2004; Tekindağ, M.C., »Yeni kaynak ve vesikalarin isigi altinda Yavuz Sultan Selimin Iran seferi«, Tarih Dergisi, Istanbul, 1968, vol. XVII, no. 22; The Travels of Marco Polo, tr. A. Ricci, New Delhi, 2001; Uzunçarԫılı, İ.H., Osmanlı tarihi, Ankara, 1982-1983; Werner, Ch., An Iranian Town in Transition, Wiesbaden, 2000.
علی‌اکبر دیانت
.II ادبیات
شعر و ادب فارسی دری که با ظهور رودکی (ه‍ م)، پدر شعر فارسی، ملقب به سلطان شاعران (عوفی، 2/6)، استاد مقدم شاعـران ماوراء‌النهر (علیشیـر، 336) و سخن‌سرایی دیگر سخن‌ ـ سَرایان عصر سامانی (261- 389ق/875- 999م) در ماوراء‌النهر و خراسان بزرگ بسط و استقرار و رواج و رسمیت تمام یافت، به تدریج از خراسان و ماوراء‌النهر، به دیگر نواحی ایران جغرافیایی و فرهنگی و نیز به شبه‌قارۀ هند و چین و برخی دیگر از نقاط جهان رسید و قبول عام یافت و رفته‌رفته بر گسترش و کمال آن افزود. زبان و ادب فارسی از سدۀ 5ق/11م در آذربایجان و به تَبَع آن در تبریز که شهری زیبا و پرجمعیت (ابن‌حوقل، 84)، و به تعبیر شاعرانه دارای فرّ فردوس و شعشعۀ عرش رحمان، با عنوان دارالسلام و دارالملک (مولوی، 6/3106-3116)، و دوستی‌اش آمیخته با جان (نسوی، 94) بود، آرام آرام رواج یافت و از مراکز برجستۀ فرهنگ و ادب ایران زمین گردید؛ مرکزی که به قول ریپکا (ص 201) نه فقط از حیث شمار بسیار ادیبان و دانشمندان که نخستین فرد آن قطران (ه‍ م) بود، بلکه بیشتر از جهت کیفیت ممتاز آنان در ادبیات حائز اهمیت است. این مرکزیت، چونان دیگر مراکز فرهنگی و ادبی ایران تا روزگار حاضر پایید. از این‌رو، می‌توان سیر تاریخی زبان و ادب‌فارسی را در تبریز، در 4 دوره، بدین شرح بحث و بررسی کرد:
الف ـ دورۀ اوّل (سدۀ 5ق): این دوره که ادامۀ دوران حاکمیت سبک خراسانی است، شعر و ادب فارسی که در ماوراء‌النهر و خراسان آغاز شده بود، پیش از آنکه به ری، اصفهان، فارس و دیگر نواحی ایران برسد، به تبریز رسید و در آن شهر، آن‌سان که می‌بایست، بالید و گسترش یافت. به گواهی تاریخ ادبیات فارسی، آغاز‌گر شعر و ادب در تبریز و به طور کلی در آذربایجان، قطران تبریزی (ه‍ م) (د 465ق/1073م) بود. ظهور قطران در تبریز ــ که بر طبق اسناد موجود بایسته است تا او را آدم الشعـرای دیار آذربایجان بـه شمار آوریم ــ گـویـای ایـن حقیقت است که فرهنگ و ادب فارسی دری، حداقل، از سدۀ 5ق در آذربایجان و به تَبَع آن در تبریز رواج و رونق داشته است که اگر چنین نبود، به حکم اصل عقلی سنخیت علت و معلـول، شاعـر و ادیبـی بزرگ چـون قطران ــ کـه بـه قـول ناصرخسرو «شعر]دری[ نیک می‌گفت» (ص 9) ـ و به تأیید محققان و منتقدان قدیم و جدید، در زمینۀ شعر و ادب فارسی پایگاهی بلند و ارجمند داشت و به القابی چون شرف الزمان و امام‌ الشعرا ملقب بود (نک‍ : عوفی، 2/214؛ دولتشاه، 67؛ فروزانفر، 492؛ صفا، تاریخ...، 2/422-423)، در آن سامان تربیت نمی‌شد؛ چرا که لازمۀ ظهور هر پدیده، از جمله ظهور بزرگان دانش و ادب، وجود عوامل و زمینه‌هایی است، به عنوانِ علت که تا محقق نشود، معلول که همانا تولد بزرگان دانش و ادب در جامعه است، تحقق نخواهد یافت. تعلق قطران به طبقۀ دهقانان و تصریح وی بدین موضوع، یعنی «یکی دهقان بدُم شاها شدم شاعر ز نادانی» (ص 401، بیت 17) که سرگذشت فرخی سیستانی (ه‍ م) را تداعی می‌کند (نظامی عروضی، 58-60) و روی آوردن وی از دهقانی به شاعری، امری است که از نفوذ شعـر و ادب فارسـی حتى در میان عامۀ مردم آذربایجـان ــ که دهقـانان نیز در شمار آنـان بوده‌اند ــ حکایت می‌کند و اگر دهقان را در معنای خُرده مالک و صاحب زمین تفسیر کنیم و قطران را چونان فردوسـی (ه‍ م) ــ که «از دهاقین طوس بود» (همـو، 75) ــ از دهاقین آذربایجان به شمار آوریم، نفوذ و حضور شعر و ادب در طبقۀ «دهاقین آذربایجان» مسلم می‌گردد. این امر در کنار یکی از القاب قطران، یعنی لقب «فخر الشعرا» که شاعر، خود نیز بدان تصریح می‌کند و خویش را فخر الشعرا می‌خواند و خطاب به ممدوح خود می‌سراید: «فخر الامرایی تو و فخر الشعرا من» (ص 351، بیت 13)، گذشته از آنکه اشارتی هست به شاعران ماوراء‌النهر و خراسان، مُثبِت وجود شاعرانی در دیار آذربایجان و اران و شروان نیز هست که قطران فخر آنان محسوب می‌شده است (نیز نک‍ : فروزانفر، 492 بب‍ ‌). این سخن که شهـرت یکی از سلسلـه‌های محلی آذربایجان ــ که قطران نیز مـداح آنان بود ــ موسوم به روّادیان (نک‍ : کسروی، شهریاران...، 148 بب‍‌ )، به سبب حضور برخی از شاعران در دستگاه آنان است، مؤید مدعای ما تواند بود (صفا، همان، 2/44). کاروان شعر و ادب که در آذربایجان و اران و شروان به کاروان‌سالاری قطران به راه افتاد، چونان کاروانی که پیش‌تر در ماوراء‌النهر و خراسان به کاروان‌سالاری رودکی حرکت کرده بود، پس از گذشتن از منازل سده‌های مختلف به روزگار ما رسید.
ب ـ دورۀ دوم (از سدۀ 6 تا اواخر سده 9ق) : در این دوره که دوران شکل‌گیری و ظهور سبک عراقی (ه‍ م) و دوران حاکمیت این سبک بر شعر و ادب فارسی است، تبریز غالباً از مراکز مهم شعر و ادب فارسی شمرده می‌شده است (نک‍ : صفا، همان، 5(1)/ 429). با فرارسیدن سدۀ 6ق، تحول در سبک شعر و ادب فارسی آغاز شد و عوامل گوناگون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی، آرام آرام، به مثابۀ علل ناقصه گرد آمد و زمینۀ پدید آمدن سبکی دیگر را ــ که سبک عراقی نام گرفت ــ فراهم آورد (محجوب، 559). حملۀ مغولان به ماوراء‌النهر و خراسان به عوامل مختلف تغییر سبک پیوست و علت تامۀ این دگرگونی تحقق یافت و سبک خراسانی (ه‍ م) جای خود را یکسره به سبک عراقی داد (شمیسا، 192). در طول سدۀ 6ق شاعران آذربایجان و اران و شروان که نام آوران آنان عبارت‌اند از فلکی شروانی (د 577ق/1181م)، مجیربیلقانی (د 577ق)، خاقانی (د 595ق/ 1199م) و نظامی (د599ق/1203م)، شیوه‌ای میانۀ سبک پیشین و سبک پسین در پیش گرفتند. بدین معنا که زبانشان به زبان شاعران سبک خراسانی می‌مانست و از نظر فکر و اندیشه و نیز از جهت مختصات ادبی، آثارشان به آثار برآمده از سبک عراقی نزدیک می‌شد (همو، 107) و چنین بود که زمینه‌های پیروزی و تسلط سبک عراقی بر سبک خراسانی ــ که در سدۀ 7ق تحقق یافت ــ در آذربایجان و اران و شروان فراهم می‌آمد.
در سدۀ‍ 7ق/13م، تبریز پایتخت فرمانروایی وسیع ایلخانیان مغول قرار گرفت و بیش از پیش عظمت و اعتبار یافت (لسترنج، 173). این عظمت و اعتبار در زمان وزارت خواجه رشید‌الدین فضل‌الله (مق‍ 718ق/1318م) به اوج رسید. در منابع تاریخی از حضور 400 تن استاد، 000‘1 طالب علم و 6 ‌هزار دانشجو در مراتب و سطوح مختلف، در دارالعلمهای رشیدی در تبریز سخن رفته است. همچنین از دو کتابخانۀ بزرگ در دو سوی آرامگاه رشید‌الدین فضل‌الله سخن به میان آمده است که در آنها 000‘1 جلد قرآن کریم به خط خوش‌نویسان نام‌آور جهان اسلام‌، و 60هزار جلد کتابهای نفیس در زمینۀ دانشهای گوناگون، ادب، حکایت و امثال که از سراسر جهان متمدن آن روزگار فراهم آمده، و وقف ربع رشیدی گردیده بود، نگهداری می‌شده است (حشری،184). دارالعلمها با دانشجویان و دانش‌آموزانش شکوه و رونقی خاص داشت. استادان از کتابهای فراهم آمده در دو کتابخانۀ مذکور برای تحقیق و تدریس به دانشجویان بهره می‌جُستند و استادیاران در کار تدریس به دانش‌آموزان سطوح پایین‌تر می‌کوشیدند (رشید‌الدین، 130).
در چنین فضایی بود که برای نمونه، مجموعه‌ای بی‌مانند موسوم به سفینۀ تبریز (ه‍ م) فراهم می‌آمد. این سفینه که به کوشش ابوالمجد محمدبن مسعود تبریزی (سدۀ 8ق) گردآوری و به خط همو در فاصلۀ سالهای 721 تا 723 ق نوشته شده، گواهی است صادق بر رواج دانش و ادب در تبریز در سده‌های 7 و 8 ق و آیینه‌ای است از وضع فرهنگی این شهر، در با شکوه‌ترین دوران حیات فرهنگی آن (پورجوادی، «پیشگفتار»، 4). وجه بارز این سفینه که در آن 211 رساله گرد آمده، وجه ادبی آن است که با ضبط شعر و نثر شاعران و نویسندگان بلندپایه مشخص می‌شود؛ از جملۀ آنها ست: ضبط منتخب بخشهایی از شاهنامۀ فردوسی (ز 329 یا 330ق) و بخشی از اشعار ظهیرالدین فاریابی (د 598 ق/ 1202م)، نیز ثبت نوشته‌هایی از نویسندگان و متفکرانی چون احمد غزالی (د 520ق/1126م)، شیخ اشراق، سهروردی (د 632ق/1235م). گردآورندۀ سفینه، ابوالمجد محمدبن‌مسعود تبریزی، پدرش، ملک مسعود بن مظفر (د 744ق/ 1343م) و عمش، ملک محمود بن مظفر (د 696ق/ 1297م) و نیز پسر عم پدرش، مجدالدین محمد از شاعران کمتر شناخته شدۀ سدۀ7 و 8ق شهر تبریز به شمار می‌آیند. برخی از ابیات ملک مسعود ضمن رسالۀ خلاصة‌ الاشعار، گردآوردۀ فرزندش (نک‍ : سفینۀ تبریز، 593-612) و نیز اشعار ملک محمود و مجدالدین محمد در سفینه (نک‍ ‍: ص 489-504) مسطور است (حائری،6).
در کنار این شاعران، تبریز در همین روزگار، شاعران و ادیبان عارف مشربی را در دامان خود پرورد که از جملۀ نام‌آوران ادبیات عرفانی ایران زمین محسوب می‌شوند و در زمرۀ پارسی سرایان و پارسی‌نویسان برجسته قرار دارند. برخی از این بزرگان عبارت‌اند از:
1. خواجه همام‌الدین، معروف به همام تبریزی (ه‍ م) (د 714ق/1314م)، از بزرگان تبریز، از پیشوایان اهل طریقت و از نام‌آوران در فنون مختلف ادب فارسی و عربی. وی در شاعری از سعدی (ه‍ م) پیروی می‌کرد (صفا، تاریخ، 3(2)/715، 721)، اما خود را کم از سعدی نمی‌دانست و می‌سرود: «همام را سخن دل‌فریب بسیار است / ولی چه سود که بی‌چاره نیست شیرازی» (نک‍ ‍: ص 53، غزل 196، بیت 9).
2. نجم‌الدین ابوبکر محمد ظاهری، معروف به نجم‌الدین زرکوب (ه‍ م) (د 712ق/1312م)، از دانشمندان بنام و از سرایندگان صوفی مشرب تبریز (نفیسی، 1/176-177).
3. شیخ محمود شبستری تبریزی (ه‍ م) (د 720ق/1320م)، از مشاهیر فضلا و مشایخ نامبردار و مرجع خواص و عوام و صاحب آثار عرفانی مختلف و مهم‌تر از همه، سرایندۀ مثنوی عرفانی معروفِ گلشن‌راز (ه‍ م) که حاوی پاسخهایی به پرسشهای امیرحسینی هروی (د 719ق/ 1319م) در توضیح و تبیین پاره‌ای از رموز و اصطلاحات عرفانی است (هدایت، 1(2)/ 59؛ صفا، همان، 3(2)/766-767).
4. شمس‌الدین محمد بزازینی تبریزی، ملقب به شیرین و مشهور به مغربی و شیرین مغربی (749- 809ق) که در شعر و عرفان به سنایی (د 525 ق) و عطار (‍د 618ق)‌ اقتدا می‌کرد. مغربی مجموعه‌ای عرفانی پدید آورد که غالباً در قالب غزل، ترجیع بند و رباعی است (199 غزل، نک‍ : ص66- 218، 3 ترجیع بند، نک‍ ‍: ص 221-244، 33 رباعی، نک‍ ‍: ص 247-251). عرفان وی دنبالۀ عرفان عاشقانۀ خراسان به شمار می‌آید که در سده‌های 7 و 8ق بر فضای فرهنگی تبریز حاکم بود (پورجوادی، «عرفان...»، 25، 27). تأثیر مغربی در شاعران عارف مشرب دورانهای بعد چشم‌گیر است. صاحب مفاتیح ‌الاعجاز در شرح گلشن‌راز در 6 موضع از اثر خود، به قصد تبیین و تأیید6 مسئلۀ مهم عرفانی، به اشعار مغربی استشهاد کرده است (نک‍ : اسیری لاهیجی، 101، 116، 467، 486، 508، ،577، 603). فهلویات مغربی، شامل یک غزل و 14 ترانه (نک‍ ‍: میرعابدینی، 6؛ مغربی، 255-263)، گویای این حقیقت است که سرودن شعر به لهجۀ فهلوی در کنار سرودن شعر به زبان فارسی دری، حداقل از سدۀ 8ق و بسا پیش از آن، در تبریز و به طور کلی در آذربایجان سابقه داشته است و این امر از حضور فرهنگ ایران کهن در این دیار حکایتها باز می‌گوید. حضور این لهجه و تکلم بدان در برخی از نقاط آذربایجان، از جمله روستای قراونه تا کنون (نک‍ : ذکاء، 88) مؤید مدعای‌ما ست؛ چرا که هر جا زبانی و لهجه‌ای هست، شعر هم بدان زبان و بدان لهجه سروده می‌شود.
5. شمس‌الدین محمد عصّار تبریزی (د ح 792ق/1390م)، از عالمان و شاعران عارف مشرب تبریز و سرایندۀ مثنوی مهر و مشتری که ستایش سخنوران و‌ سخن‌شناسان مضمون‌جوی دورانهای بعد را برانگیخته است (صفا، همان، 3(2)/1027).
6. قاسم انوار (ه‍ م)، سید معین‌الدین علی حسینی تبریزی
(د 837ق/1434م)، از شاعران نام‌آور عارف مشرب ایران، در سده‌های 8 و 9 ق (نفیسی، 2/291-292).
7. قطب‌الدین عقیقی تبریزی، و پسرش، جلال‌الد‌ین
(د 841ق/1437م).
با ضعف ایلخانیان، ترکمانان قراقویونلو و آق‌قویونلو (780-920ق/ 1378-1514م) به حکومت رسیدند و نه فقط تبریز و
به طور کلی سراسر آذربایجان زیرنفوذ آنان قرار گرفت، که دامنۀ قدرت آنان تا عراق و فارس گسترش یافت و حتى یک بار تا خراسان را نیز در برگرفت (اقبال، 655-660). این ترکمانان نیز به شعر و ادب فارسی عشق می‌ورزیدند و پاس حرمت نویسندگان و شاعران می‌داشتند، چنان‌ که منشیان توانای پارسی‌نویس و مورخان و ادیبان بزرگ و سخنوران استاد را در دربار خود گرد می‌آوردند و آنان را می‌نواختند و از وجودشان بهره‌می‌بردند. تنی چند از پادشاهان ترکمان، خود نیز شاعر بودند: جهانشاه قراقویونلو (841-871ق/1437-1467م) استادانه به فارسی و ترکی شعر می‌سرود و «حقیقی» تخلص می‌کرد و نسخه‌ای از دیوان وی در کتابخانۀ بریتیش میوزیوم موجود است. نیز پسر او، آق‌میـرزا ــ کـه از 866 تا 871 ق در بغـداد حکم می‌رانــد ــ «بُداق» تخلص می‌کرد و شعر می‌سرود (صفا، تاریخ، 4/133-134).
ارتباط دوستانۀ اوزون حسن‌آق‌قویونلو (د 883 ق) و پسرانش، یعقوب بیگ و یوسف بیگ با جامی (817-898ق/1414-1493م) تا پایان عمر، از توجه و علاقۀ آنان به شعر و ادب حکایت می‌کند. یعقوب بیگ (د 896ق) خود شاعر بود و در دوران سلطنت 12 سالۀ وی تبریز از مهم‌ترین مراکز تجمع شاعران بود. جامی مثنوی معروف سلامان و ابسال خود را به نام او ساخت و چند قصیده در ستایش وی سرود (همو، 4/136). همچنین جامی با قاضی عیسى ساوجی، وزیر سلطان یعقوب‌بیگ ــ که مردی ادیب و شاعر بود و حضور وی در مقام وزارت بر رونق بازار ادب می‌افزود ــ مراودات دوستانه و مکاتبات ادبی داشت (همانجا) و چنین بود که در این دوره «اختر شعر و ادب از حضیض هبوط به ثریا رسید و بازار شعر و شاعری رونق تمام یافت» (سام‌میرزا، 18).
در این دوره، جریانی مهم در فرهنگ و ادب ایران رخ داد که تبریز نیز در آن سهیم بوده است و آن نظم رخدادهای تاریخی به جای نظم داستانهای قهرمانی و ملی است که زمینه‌های آن از سده‌های 5 و 6ق، به تدریج فراهم آمد. بدین ترتیب که در پی افول سامانیان (261- 389ق/875- 999م) و به دنبال استقرار غزنویان (432-583ق/1041-1187م‌) حمله و تعریض به ایران‌گرایی (= شعوبیگری) و فرهنگ ملی ایران و ارزشهای مربوط بدان آغاز شد. تاریخ ایران، رسوم ایرانی و شاهنامۀ فردوسی مورد طعن و تعریض قرار گرفت (شمیسا، 98). شاهنامه دروغ و نیزنگ، و فردوسی دروغ‌گو به شمار آمد (نک‍ : معزّی، 268- 269). این جریان که ملازم توجه به خلافت بغداد، گرایش به زبان عربی و تظاهرات دینی و در یک کلام ملازم عرب گرایی بود، با روی کار آمدن دولت ترکان سلجوقی (429-552ق/ 1038- 1157م) شدت گرفت و بازار ایران گرایی و شعوبیگری، به کلی کاسد شد (بهار، 2/65).
حملۀ ویرانگر مغول و انحطاط‌ ناشی از آن هم، به عنوان یک عامل مؤثر بر این عوامل افزود و دفتر نظم داستانهای قهرمانی و ملی را بست و در مقابل، زمینه‌های نظم رخدادهای تاریخی را از سده‌های 6 و 7 ق فراهم ساخت و در نتیجه، منظومه‌هایی تاریخی چون شاهنشاه‌نامۀ پاییزی نسوی (ه‍ م) (596 - 617ق/1200- 1220م)،کرت‌نامۀ ربیعی‌پوشنگی(سدۀ 7 ق)، سام‌نامۀ‌ سیف‌الدین محمد یعقوب هروی (سدۀ 7ق)، ظفرنامۀ حمدالله مستوفی (د 750ق/ 1349م) پدید آمد (نک‍ : صفا، حماسه‌ سرایی، فصل سوم). در مرکز سیاسی ـ فرهنگی ایلخانیان، تبریز نیز منظومۀ تاریخی شهنشاه‌نامه سروده شد. سرایندۀ این منظومه شاعری است به نام احمد تبریزی (سدۀ 8ق) که در عهد سلطان ابوسعید بهادرخان (716-736ق) می‌زیسته، و منظومۀ خود را در 18 هزار بیت، به بحر متقارب (بحرشاهنامۀ فردوسی) به نام ابوسعید ساخته، و تاریخ خانان مغول را از آغاز تا عهد هولاکو (حک‍ ‍656-663ق) و جانشینان وی تا ابوسعید بهادرخان را به نظم درآورده است (صفا، تاریخ، 3(1)/323-326، نیز نک‍ ‍‍‍‍: حماسه ‌سرایی، 357- 359). گر چه این منظومه‌ها در برابر شاهنامه پدید آمده‌اند، اما تأثیر شاهنامه در ظهور آنها قابل انکار نیست (نک‍ ‍: همان، بخش «حماسه‌های تاریخی»).
ج ـ دورۀ سوم (از سدۀ 10 تا 12ق): در این دوره حکومت بلامنازع سبک عراقی بر ادب فارسی از اوایل سدۀ 10ق پایان می‌گیرد و زمینه‌های تغییر سبک عراقی به سبک هندی (ه‍ م) یا سبک اصفهانی ــ که از اوایل سدۀ 11 ق تا اواسط سدۀ 12 ق برادب فارسی حاکم گشت (نک‍ : شمیسا، 284) ــ فراهم می‌آید. شعر و ادب سدۀ 10ق به جریانهای واسط، یعنی به شیوۀ بابافغانی (نک‍ ‍: ه‍ د، فغانی) و پیروان وی که گونه‌ای استمرار سبک عراقی است و نیز به جریان موسوم به مکتب وقوع (ه‍ م) و مکتب واسوخت (ه‍ م) (گلچین، مکتب...، 5- 7؛ شمیسا، 269-272) تعلق دارد. شیوۀ بابا فغانی، همان سان که در نقاط مرکزی ایران، به نوعی رواج داشت، در منطقۀ آذربایجان و تبریز نیز به گونه‌ای استمرار می‌یافت.
حضور طولانی لسانی شیرازی (د 941 یا 942ق) که او را واضع و بنیادگذار مکتب وقوع به شمار آورده‎اند (شمیسا، 270-271؛ نیز نک‍ ‍: سام‎میرزا، 104-105؛ صفا، تاریخ، 5(2)/637- 639) و نیز حضور شاگردش، شریف تبریزی (د 956ق/ 1549م) و فسونـی تبریـزی (د 1027ق/ 1618م) ــ که از شاعران مکتب وقوع به شمار می‎آیند ــ در شهر تبریز حکایت از آن دارد که تبریز نیز در وقوع‌گویی و واسوخت سرایی سهیم است (نک‍ ‍: آذر، 1/133-134؛ رازی، 1/217- 219، 3/240-241؛ گلچین، همان، 152، 399-410، 454-456، 744؛ شمیسا، 270-272). با این همه، نه جریانهای واسط و بینابین (= وقو‌ع‌گویی و واسوخت سرایی) در تبریز و به طور کلی در آذربایجان جریان غالب بر شعر و ادب گردید، نه حتى سبک موسوم به سبک هندی، و حال آنکه نام‌آورترین شاعر این سبک، صائب، همواره با انتساب به تبریز شناخته می‌شود و سبک هندی با نام صائب و تبریز تداعی می‌گردد و صائب هم به تبریزی بودن خود می‌بالد (نک‍ : غزل 4827، بیت 13)، اما نه تولدش در تبریز بوده است، نه دوران زندگی‌اش و نه کار شاعری‌اش؛ که این هر 3 چونان سبک هندی یا اصفهانی به اصفهان و به طور کلی به مناطق مرکزی ایران تعلق دارد و گرایندگان به سبک هندی در تبریز نسبت به پیروان سبک عراقی، سخت در اقلیت بودند و می‌توان گفت از ویژگیهای شعر و ادب فارسی در تبریز استمرار تسلط سبک عراقی، پس از سدۀ 9 ق بر شعر و ادب آن سامان و پیوستن این سبک به نهضت «بازگشت ادبی» (ه‍ م) است که اساساً پای‌بندی بسیاری از شاعران به اصول سبک عراقی، در گرماگرم سلطه و رواج سبک‌هندی، حتى در اصفهان و دیگر شهرهای مرکزی نیز در خور توجه است (نک‍ : صفا، همان، 5(2)/671-672).
شاعران در خور ذکر این دوره در تبریز عبارت‌اند از میرزا شرف‌الدین محمد تبریزی، متخلص به مجذوب (د ح 1093ق)، از دانشمندان و شاعران عارف مشرب، مداح ائمۀ معصومین (ع) و تابع حافظ در غزل سرایی (شاملو، 2/73؛ نیز نک‍ ‍: صفا، همان، 5(2)/1316-1317) و صادقی افشار تبریزی، معروف به صادقی کتابدار (933یا940 – 1017 یا 1018ق)، از بزرگان ایل خدابنده‌لو و از رجال نامدار عصر شاه عباس اول (سل‍ 996- 1038ق) که در نظم و نثر فارسی و ترکی‌ ماهر بود و تذکرۀ مجمع‌الخواص را در احوال بسیاری از شاعران معاصر خود، به ترکی جغتایی نوشت (نک‍ ‍: آذر، 1/71-72؛ نصرآبادی، 56- 57؛ صادقی، 314- 317؛ تربیت، 212-213).
در این دوره شکل‌گیری دو رویداد در تبریز در خور توجه است:
1. حرکت کاروان شاعران به سوی هند: در این دوره ارتباط فرهنگی و ادبی ایران و هند رونقی روز افزون یافت و حرکت کاروان شاعران، دانشمندان، بازرگانان و حتى مردم عادی که چند بار در تاریخ ایران پس از اسلام به سوی هند روی داده، در این دوره نیز با رونق و شکوه بسیار تجدید شد،
چنان که عبدالرزاق لاهیجی، متخلص به فیاض (ص 375) از هند به «کعبۀ حاجات» و قبلۀ «اهل فضل و هنر» تعبیر کرده است. همین کاروان بود که شماری از شاعران و عالمان تبریز را ــ که به هر حال و به هر سبب دل از وطن برکنده بودند ــ به دیار هند و دربار اکبرشاه گورکانی(حک‍ 963-1014ق) رساند (نک‍ ‍‍‍: نفیسی، 1/514-520؛ گلچین، کاروان...، 2/972- 979، 1013- 1019). از جملۀ مهاجران تبریز می‌توان از کمال‌الدین ابوالفضل تبریزی، معروف به چلبی ‌بیگ علامی (سدۀ10 و 11ق)، حکیم و شاعر (نک‍ ‍: نصرآبادی، 229-231؛ رازی، 3/237)؛ کلبعلی تبریزی (سدۀ 10ق) (نک‍ : صبا، 680) و فسونی تبریزی (د 1027ق) نویسنده، شاعر، دانشمند و ستاره‌شناس (نک‍ : آذر، همانجا؛ رازی، 3/240-241) را نام برد. بر طبق استقصای گلچین معانی از 741تن شاعر پارسی ‌گوی ایرانی که راهی دیار هند شده‌اند، افزون بر 40 تن آنها از تبریز بوده‌اند (کاروان هند، 2/ 118).
2. شکل‌گیری ادبیات ترکی آذربایجانی: با روی کار آمدن شاه اسماعیل اول صفوی (سل‍ 907-930ق) و چیرگی قبایلی چند از ترکمانان بر امور مملکتی و سپاهیگری از یک سو، زبان ترکی، زبان حکمرانان و سپاهیان شد و از سوی دیگر، محیط مناسبی برای شکل‌گیری فرهنگ و ادب ترکی آذربایجانی ــ که از هر جهت تحت تأثیر مستقیم ادب فارسی بـود ــ فراهم آمد (صفا، همان، 5 (1)/423-425) و حتى پیش از آنکه زبان آذری به ترکی آذربایجانی (ظاهراً از اواخر سدۀ 11ق) دگرگون شود (همان، 5 (1)/430-431؛ کسروی، آذری...، 32)، شاعرانی دو زبانه ظهور کردند که به فارسی و ترکی شعر می‌سرودند (نک‍ : سام میرزا، 184-186). از جمله شاعران دو زبانه می‌توان از شاه اسماعیل صفوی (892-930ق/1487-1524م)، متخلص به خطایی، و فضولی بغدادی (د 963ق/1556م)، و نیز از میرزا امان الله امانی (د بعد از 1016ق/1607م)، از سران قزلباش (نک‍ ‍: صادقی، 102، 271؛ تربیت، 136-137؛ آقا بزرگ، 1/95) و نیز از صادقی کتابدار یاد کرد (نک‍ : ترکی، ادبیات). در پایان این بخش ذکر این نکته در خور توجه است که اولیا چلپی، سیاح ترک که در سدۀ 11ق از تبریز دیدن کرده است، در سیاحت‌نامۀ خود زبان اهل فرهنگ و معارف این شهر را زبان فارسی می‌داند (2/253).
د ـ دورۀ چهارم (از سدۀ 13ق تا روزگار ما): این دوره شامل دو جریان است: جریان «بازگشت ادبی» (ه‍‌ م)، و «جریان نوگرایی»:
1. بازگشت ادبی: این جریان عبارت است از روی برتافتن از رسم و راه سبک هندی یا سبک اصفهانی، و روی آوردن به شیوۀ شاعران سبک خراسانی در قصیده سرایی و روش شاعران سبک عراقی در غزل‌سرایی. پیروی از شیوۀ نویسندگی استادان سبک خراسانی و عراقی در آذربایجان و نیز در تبریز ، امر محققی بود از نوع تحصیل حاصل، چرا که هیچ‌گاه تسلط سبک هندی یا اصفهانی، به عنوان جریان غالب و عمومی، بر شعر و ادب این دیار آن گونه که در اصفهان و سرزمینهای مرکزی ایران روی داد، تحقق نیافت و سبک عراقی، به عنوان جریان غالب و عمومی در شعر و ادب آذربایجان استمرار یافت و به جریان بازگشت ادبی پیوست. برخی از شاعران این دوره عبارت‌اند از فتح علی بن حاج حسن تبریزی، مشهور به ایروانی، متخلص به فتح (سدۀ 11ق) (نک‍ : خیام‌پور، 2/687)؛ مسکین زنوزی (نک‍ ‍: همو، 2/841)؛ صفای تبریزی میرزا فضلعلی (1278-1337 یا 1339ق) (نک‍ : آقا بزرگ، 6/ 289، 9/ 608، 12/271، 14/10)؛ حیرت قاجار، معروف به شیخ‌الرئیس قاجار (1264-1336 یا 1338ق) (نک‍ : فرصت، 529-530؛ خیام‌پور، 1/286)؛ سالک تبریزی (د پس از 1238ق) (نک‍ : تربیت، 172-173؛ آقابزرگ، 9/ 418- 419).
گرایش به بازگشت ادبی در میان شاعرانی که به گونه‌ای به سنت توجه دارند و دلبستۀ ادبیات کهن فارسی هستند، همچنان ادامه دارد؛ چنان‌که می‌توان به پروین اعتصامی (ه‍ م) که در تبریز زاده شد و در تهران زیست و درگذشت، و نیز به محمدحسین بهجت تبریزی، متخلص به شهریار (ه‍ م) اشاره کرد که با همۀ نوگراییها از جهات بسیاری به جریان بازگشت ادبی توجه داشتند و بدان وابسته بودند.

ادامه نوشته

س از این پیروزی، شاه عباس به تبریز بازگشت و به فتح قلعه همت گماشت. ساکنان قلعه که نخست سرجنگ داشتند، پس از شور و مشورت از قلعه بیرون آمدند و آنجا را تسلیم کردند. سربازان قزلباش بنابر امان نامۀ شاه عباس آنان را در ماندن و یا رفتن آزاد گذاشتند و اموالشان را تصرف نکردند (همانجاها). قلعۀ تبریز بیش از 20 سال در تصرف عثمانیها بود و آنان در آنجا خانه‌های بسیار، گرمابه، دکان و امثال آن ساخته بودند. شاه دستور داد همۀ آن آثار را ویران، و با خاک یکسان کنند (حسینی‌جنابذی، 770؛ اسکندربیک، 2/1054). شاه عباس حکمرانی تبریز را به ذوالفقارخان واگذاشت (دانشمند، III/226؛ اسکندربیک، 2/ 1038).
پس از پیروزیهای شاه عباس، دولت عثمانی برای بازپس‌گیری تبریز و دیگر نواحی‌ای که از دست داده بود، بارها تلاش کرد. سلطان احمد اول (ه‍ م) در آغاز سلطنت خود، جغاله‌زاده (جغال اوغلو) سنان پاشا را به فرماندهی سپاه عثمانی به ایران گسیل داشت (همانجا؛ اوزون چارشیلی، III(1)/65؛ دانشمنـد، III/232؛ نعیمـا، 1/ 398). او در میان راه نامه‌ای به شاه ‌عباس فرستاد و اعادۀ مناطقی را که در زمان مراد سوم به تصرف عثمانیان درآمده بود، خواستار شد؛ اما شاه عباس درخواست او را رد کرد و اجرای مفاد عهدنامۀ 962ق/1555م آماسیه را خواستار شد (دانشمند، III/254؛ اسکندربیک، 2/1352-1353). مراد پاشا تا نزدیکی تبریز آمد و شاه عباس که در این زمان در تبریز به سر می‌برد، به تقویت استحکامات دفاعی شهر پرداخت و در کنار آجی چای استقرار یافت و با احداث قلعه‌ای در آنجا به گردآوری سپاه مشغول شد (همو، 2/1355؛ حسینی جنابذی، 825). سرانجام، پس از برخوردهایی چند که نتیجه‌ای دربرنداشت، دو طرف به صلح رضا دادند (اسکندربیک، 2/ 1358-1363؛ فلسفی، زندگانی...، 5/65-66؛ دانشمند، III/255).
شاه عباس برای تقویت استحکامات دفاعی شهر در برابر نیروهای عثمانی به مقابله مبادرت ورزید، اما از آنجا که محل این قلعه در کنار و حریم مهران‌رود قرار داشت و بیم آن می‌رفت که با بسته شدن سدی بر روی رودخانه این قلعه فرو ریزد، شاه به ساختن قلعه‌ای دیگر در دامنۀ کوه سرخاب، در محل ربع رشیدی فرمان داد. برای ساختن قلعه از مصالحی که از ویرانه‌های عمارات تبریز، به ویژه شنب غازان به دست آمده بود، استفاده شد. در میان قلعه «حمام و عمارات دلگشا» ترتیب یافت و حاکم تبریز به آنجا نقل مکان کرد (اسکندربیک، 2/1362).
حرکات ایذایی عثمانیان در تمام دوران‌فرمانروایی شاه‌ عباس برای تسخیر آذربایجان و مرکز آن، تبریز ادامه داشت. سرانجام، در 6 شوال 1027ق/16 سپتامبر 1618م، میان ایران و عثمانی پیمان صلحی بسته شد (حسینی‌جنابذی، 872-874؛ فلسفی، همان، 5/ 98-102؛ نیز نک‍ : اوزون چارشیلی، III(1)/68؛ دانشمند، III/275-276) که برپایۀ آن مرزهای دو کشور به گونه‌ای که در قرارداد آماسیه مشخص شده بود، به رسمیت شناخته شد؛ اما به‌رغم این قرارداد، تعرض عثمانیان چه در دوران شاه عباس تا 1038ق/ 1629م و چه در زمان جانشینان او به خاک ایران به طور متناوب ادامه داشت،چنان‌که در زمان شاه‌صفی، خسرو پاشا، وزیر اعظم عثمانی با مأموریت بازپس‌گیری ولایاتی که در زمان شاه ‌عباس از تصرف آنان خارج شده بود، به سوی ایران روانه شد (اوزون چارشیلی، III(1)/168؛ واله، چ نصیری، 39).
خسرو پاشا که مأموریت اصلی‌اش استرداد بغداد بود (دانشمند، III/343)، گروهی از سپاه خود را همراه با برخی خانهای کُرد به سوی تبریز روانه ساخت. تبریزیان از بیم قتل و غارت، اسباب و اموال خود را در نهان‌خانه‌ها گذاردند و گروهی نیز تبریز را ترک گفتند؛ اما صف‌آرایی سپاه ایران به سرکردگی رستم‌بیک، دیوان بیگی تبریز و نقدی‌بیک شاملو، داروغۀ فراشخانه در برابر سپاه عثمانی در کنار آجی‌چای، باعث قوت قلب و اطمینان تبریزیان شد. سرانجام، عثمانیان عقب‌نشینی کردند و کاری از پیش نبردند (واله، همان چ، 42-44).
شاه ‌صفی در ربیع‌الاول 1044/ اوت 1634 از قزوین به «دارالسلطنۀ تبریز» آمد و در «دولتخانۀ مبارکه» اقامت گزید (همان، 176) و عده‌ای را برای جلوگیری از ناآرامیها و نیز ممانعت از حملات عثمانیان به نواحی وان و دیگر جاها فرستاد (همان، 176- 187). آن‌گاه نوروز 1044ق/1635م را در تالار دولتخانۀ تبریز جشن گرفت (همان، 189- 195).
در 9 شوال/ 18مارس همان سال، سلطان مراد چهارم آهنگ ایروان کرد و پس از فتح قلعۀ ایروان (دانشمند،III/361, 365 ؛ هامر پورگشتال، V/204-208؛ اوزون چارشیلی، III(1)/197-198؛ واله، همان چ، 218-220)، برای تصرف شهر تبریز از رود ارس گذشت و آبادیهای سر راه را ویران ساخت (دانشمند، III/366). سلطان مراد در 28 ربیع الاول 1045ق/1 سپتامبر 1635م وارد تبریز شد (همانجا؛ واله، همان چ، 220-221) شاه صفی که در ناحیه بُزکش (میان سراب و میانه) در ییلاق بود، با شنیدن این خبر، فرمان داد که ساکنان تبریز به نواحی دوردست فرستاده شوند (همانجا) و بار دیگر سیاست زمین سوخته را در پیش‌گرفت.
مراد پس از ورود به تبریز، به مسجد حسن پادشاه رفت و دستور داد که شهر را کاملاً ویران نمایند. بقایای شنب غازان نیز با خاک یکسان شد و به دستور او ساختمانها را به آتش کشیدند و تبریز به دریایی از آتش بدل شد (هامر پورگشتال، V/208-209)؛ در این محله غنایم بی‌شماری به‌دست نیروهای سلطان عثمانی افتاد (شاو، 1/344). سلطان مراد به سبب خرابی شهر و فقدان آزوقه بیش از 3 روز (واله،همان چ، 223) در تبریز دوام نیاورد و مجبور به بازگشت شد (هامر پورگشتال، واله، همانجاها). حاجی خلیفه، کاتب چلبی که در 1045ق/1635م شاهد این‌ویرانگریها بوده، جزئیات ماجرا را شرح داده است (نک‍ : مینورسکی، تاریخ، 55-56).
با انعقاد معاهدۀ «قصر‌شیرین» یا «زهاب» در 1049ق/ 1639م (نک‍ : شاو، 1/344-345؛ مینورسکی، همان، 55؛ مهدوی، 65-66؛ دانشمند، III/382-383) جنگهای طولانی میان ایران و عثمانی خاتمه یافت و دوران صلح تا بر افتادن صفویان ادامه یافت. بنابر مفاد این عهدنامه، مرز میان دو دولت تعیین شد که امروزه‌ نیز با اندک تغییری برقرار است. برطبق مفاد این قرارداد، آذربایجان و ارمنستان به‌ایران واگذار شد و بغداد نیز به عثمانی تعلق گرفت (همانجاها) و به‌این ترتیب، شهر تبریز به‌مدت نزدیک به 90 سال از تعرض عثمانیان مصون ماند.
در دوران شاه عباس دوم (1052-1077ق/1642-1666م)، تبریز در یک آرامش نسبی به سر می‌برد و مردم به ترمیم خرابیها پرداختند. اولیا چلبی، شاردن،تاورنیه ــ 3 سیاح مشهور‌ــ هر یک از دیدگاهی تبریز آن زمان را وصف کرده‌اند. در اواخر دوران صفویان، حکومت مرکزی به‌ نواحی مرزی در غرب ‌تسلط کافی نداشت. پس از هجوم افغانها، به‌ فرماندهی محمود افغان به ایران و سقوط اصفهان، طهماسب دوم، وارث تاج و تخت‌ صفوی، از اصفهان فرار کرد و به‌قزوین رفت و در همان‌جا (نک‍ : حزین، 56)، و به روایتی دیگر در شهر تبریز پادشاهی خود را اعلام کرد (مینورسکی، همان، 60؛ اوزون چارشیلی، IV(1)/175). در این هنگام بود که دولت عثمانی از یک سو و روسیۀ تزاری نیز از سوی دیگر، با بهره‌گیری از اوضاع نابسامان ایران، اراضی ایران در اطراف دریای مازندران و غرب ایران را مورد تعرض قرار دادند (مهدوی، 86- 88؛ آق تپه، 18؛ دانشمند، IV/13-14). این دو دولت با وساطت سفیر فرانسه در عثمانی، قراردادی به امضا رساندند که به «مقاسمه‌نامۀ ایران» و یا «قرارداد استانبول» معروف است و برطبق آن اراضی اشغالی را میان‌خود تقسیم کردند‌ (آق‌تپه، 23؛ مهدوی، همانجا). به‌موجب این‌معاهده ایالات ساحلی دریای‌مازندران به‌روسیه واگذار شد و خط مرزی جدید از ملتقای ارس ـ کُر تا اردبیل کشیده شد و نواحی غرب این خط مرزی به عثمانی واگذار گردید که شهر تبریز نیز از آن جمله بود (آق‌تپه، 23-32؛ مهدوی، همانجا).
دولت عثمانی پس از این قرارداد، درصدد تصرف سهم خود برآمد و به ایران لشکر کشید. عبدالله پاشا کوپریلی‌زاده، سر‌عسکر (فرمانده سپاه) عثمانی پس از تصرف خوی، تسوج و مرند روانۀ تبریز شد (دانشمند، IV/15؛ آق تپه، 22؛ اوزون چارشیلی، IV(1)/179). تبریزیان در برابر نیروهای عثمانی به شدت مقاومت کردند، اما سرانجام، عبدالله پاشا پس از 5 روز توانست شهر را کاملاً تصرف نماید (همو، IV(1)/180؛ حزین، 74) و مقرر شد که تبریزیان دست از جنگ بردارند و با خانوادۀ خود از شهر خارج شوند (همانجا؛ مهدوی، 88؛ آرونوا، 66؛ آق‌تپه، 33).
در این میان، اشرف افغان خواستار عقب‌نشینی عثمانیان از نواحی اشغالی ایران شد. اشرف افغان در پی مخالفت دربار عثمانی، با احمد‌پاشا، سرعسکر جبهۀ عراق وارد جنگ شد و شکست خورد (دانشمند، IV/15-16؛ مهدوی، 89). سرانجام، اشرف در 18 صفر 1139ق/4 اکتبر 1726م با امضای قراردادی در همدان، حاکمیت دولت عثمانی بر غرب ایران را به رسمیت شناخت (دانشمند، IV/16).
دورۀ افشاریه و زندیه: حدود دو سال پس از قرارداد اشرف با عثمانیان، نادرقلی (بعدها نادرشاه) پس از فتح مراغه، به مقابله با سپاه عثمانی به سرداری مصطفى پاشا، حاکم تبریز (استرابادی، 170) شتافت و پس از پیروزی بر عثمانیان در محرم 1142/ اوت 1729، پیروزمندانه وارد تبریز شد (استرابادی، 170- 171؛ ایوری، 29). تبریزیان ورود نادر را جشن گرفتند و شهر را آذین بستند؛ نادر نیز به ملاطفت مردم پرداخت (محمدکاظم، 1/150). در این هنگام، دربار عثمانی گرفتار شورش و دیگر مسائل داخلی خود بود (اوزون چارشیلی، IV(1)/204-205). طهماسب دوم صفوی با استفاده از این اوضاع با عثمانیها وارد جنگ شد، اما در محل کوریجان، در نزدیک همدان از آنان شکست خورد (مهدوی، 91؛ ایوری، 30؛ محمدکاظم، 1/217-221). عثمانیها بار دیگر تبریز را تصرف کردند (همانجا) و در پی آن در 1144ق/1731م معاهده‌ای با احمد پاشا، والی بغداد امضا شد. برطبق مفاد این عهدنامه رودخانۀ ارس مرز دو دولت شناخته شد و شهرهای آن سوی ارس مانند تفلیس، گنجه، ایروان، نخجوان و جز آنها به عثمانیها واگذار شد و تبریز و کرمانشاه و لرستان در قلمرو ایران باقی ماند (مهدوی، همانجا؛ دانشمند، IV/22؛ اوزون چارشیلی، IV(1)/221-222). پس از مدتی، هنگامی که نادر در بغداد بود، عثمانیها با استفاده از غیبت او به تبریز حمله کردند و گنجعلی پاشا، سردار عثمانی شهر را محاصره نمود (محمدکاظم، 1/307؛ ایوری، 32) و با خیانت شرف‌الدین بیک ــ که شبانه آنها را به قلعـه راهنمایی کرد ــ تبریز را به تصرف آورد (محمدکاظم، 1/313).
نادر در 1148ق/1735م در دشت مغان خود را شاه خواند و تاج‌گذاری کرد (همو، 2/456؛ حزین، 118- 119؛ وارد، 42-44؛ مینورسکی، تاریخچه...، 54، 56؛ ایوری، 35). آن‌گاه برادرش، ابراهیم‌خان ظهیرالدوله را به سپهسالاری آذربایجان گماشت (محمدکاظم، 2/ 458؛ مینورسکی، همانجا؛ آرونوا، 121-122). از مذاکرات ابراهیم‌خان با خلیفۀ ارامنه که در مراسم مغان حضور داشته است، چنان بر می‌آید که تبریز پایگاه ابراهیم‌خان بوده است (آبراهام گاتوغیگس، 80- 81).
نادر پس از اعلام پادشاهی خود، موفق شد عثمانیها را از قلمرو ایران بیرون براند. در 1149ق/1736م قرارداد صلح میان دو دولت امضا شد (دانشمند، IV/25؛ اوزون چارشیلی، IV(1)/233-234) که برپایۀ آن مرزهای دو کشور به وضعیت تعیین‌شده در قرارداد 1409ق قصر‌شیرین بازگردانده شد. پس از کشته شدن ابراهیم‌خان ظهیرالدوله در جنگ با داغستانیها در شعبان 1151/ نوامبر 1738 (محمدکاظم، 2/675-676)، نادر امیر‌اصلان قِرخلو را به سرداری آذربایجان برگزید و به اقامت در تبریز و گردآوری و «سان عساکر ولایات» فرمان داد (همو، 2/680؛ مینورسکی، همان، 65).
با کشته شدن نادر سراسر ایران دچار آشوب و هرج و مرج شد و رقابت و کشمکش میان جانشینان وی که هر یک خود را شایستۀ سلطنت می‌دانستند، نواحی ایران را از یک قدرت مرکزی تهی ساخت. مبارزه بر سر قدرت در آذربایجان نیز مانند دیگر نقاط ایران ادامه داشت (نک‍ : محمدکاظم، 3/1037 بب‍‌ ؛ آرونوا، 236- 237). در این‌هنگام،گروهی از مردم تبریز سام‌‌میرزا نامی را که خود را منتسب به خاندان صفوی می‌دانست و ادعای سلطنت داشت، به تبریز آوردند و رضی‌خان ایواغلی دنبلی، حاکم تبریز را به‌قتل رساندند و دست تعدی به‌سوی ساکنان شهر دراز کردند. سرانجام، امیر اصلان‌خان قرخلو افشار، حاکم ایروان که بر آذربایجان نیز نظارت داشت، او را با طرفدارانش که اغلب «اجامره‌ واوباش و مهملانِ بیکار ورزش‌خانه‌های تبریز» بودند، گرفتار ساخت و سام میرزا را کور کرد و نزد ابراهیم‌خان، برادرزادۀ نادر که در اصفهان بود، روانه ساخت (مفتون، تجربة...، 1/485-486؛ ریاحی، 151). به این ترتیب، اصلان‌خان به عنوان یکی از امیران قدرتمند محلی در آذربایجان شناخته شد.
در این میان، علیقلی‌خان، برادرزادۀ نادر در مشهد با نام عادلشاه و علیشاه بر تخت نشست (مفتون، همان، 1/482-483؛ ایوری، 59) و برادرش، ابراهیم را به اصفهان فرستاد (همانجا). اندک زمانی بعد، ابراهیم در اصفهان اعلام استقلال نمود و بر برادر خود، عادلشاه خروج کرد و به گردآوری سپاه پرداخت. امیر اصلان‌خان نیز از تبریز به یاری ابراهیم برای جنگ برضد عادلشاه رفت و در محل «سامان ارخی» (مفتون، همان، 1/483-487) ــ میان سلطانیه و زنجـان ــ از عادلشاه شکست خورد (ایوری، 60؛ مفتون، همانجا). در اختلافی که میان اصلان‌خان و ابراهیم‌خان پیش آمد؛ ابراهیم برضد متحدش به جنگ برخاست؛ امیراصلان در مراغه شکست‌خورد (ایوری،همانجا)و به ‌قراجه‌داغ فرار کرد. در آنجا از سوی کاظم‌خان قراجه‌‌داغی گرفتار، و به ابراهیم‌خان سپرده شد و به فرمان او به قتل رسید (مفتون، همان، 1/ 488؛ ایوری، همانجا؛ مینورسکی، تاریخ، 63).
ابراهیم‌خان پیروزمندانه وارد تبریز شد و زمستان را همراه با چندین هزار تن از لشکریان خود در آنجا گذراند. وی در مدت توقف در تبریز تهیۀ سیورسات لشکریان، امرا و اعیان را با وضع مالیاتهای سنگین و نظایر آن بر مردم تحمیل کرد؛ چنان‌که چندین هزار خانوار از روستاییان و صاحبان حِرَف جلای وطن گفتند (مفتون، همانجا). در این میان، برخی قبایل شاهرخ را در مشهد به سلطنت برداشتند (همان، 1/ 489؛ ایوری، همانجا) و به نام او سکه زدند و خطبه خواندند (مفتون، همانجا). ابراهیم‌خان نیز پس از او خود را رسماً پادشاه خواند (ابوالحسن گلستانه، 30؛ ایوری، همانجا؛ مینورسکی، همانجا) و در تبریز سکه زد (ترابی، 217- 218). ابراهیم پس از آن، مهدی‌خان افشار را به سرداری آذربایجان تعیین کرد و خود راهی خراسان شد. مهدی‌خان افشار در مدت کوتاه حکومت خود در تبریز آن‌چنان به اعمال ناشایست دست زد که تبریزیان کمر به قتل او بستند و توسط چند تن از «قلندر‌مشربان اوباش و عیّار‌پیشگان» او را کشتند (مفتون، همان، 1/ 489-490؛ ورنر، 30).
با کشته شدن مهدی‌‌خان، شهر پرآشوب شد و لشکریان او پراکنده شدند. از سوی دیگر نقی‌خان افشار، برادر مهدی‌خان که در ارومیه بود، با شنیدن خبر قتل برادر درصدد انتقام برآمد. وی به گردآوری سپاه پرداخت و آزادخان از سرداران افغانی نادر را که در نواحی شهرزور و بابان بود، با گروهی از طوایف افشار همراه خود ساخت و به سوی تبریز حرکت کرد. تبریزیان نیز کاظم‌خان قراجه داغی، پناه‌خان جوانشیر، حاکم قره باغ، و علیخان شقاقی را از سراب به یاری طلبیدند. در جنگی که در رواسنجان (رواسان)، در نزدیکی تبریز روی‌ داد، خوانین مدافع تبریز عرصه را خالی، و عقب‌نشینی کردند و مردم بی‌پناه را در میدان کارزار تنها گذاشتند (مفتون، همان، 1/490-493). بنابراین، آزادخان وارد شهر شد و حکومت تبریز را به دست گرفت (همانجا؛ ورنر، 31).
اینکه تبریز در این مقطع زمانی چگونه اداره می‌شد، منابع تاریخی اطلاعات دقیق به دست نمی‌دهند. چنین به نظر می‌رسد که شهر تبریز در این زمان مستقل بود و رؤسای قبایل و سرداران نظامی گوناگون در آنجا ایفای نقش می‌کردند؛ از جملۀ آنها میرزا محمدشفیع، مستوفی تبریز است که از بزرگان شهر بود. وی در دوران نادرشاه منشی ایالت تبریز و مستوفی دارالسلطنۀ تبریز بوده است (نادر میرزا، 349- 359) و در زمان شاهرخ نیز همان سمت مستوفی و وزیر مالیات آذربایجان را برعهده داشت (همو، 360-363)؛ اما میان او و دیگر مدعیان رقابت بود که همگی از سلطنت شاهرخ به عنوان پادشاه قانونی حمایت می‌کردند (ورنر، همانجا).
آزادخان پس از تصرف تبریز با عنوان حاکم آذربایجان در این شهر فرمان می‌راند. وی پس از غلبه بر رقیبانش، یکی از سرداران خود به نام فضلعلی‌خان مرندی را به حکومت تبریز گماشت و به تثبیت قدرت در آذربایجان و آن سوی ارس پرداخت (همو، 32؛ ابوالحسن گلستانه، 186). در این هنگام، مردم تبریز که از تحمیل مالیاتها و هزینه‌های نظامی آزادخان در رنج بودند، برضد او و حاکم تبریز شوریدند و مأمور عالی‌رتبۀ مالیاتی او را که میرزا ناصر نام داشت، کشتند. شهر مدت دو ماه در محاصره بود و سرانجام در تابستان 1164ق به دست نیروهای آزادخان تصرف شد و مدت 6 ماه توسط فتح علی‌خان افشار اداره می‌شد (ورنر، همانجا).
آزادخان در 1166ق برای دست یافتن به سراسر ایران، آذربایجان را ترک گفت (همانجا). وی با محمدحسن‌خان قاجار، دیگر مدعی سلطنت ایران در گیلان جنگید و از او شکست خورد. محمدحسن‌خان به آذربایجان آمد و در سر راه خود به ارومیه، مرکز فرمانروایی آزادخان، با استقبال پر شور مردم تبریز، این شهر را به تصرف خود درآورد (همو، 33). آزادخان در جنگ با خان قاجار در ارومیه نیز شکست خورد (ابوالحسن مستوفی، 60-67؛ موسوی‌، 35-37) و به قلمرو عثمانی فرار کرد (ورنر، همانجا).
محمدحسن‌خان در بازگشت به تبریز، نخست محمدحسن‌بیک‌ ترکمان را به فرماندهی سپاهیان تبریز منصوب کرد (همانجا) و سپس پسرش، آقامحمدخان (سر‌سلسلۀ قاجاریه) را به نیابت خود در تبـریز برگـزید (نادرمیـرزا، 239؛ هدایت، رضاقلـی، 40) و در واقع، عنوان صاحب اختیار آذربایجان تعیین کرد (مفتون، همان، 2/30) و علی‌خان قلیچ‌لو و نجفقلی‌خان دنبلی، حاکم خوی را به‌عنوان اتابکی وی برگزید (همانجا؛ ابوالحسن مستوفی، 77). آن‌گاه خود به شیراز رفت و آنجا را محاصره کرد و سرانجام، شکست خورد (همو، 83-90). در این میان، آقامحمدخان با شنیدن این خبر تبریز را ترک کرد و نزد پدرش رفت (مفتون، همانجا؛ نادر میرزا، 221-222). پس از شکست محمدحسن‌خان قاجار در شیراز، طوایف و سرداران متحد او پراکنده شدند؛ فتحعلی‌‌خان افشار و شهبازخان دنبلی از همراهان او، وی را ترک کردند و به آذربایجان آمدند و فتحعلی‌خان بار دیگر تبریز را تصرف کرد (همو، 213، 221-222؛ ابوالحسن مستوفی، 121) و مردم تبریز نیز او را به گرمی پذیرفتند (ورنر، 34). فتحعلی‌خان با پیروزی بر آزادخان ــ که بار دیگر درصدد تسخیر آذربایجان برآمده بود ــ موقعیت خود را استحکام بخشید (مفتون، همان، 2/31-35).
از سوی دیگر، کریم‌خان زند نیز در 1173ق (نک‍ : نادر میرزا، همانجا) و به عبارتی دیگر در 1174ق برای سرکوب فتحعلی‌خان راهی آذربایجان شد، اما در این کار توفیقی نیافت و به آرام ساختن ایلات شقاقی و شاهسون بسنده کرد (موسوی، 47) و یک‌سال بعد موفق شد فتحعلی‌خان را شکست دهد. فتحعلی‌خان به قلعۀ ارومی فرار کرد (همو، 48-50؛ مفتون، همان، 2/36- 40؛ ابوالحسن مستوفی، 163-175). کریم‌خان نخست محمدرضاخان مرندی را به حکومت و تسخیر تبریز مأمور ساخت (همو، 173)؛ اما گروهی از مردم تبریز که ابوالحسن مستوفی (ص 174) آنها را «الواط هنگامه‌طلب» نامیده است، به طرفداری از فتحعلی‌خان او را زندانـی ساختند کـه سرانجام، تـوسط میرزا شفیع تبریزی ــ مستوفی آذربایجان ــ رهایی یافت. پس از آن، کریم‌خان در 15 ذیحجۀ 1175 در حالی که مردم تبریز از پیر و جوان و خرد و کلان تا دو فرسخی شهر به استقبال او رفته بودند، با عبور از روی فرشهای گرانبها که تا دروازۀ تبریز گسترده بودند، وارد شهر شد (ابوالحسن مستوفی، 174-175) و میرزا شفیع را نیز در مقام استیفا ابقا کرد (همانجا).
در دوران فرمانروایی کریم‌خان، آذربایجان در آرامش نسبی به سر می‌برد. آگاهی دربارۀ اتفاقات و تاریخ تبریز در این مقطع زمانی بسیار اندک است (ورنر، 36). کریم‌خان با شنیدن خبر شورش برادرش، آذربایجان را ترک گفت (ابوالحسن مستوفی، 222-223) و نجفقلی‌خان دنبلی را به حکومت تبریز (مفتون، همان، 2/41)، و به عبارت دیگر به مقام بیگلربیگی آن شهر (ورنر، همانجا) منصوب کرد (همانجاها). در 1183ق، هنگامی که نجفقلی‌خان به شیراز احضار شده بود (نادر میرزا، 343؛ ورنر، همانجا)، مدتی نیز میرزا اسدالله، شیخ‌الاسلام تبریز، ادارۀ شهر را برعهده داشت (نادر میرزا، همانجا). نجفقلی‌خان در 1190ق، حاکم مراغه از خاندان مقدم را که قصد تعدی به تبریز و حوالی آن را داشت، تنبیه کرد (ورنر، 41).
1. »Āghā Muħammad…«
پس از درگذشت کریم‌خان در 1193ق/ 1779م (موسوی، 73؛ ابوالحسن گلستانه، 342؛ همبلی، «آقامحمدخان...1»، 113)، و تضعیف قدرت مرکزی، در آذربایجان نیز چون دیگر نواحی ایران خانها و امیران با استقلال و استبداد، هر یک در منطقۀ خود فرمان می‌راندند (مفتون، همان، 2/ 209؛ ورنر، 42). این وضع با فراز و فرودهایی تا زمان استقرار سلسلۀ قاجار ادامه داشت. در این زمان ادارۀ تبریز در دست رؤسای خاندان کرد دنبلی بود که در تبریز حکومت داشتند و بیگلربیگی تبریز بودند.
در اوایل محرم 1194/ ژانویۀ 1780م زمین‌لرزۀ شدیدی تبریز را ویران ساخت. بسیاری از مردم کشته شدند و ساختمانها تخریب شد (نک‍ : همین مقاله، زمین لرزه‌ها؛ نیز مفتون، همان، 2/211-217 بب‍ ؛ ابوالحسن مستوفی، 503). فضلعلی‌بیک، پسر نجفقلی‌خان بیگلربیگی نیز در این زلزله کشته شد (مفتون، همان، 2/ 219؛ ابوالحسن مستوفی، همانجا).
نجفقلی‌خان، بیگلربیگی تبریز در مدت 6 ماه بارویی به دور تبریز به‌درازای یک‌میل و بلندی قامت یک انسان متوسط القامه کشید (مفتون، همان، 2/240-241) و در درون آن سرای رعیت، بازار، خانات و گرمابه‌ها ساخته شد (نادر میرزا، 198). این بارو دارای 8 دروازه به نامهای، اعلا (باغمیشه)، سرخاب، شتربان (دَوَچی)، اسلامبول، گجیل (درب سرد)، مهاد مهین، نوبر و خیابان بود و هر دروازه دو منارۀ کاشی‌‌کاری داشت (همانجا).
در زمان نجفقلی‌خان، اندکی پس از زمین‌لرزۀ 1194ق، ایلات شاهسون و شقاقی به سرکردگی نظر‌علی‌خان و صادق‌خان، به تبریز حمله کردند. مردم تبریز به اتفاق بیگلربیگی و با کمک احمدخان دنبلی، حاکم خوی و امامقلی‌خان افشار، حاکم ارومیه متجاوزان را از شهر بیرون راندند (مفتون، همان، 2/241؛ ورنر، 44). نجفقلی‌خان در 1199ق درگذشت و به این ترتیب، دوران طولانی حاکمیت او در تبریز به سرآمد (نادرمیرزا، 219- 220) و فرزندش، خدادادخان بیگلربیگی تبریز شد (همانجا). خداداد در آن هنگام جوان و کم‌تجربه بود و به همین سبب، با اختلافات و تضادهای میان صاحبان قدرت محلی در آذربایجان آشنا نبود. اندکی پس از جانشینی پدرش، احمدخان، رئیس طایفۀ دنبلی که سودای تصرف و حکومت تبریز را داشت، او را گرفت و به خوی آورد (همو، 220-221؛ ورنر، 46). خدادادخان پس از کشته شدن احمدخان به تبریز بازگشت و تا 1205ق/1791م که درگذشت، همچنان بیگلربیگی تبریز بود (نادر میرزا، 220-221).
دورۀ قاجاریه: آقامحمدخان قاجار در اواخر سال 1205ق آذربایجان را بدون برخورد با مقاومت و مانعی جدی تصرف کرد و بر قلمرو خود افزود. صادق‌خان شقاقی از مخالفان بزرگ‌ خان قاجار نیز که سودای سلطنت داشت، در جنگ با آقامحمدخان شکست خورد و به حاکم قره‌باغ پناهنده شد (سپهر، محمدتقی، 1/57؛ ساروی، 193). پس از فتح آذربایجان، خان‌قاجار مقام بیگلربیگی تبریز و خوی را به حسینقلی‌خان دنبلی سپرد (سپهر، محمدتقی، همانجا؛ ساروی، 194؛ ورنر، 151). در 1207ق سلیمان‌خان، یکی از سرداران معروف قاجار از سوی آقامحمدخان، برای مطیع ساختن خانهای محلی و جلب اطاعت آنان از خان قاجار به تبریز آمد (همو، 49). وی با امیران و خانهای آذربایجان مذاکره کرد و آنان را به فرمانبرداری از شاه قاجار راضی ساخت (ساروی، 241، 265). آقامحمدخان یک‌بار در 1209ق (همو، 264- 271) و بار دیگر در 1211ق برای سرکوب ابراهیم‌خان جوانشیر، حاکم قره‌باغ (همو، 292- 298؛ همبلی، همان، 126-127, 131-132)، به آن سوی ارس و قلعۀ شوشی هجوم برد و در همین آخرین لشکرکشی در شوشی کشته شد (سپهر، محمدتقی، 1/84؛ هدایت، رضا‌قلی، 303- 305؛ ساروی، 298).
با کشته شدن شاه قاجار آشوب و هرج و مرج آذربایجان را فراگرفت. صادق‌خان شقاقی بار دیگر علم طغیان برافراشت و با گرد‌آوری سپاه، پس از آنکه یکی از برادرانش، به‌نام محمدعلی را به حکومت تبریز منصوب ساخت (هدایت، رضاقلی، 308؛ مینورسکی، تاریخ، 65) و برادر دیگرش، جعفرخان را به حکومت قراچه‌داغ گماشت (هدایت، رضاقلی، همانجا؛ سپهر، محمدتقی، 1/87)، به سوی تهران حرکت کرد؛ اما در مصاف با فتحعلی‌شاه شکست خورد و بار دیگر به حکومت سراب و گرمرود بازگشت (همو، 1/90؛ هدایت، رضا‌قلی، 314).
فتحعلی‌شاه حکومت تبریز و خوی را به جعفرقلی‌خان دنبلی واگذاشت. وی پس‌ از ورود به تبریز با صادق‌خان شقاقی، حاکم سراب و محمد قلی‌خان افشار، حاکم ارومیه‌ هم‌داستان شد و برضد حکومت‌ مرکزی شورید (سپهر، محمدتقی، 1/94؛ هدایت، رضاقلی، 326)؛ فتحعلی‌شاه نیز پس از این‌ رویداد حسینقلی‌خان را به‌بیگلربیگی تبریز منصوب ساخت (سپهر، محمدتقی، همانجا).‌ در این میان، متحدان جعفرقلی از اتحاد با او منصرف شدند و وی به‌‌قلمرو عثمانی پناهنده شد و لشکری مرکب از کُردان یزیدی‌گرد آورد و آهنگ‌آذربایجان کرد (سپهر،‌محمدتقی،‌1/ 99).
فتحعلی‌شاه در 1213ق عباس میرزا را به ولی‌عهدی و نیابت سلطنت برگزید (نادر میرزا، 240؛ همبلی، «ایران...1»، 150)، سپس او را همراه اعتضادالدوله سلیمان‌خان قاجار و میرزا عیسى فراهانی با 12 هزار سپاهی مأمور آذربایجان و سرکوب جعفرقلی‌خان دنبلی کرد (سپهر، محمدتقی، 1/101؛ هدایت، رضاقلی، 347- 348؛ نادر میرزا، 226).
1. »Iran…«
عباس میرزا در محرم 1214/ ژوئن 1799 وارد تبریز شد (همانجا)، جعفر‌قلی‌خان هزیمت شد و به چخور سعد، در آن سوی ارس گریخت و عباس میرزا پس از تعیین بیگلربیگی برای شهر خوی، به تبریز بازگشت (همانجا؛ سپهر، محمدتقی، 1/104؛
هدایت، رضاقلی، 356 - 357) و پس از مدتی به تهران مراجعت کرد (مفتون، مآثر...، 69). تبریز در مدت غیبت ولی‌عهد، توسط احمدخان مقدم ــ که خود را «بیگلربیگی کل ممالک آذربایجان» می‌نامید ــ اداره می‌شد (ورنر، 157-162). این عنوان در کتیبۀ سردر مدرسۀ طالبیه که برطبق مفاد آن بازرگانان شهر از پرداخت عوارض صادرات و واردات معاف گردید‌ه‌اند، مندرج است (کارنگ، آثار، 1/220-222؛ مشکور، 213-214؛ ورنر، 158).
با دست‌درازیهای روسیۀ تزاری به قلمرو ایران وتصرف گرجستان (سپهر، محمدتقی، 1/123- 125) و در پی آن، آغاز جنگهای ایران و روسیه، تبریز به مرکز فعالیتهای نظامی ایران بدل شد.
فتحعلی‌شاه فرماندهی عملیات نظامی در برابر روسیه را به نایب‌السلطنه عباس‌میرزا سپرد و او را به حکمرانی آذربایجان منصوب کرد. وی در ذیحجۀ 1218 رهسپار آذربایجان، و مدتی بعد وارد تبریز شد و به تدارک و تجهیز سپاه پرداخت (همو، 1/125؛ هدایت، رضاقلی، 390-391؛ مفتون، همان، 125-126). با استقرار کامل نایب‌السلطنه در تبریز، این شهر مقر رسمی و اقامتگاه ولی‌عهدهای سلسلۀ قاجار گردید. چنین به نظر می‌رسد که تبریز در اوایل سدۀ 13ق، شهری کوچک و ویران بود و هنوز آثار ویرانگر زمین‌لرزۀ 1194ق در آن به چشم می‌خورد، چنان‌که مشاهدات برخی از خارجیان نیز گواه بر این امر است. آنان که در دهۀ دوم سدۀ 13ق آنجا را دیده‌اند، آن را شهری ویران با دهکده‌های بزرگ وصف کرده‌اند که هیچ نشانی از شهر با‌شکوهی که شاردن یاد کرده‌، نداشته است (ورنر، 69-70)؛ اما با توسعه و توجه به عمران و آبادی آن و ترمیم ویرانیها در دورۀ عباس میرزا، بر جمعیت آن افزوده شد تا آنجا که دومین شهر مهم ایران به شمار آمد (همو، 70).
عباس میرزا در دوران اقامت خود در تبریز به عنوان شاه‌زاده‌ای روشنفکر، اصلاح‌طلب و ترقی‌خواه، به اقدامات بسیاری در راستای نوگرایی و تجددخواهی دست یازید که بنای نظام جدید در سپاه زیرنظر مشاوران خارجی از جمله ژنرال گاردان فرانسوی، توپ‌‌ریزی و تمرین آموزش توپ‌اندازی، تأسیس قورخانه (اسلحه‌سازی)، خیابان‌بندی و درخت‌کاری و جز آن، احداث قلعۀ دوم به دور قلعۀ دارالسلطنۀ تبریز و کندن خندق و ایجاد خاکریز در اطراف آن برای تأمین امنیت شهر، ساختن عمارات بسیار از جمله دارالاماره ــ که اقامتگاه وی و ولی‌عهد بعدی نیز بوده است ــ همچنین بازسازی باغ شمال و باغ صفا در تبریز، احداث قلعه‌هایی در سرحدات و سایر شهرها، اعزام دانشجو به خارج و نظایر آن از جملۀ اقدامات او بود (مفتون، همان، 127 بب‍ ؛ جهانگیرمیرزا، 186- 191).
تبریز در این هنگام مرکز حقیقی سیاست در ایران به‌شمار می‌رفت که در احراز این مقام عباس‌میرزا و میرزا بزرگ قائم‌مقام نقش بسیار مهمی داشتند (اقبال، میرزا تقی‌خان، 211). همچنین تأسیس چاپخانه در آن شهر یکی از بزرگ‌ترین اقدامات عباس میرزا در زمینۀ فرهنگ و آموزش تبریز به شمار می‌رود. چگونگی ورود چاپ به تبریز به طور دقیق مشخص نیست؛ چنین به نظر می‌رسد که شخصی به نام آقا زین‌العابدین تبریزی در 1233ق/ 1818م اسباب و آلات «باسمه‌خانه، طیپوگرافی»، یعنی چاپ حروفی را در تبریز دایر کرده است (آرین‌پور، 1/230-231؛ ورنر، 58-59) و نخستین کتابی که در آنجا چاپ شد، رسالۀ جهادیه، اثر میرزا بزرگ قائم‌مقام، پیشکار آذربایجان بود که دربارۀ جنگهای ایران و روس است (پروین، 1/20). چند سال بعد میـرزا صـالـح شیـرازی ــ دانشجـوی گسیـل شـده بـه‌خـارج ــ در بازگشت از انگلستان، اجناس چاپ‌سازی و دستگاه کوچکی به تبریز آورد (آرین‌پور، 1/230؛ ورنر، 59). در 15 شوال 1232ق/ 28 اوت 1817م شخصی به نام نوروز، از گماشتگان میرزا بزرگ قائم‌مقام «منگنه‌خانه»ای را با وسایل مربوط ، به مبلغ 200 تومان به عباس‌میرزا فروخت. این منگنه‌خانه در محلۀ چهار منار تبریز و در نزدیکی اقامتگاه قائم‌مقام قرار داشت. این مسئله که آیا نوروز برای میرزا کار می‌کرده، یا دستگاه و منگنه‌خانه به خودش تعلق داشته است، روشن نیست؛ همچنین تعلق دستگاه چاپ به میرزا زین‌العابدین نیز نامشخص است، هر‌چه باشد دستگاه چاپ تازگی داشته، و در معرفی این فن میرزا بزرگ نقش مهمی داشته است (ورنر، همانجا).
عباس میرزا در دوران ولی‌عهدی و اقامت در تبریز گرفتار دو دوره جنگ با روسیه بود: دورۀ اول این جنگها از 1218 تا 1228ق/1803 تا 1813م که به انعقاد عهدنامۀ گلستان (نک‍ : سپهر، محمدتقی، 1/240-246)، و دورۀ دوم از 1241 تا 1243ق/1826 تا 1828م که آن هم به انعقاد عهدنامۀ ترکمان‌چای انجامید، ادامه داشت (هدایت، رضاقلی، 686- 695؛ سپهر، محمدتقی، 1/393-404؛ برای آگاهی بیشتر از جنگها، نک‍ : مفتون، مآثر، جم‍ ؛ جهانگیر میرزا، 4 بب‍‌ ).
در جریان جنگ دوم، آرستوف، سردار و شاه‌زادۀ روسی، با استفاده از غیبت عباس میرزا در تبریز از یک سو، و همکاری و همیاری خانهای مرند که او را به تصرف تبریز ترغیب می‌کردند، از سوی دیگر، با 3 هزار سرباز و هزار نفر قزاق و 10 عراده توپ به سوی تبریز آمد و در کنار پل آجی‌چای اردو زد. آصف‌الدوله که از جانب عباس‌میرزا ادارۀ امور شهر را برعهده داشت، به مقابله با او برخاست؛ اما میرزا فتاح، پسر میرزا یوسف مجتهد، مردم تبریز را به عدم مقاومت و تسلیم تشویق کرد و دروازه‌های شهر را بر روی سپاهیان روس گشود و بدین‌سان، شهر به تصرف روسها درآمد و ادارۀ امور شهر به میرزا فتاح واگذار شد. پاسکویچ پس از شنیدن این خبر به تبریز آمد (سپهر، محمدتقی، 1/385-387؛ هدایت، رضاقلی، 674- 679؛ جهانگیر میرزا، 87-90). عباس میرزا که ادامۀ جنگ را صلاح نمی‌دانست، از در صلح‌خواهی درآمد و با پاسکویچ نخست در دهخوارقان (آذرشهر کنونی) ملاقات نمود (همو، 97- 98) و سپس در ترکمانچای قرارداد متارکۀ جنگ را امضا کرد.
پس از قرارداد ترکمان‌چای و رفتن پاسکویچ، نایب‌السلطنه به‌تبریز بازگشت و به سر و سامان دادن اوضاع شهر که از سوی روسها نهب و غارت شده بود، پرداخت. روسها هنگام ترک تبریز تمام توپخانه و مهمات آن و نیز تفنگهای سربازان را که در حدود 25 هزار قبضه بود، مصادره کردند و با خود بردند. همچنین نزدیک به 6 هزار خانوار ارمنی را به آن سوی ارس کوچاندند (جهانگیرمیرزا، 114). عباس میرزا آن گروه از تبریزیان را که با روسها همکاری کرده بودند، بخشید (همو، 113).
در 1246ق عباس‌میرزا تبریز را برای فرو نشاندن ناآرامیهای یزد ترک کرد (هدایت، رضاقلی، 737- 738؛ جهانگیرمیرزا، 143؛ همبلی، «ایران»، 166) و دیگر به تبریز بازنگشت. در مدت غیبت او، پسرش، فریدون میرزا با عنوان نایب و جانشین‌ با راهنمایی میرزا ابوالقاسم قائم‌مقام و نیز به کمک محمدخان زنگنه، امیرنظام که مورد اعتماد ولی‌عهد بود، ادارۀ امور شهر تبریز را برعهده داشت (همان، 167؛ ورنر، 60). عباس میرزا پس از یزد مأموریت خراسان یافت و در 1249ق/1833م در آنجا درگذشت (جهانگیرمیرزا، 185- 186؛ همبلی، همانجا).
فتحعلی‌شاه پس از درگذشت عباس‌میرزا، محمدمیرزا، پسر وی را که در خراسان همراه پدر بود، به ولی‌عهدی (نک‍ : سپهر، محمدتقی، 1/513) و حکومت آذربایجان برگزید و روانۀ تبریز کرد (ورنر، نیز همبلی، همانجاها). محمدمیرزا در محلی میان میانه و اوجان (بستان‌آباد) از سوی برادران خود، محمدخان امیرنظام و وزیر مختار روس استقبال شد (جهانگیر میرزا، 213) و چند روز بعد، در 3 ربیع‌الاول 1250ق/10 ژوئیۀ 1834م به تبریز رسید (ورنر، همبلی، همانجاها). پس از ورود ولی‌عهد جدید به تبریز به سبب احتکار، قیمت گندم بالا رفته، و بلوای نان به وجود آمده بود. وی به سرعت آن را خاموش، و موضوع را حل کرد (ورنر، همانجا) و برای جلوگیری از شورش برادرانش هر یک را به حکومت یکی از شهرهای آذربایجان برگماشت (جهانگیرمیرزا، 210-212).
دوران ولایت‌عهدی محمدمیرزا دیری نپایید، زیرا فتحعلی‌شاه در 19 جمادی‌الآخر 1250ق/23 اکتبر 1834م درگذشت (سپهر، محمدتقی، 1/ 518؛ جهانگیرمیرزا، 219). چون این خبر به تبریز رسید، روحانیان تبریز مانند میرزا احمد مجتهد، میرزا علی اصغر شیـخ‌الاسلام و نیـز برخـی دیگـر از علمـا ــ کـه وزرای مختار روسیـه و انگلستان آنها را همراهـی می‌کردند ــ نزد ولی‌عهد رفتند و ضمن عرض تسلیت، او را به اعلام سلطنت دعوت کردند (سپهر، محمدتقی، 2/ 608). آن‌گاه ولی‌عهد در 7 رجب 1250 در شهر تبریز بر تخت نشست و پادشاهی خود را اعلام نمود و سکه ضرب کرد (همو، 2/ 609؛ جهانگیرمیرزا، 225-226) و پس از آن، رهسپار تهران شد (نک‍ ‍‍: سپهر، محمدتقی، 2/612
ببـ ).
پس از رفتن محمدشاه به تهران، فریدون میرزا بار دیگر با همان عنوان نایب‌الایاله به حکمرانی آذربایجان منصوب شد و محمدخان امیرنظام نیز که امین و معتمد شاه بود، به ملازمت وی گماشته شد (جهانگیرمیرزا، 226؛ نادرمیرزا، 246؛ سپهر، محمدتقی، 2/612). پس از مدتی، فریدون میرزا به تهران فراخوانده شد و قهرمان میرزا به حکومت آذربایجان رسید. وی که فرزند هشتم عباس‌میرزا بود، تا هنگام درگذشت در 1257ق/1841م (نادر‌میرزا، 246- 247)، با حسن سلوک در تبریز فرمان راند. او فوجی نظامی مرکب از جوانان تبریز تشکیل داد و آن را قهرمانیه نامید (همانجا).
پس از قهرمان‌میرزا، بهمن‌میرزا، برادر دیگر شاه به حکومت آذربایجان منصوب شد (همو، 247). او برای سامان دادن اوضاع آذربایجان به‌ویژه پس از در گذشت امیرنظام بسیار کوشید (همانجا؛ جهانگیرمیرزا، 286؛ ورنر، 61) و به نوشتۀ نادرمیرزا (همانجا)، «به روزگار او نعمت نیک ارزان بود و همۀ ملک به امن و فراغت بود». سرانجام در 1263ق/1847م بهمن‌میرزا، به سبب بدگمانیهایی که نسبت به او در براندازی سلطنت محمدشاه وجود داشت، به تهران آمد و به سفارت‌خانۀ روسیه پناهنده شد (جهانگیرمیرزا، 306- 309؛ سپهر، محمدتقی، 2/902- 907).
پس از برکناری بهمن‌میرزا، ناصرالدین‌میرزا ولی‌عهد (جهانگیرمیرزا، 249) با عنوان فرماندار جدید آذربایجان رهسپار تبریز شد (همو، 308؛ سپهر، محمدتقی، 2/907- 908). ناصرالدین میرزا در اواسط زمستان 1263ق به تبریز رسید و به رغم زمستانی سرد و سخت، از سوی مردم تبریز با شکوه تمام استقبال شد (همانجا؛ جهانگیرمیرزا، 309؛ نادرمیرزا، 249-250). وی نیز مانند پدر اقامتی کوتاه در تبریز داشت؛ زیرا با درگذشت محمدشاه در 1264ق، به تهران بازگشت (سپهر، محمدتقی، 2/915، 920-921). یکی از رویدادهای مهم دوران اقـامت ناصرالدین میرزا در درگیری برخـی از مردم ــ که نادر میرزا (ص 249) آنها را «اشرار و الواط» نامیده است (سپهر، محمدتقی، 2/907- 908) ــ با مسیحیان و ارامنۀ تبریز بود. آنان به محلات ارامنه هجوم آوردند و ‌خانه‌های آنها را غارت کردند؛ این شورش و غوغا با درایت و سیاست میرزا تقی‌خان وزیر نظام خاموش شد و اموال ارامنه به آنان مسترد گردید (همو، 2/ 908- 909؛ جهانگیرمیرزا، 308- 309؛ نادرمیرزا، همانجا).
خبر درگذشت محمدشاه توسط مادر ولی‌عهد و همچنین فرستادگان وزرای مختار دو دولت روس و انگلیس به کنسولگریهای مقیم خود در تبریز، به ولی‌عهد اطلاع داده شد (جهانگیر میرزا، 315-316، 324-325؛ سپهر، محمدتقی، 3/961). با درگذشت محمدشاه، ناصرالدین میرزا در 14 شوال 1264 در تبریز بر تخت پادشاهی نشست (همو، 3/962؛ جهانگیر میرزا، 325-326) و در 19 شوال همان سال، رهسپار تهران شد (سپهر، محمدتقی، 3/964).
ناصرالدین‌شاه هنگام ترک تبریز ملک قاسم‌میرزا، فرزند فتحعلی‌شاه را به حکمرانی آذربایجان گماشت (نادر میرزا، 249؛ جهانگیرمیرزا، 326). ملک‌قاسم میرزا شخصی خلیق و با فرهنگ بود. او به زبانهای انگلیسی و فرانسوی گفت‌وگو می‌کرد (نادرمیرزا، 249-250) و بدین‌سبب، با هیئتهای سیاسی اروپایی مقیم تبریز و نیز دیگر غربیانی که به تبریز می‌آمدند، ارتباط نزدیک داشت (ورنر، 126).
یکی از رویدادهای دوران حکومت ملک قاسم میرزا درگیری شاگردان شیخ احمد احسایی ــ که با فتوای میرزا احمد مجتهد تکفیر شده بودند ــ با تبریزیان بود که با درایت او آن غائله خاموش شد (اعتمادالسلطنه، المآثر...، 1/62؛ سپهر، محمدتقی، 3/1037؛ ورنر، 127). چنین به نظر می‌رسد که او تا 1265ق حکمران‌آذربایجان بوده است. در همین‌سال حمزه میرزا ، پسر بیست‌ویکم عباس‌میرزا (نک‍ ‍‍: نادرمیرزا، 249-250، 252)، با لقب حشمت‌الدوله به حکومت آذربایجان رسید. وی پس از ورود به تبریز به انتظام امور شهر و ایالت پرداخت (جهانگیرمیرزا، 338؛ سپهر، محمدتقی، 3/1040- 1041). وزارت او را میرزا محمد مستوفی، پسر قوام‌الدوله برعهده داشت (همانجا). مهم‌ترین واقعۀ زمان حاکمیت حشمت‌الدوله در تبریز، صدور حکم قتل باب (نک‍ : ه‍ د، بابیه) و اعدام او ست (سپهر، محمدتقی، 4/1075)؛ سنگ‌‌فرش کردن معابر تبریز نیز از اقدامات عمرانی او به‌شمار می‌رود (اعتمادالسلطنه، همان، 1/90).
مظفرالدین میرزا، پسر ناصرالدین‌شاه در 1277ق به حکمرانی آذربایجان منصوب شد (همان، 1/53؛ نادرمیرزا، 256). از آنجا که وی خردسال بود، عزیزخان مکری سردار کل، امور جاری حکومتی را انجام می‌داد و صاحب دیوان نیز کارهای پیشکاری را برعهده داشت. در 1278ق، مظفرالدین میرزا به ولی‌عهدی انتخاب شد. مراسم رسمی ولایت‌عهدی با اعطای فرمان و نشان از جانب شاه، با برپایی جشن و سرور در تبریز برگذار شد (همانجا). در دوران ولی‌عهدی طولانی مظفرالدین میرزا در تبریز اقدامات فرهنگی و آموزشی چندی به‌عمل آمد.
ناصرالدین‌شاه در 17 ذیقعدۀ 1313ق/30 آوریل 1896م در آستانۀ برپایی جشن پنجاهمین سال سلطنت خود، در زاویۀ حضرت عبدالعظیم، توسط میرزا رضا کرمانی کشته شد (ناظم‌الاسلام، 1/ 128؛ کدی، 199؛ هدایت، مهدی‌قلی، 77). مظفرالدین میرزا روز بعد از درگذشت پدرش، در دارالسلطنۀ تبریز رسماً بر تخت نشست (افضل‌الملک، 9) و سلطنت خود را اعلام داشت (همانجا؛ براون، انقلاب...، 60)؛ سپس در 4 ذیحجۀ 1313 رهسپار تهران شد (افضل‌الملک، 15-16).آن‌گاه محمدعلی میرزا‌، پسر مظفرالدین‌شاه که در 1289ق در تبریز متولد شده بود (بامداد، 3/433) و از 12 سالگی نزد پدر در تبریز می‌زیست و ریاست قشون آذربایجان را با لقب سردار کل برعهده داشت، در 1313ق به ولی‌عهدی و صاحب‌اختیاری آذربایجان انتخاب شد (ناظم‌الاسلام، 1/277؛ افضل‌الملک، 29). میرزا علی‌خان امین‌الدوله نیز به وزارت و پیشکاری آذربایجان، و بهاءالدوله امیرتومان به ریاست کل قشون آذربایجان منصوب و رهسپار تبریز شدند (همو، 30).
محمدعلی میرزا در دوران ولی‌عهدی‌اش در تبریز ادارۀ «خفیه‌نویس و راپورتچی» ترتیب داد (ناظم‌اسلام، همانجا). ناشایست‌ترین رویداد زمان ولایت‌عهدی او اعدام 3 تن از آزادی‌خواهان ایرانی مقیم عثمانی به‌نامهای شیخ احمد روحی، میرزا آقاخان کرمانی و میرزا حسن خان خبیرالملک است. آنان به اتهام رابطه با سیدجمال‌الدین اسدآبادی و شرکت در قتل ناصرالدین‌شاه دستگیر، و به ایران فرستاده شده بودند که به دستور محمدعلی میرزا در خانۀ اختصاصی‌اش زیردرخت نسترن سر بریده شدند (کسروی، تاریخ مشروطه...، 136-140). گویند ولی‌عهد شخصاً در مراسم اعدام آنها حضور داشته است (ناظم‌الاسلام، 1/14- 15؛ نک‍ ‍: کسروی، همانجا؛ براون، همان، 92؛ کدی، همانجا).
مظفرالدین‌شاه در واپسین ماههای زندگی خود فرمان مشروطه را صادر نمود و دست‌خط تکمیلی آن را در 14 جمادی‌الآخر 1324ق/5 اوت 1906م، امضا کرد (ناظم‌الاسلام، 1/551-552، 558؛ کسروی، همان، 119-120؛ ملک‌زاده، 2/ 379-380). برپایۀ آن فرمان، مقرر شده بود تا مقدمات برگذاری انتخابات دارالشورى فراهم آید، اما پس از گذشت یک‌ماه‌واندی از صدور فرمان، هنوز آثاری از آن در تبریز دیده نمی‌شد. به همین سبب، روز چهارشنبه 29 رجب 1324ق/ 18 سپتامبر 1906م شماری از ائمۀ جماعات، سادات و دیگر مردم به کنسول‌خانۀ انگلیس در تبریز رفتند و طی تلگرافی به تهران اجرای مفاد فرمان مشروطیت در تبریز را خواستار شدند (ناظم‌الاسلام، 1/616) و از ولی‌عهد خواستند که مشروطیت سلطنت و تأسیس مجلس شورای ملی را بپذیرد (کسروی، همان، 158-163).
مقاومت و پایداری مردم تبریز و اجتماعات هر روزۀ آنها (ناظم‌الاسلام، 1/620- 625) باعث شد تا به‌رغم مخالفتهای محمدعلی میرزا ولی‌عهد، دست‌خط مظفرالدین شاه به اهالی آذربایجان مبنی بر برگذاری انتخابات و عفو عمومی صادر گردد (همو، 1/626-627؛ کسروی، همان، 162-164). در 8 شعبان 1324 تبریزیان با شنیدن این خبر و حصول اطمینان، شهر را آذین بستند و شادمانی کردند (نک‍ : ناظم‌الاسلام، 1/626-630؛ کسروی، همان، 153-167؛ ملک‌زاده، 2/393- 395). پس از این اتفاقات مشروطه در همه جا آشکار شد و به همۀ شهرها ابلاغ گردید و نظام‌نامۀ انتخابات فرستاده شد (کسروی، همان، 167) و بدین‌سان، مشروطه را تهران پدید آورد، اما پیشرفت آن را تبریز بر عهده گرفت (همان، 127). گروهی از مشروطه‌خواهان تبریز پس از این جریانات برای پاسداری از مشروطه، مرکزی تشکیل دادند که به «مرکز غیبی» معروف گردید (همان، 167).
سرانجام، بخش اول قانون اساسی به امضای مظفرالدین‌شاه و محمدعلی میرزا ــ که در این هنگام به سبب وخامت حال پادشاه در تهران به سر می‌برد ــ رسید (ملک‌زاده، 2/ 408-410؛ نوایی، 113؛ براون، انقلاب، 137- 138؛ کسروی، تاریخ مشروطه، 187). 10 روز پس از امضای قانون اساسی در 14 ذیقعدۀ 1324 مظفرالدین شاه درگذشت (نوایی، همانجا؛ ملک‌زاده، 2/411؛ کسروی، همان، 198) و محمدعلی میرزا به جای پدر به سلطنت رسید و در 4 ذیحجۀ همان سال تاج‌گذاری کرد (همانجاها؛ نیز نک‍ : کسروی، همان، 201-202). وی از همان آغاز سلطنت به مخالفت با مشروطه پرداخت؛ به خصوص از آنجا که تبریز را خوب می‌شناخت و می‌دانست که مردم تبریز به او اطمینان ندارند. وی با انجمن تبریز که کانون آزادی‌خواهان بود، به مخالفت برخاست (ملک‌زاده، 2/411-413 بب‍ ‍‍‍؛ کسروی، همان، 198) و آن‌گاه اعتبار حقوقی و سیاسی فرمان مشروطه و امضای قانون اساسی را زیر سؤال برد و آن را به دورۀ بیماری و ناهشیاری مظفرالدین‌شاه منسوب دانست و مخدوش خواند و از پزشک معالج تأیید آن را خواستار شد، اما موفق نگردید (آدمیت، 2/31). مخالفت وی با برقراری مشروطه با عنوانها و دستاویزهای گوناگون همچنان ادامه داشت، و سرانجام در 23 جمادی‌الاول 1326ق/23 ژوئن 1908م با به گلوله بستن مجلس به این هدف خـود ــ هرچند گذرا ــ نایل آمد (نک‍ ‍: کسروی، همان، 631 بب‍ ؛ ملک‌زاده، 4/ 709 بب‍ ؛ براون، همان، 213؛ آدمیت 2/337 بب‍ ؛ کدی، 205).
از چند روز پیش از کودتا با رسیدن خبرهای ناگوار از تهران، تبریزیان برای دفاع از مشروطه به اجتماع در خیابانها و سازمان‌دهی نیروهای مسلحی به نام مجاهدان پرداختند (ملک‌زاده، 4/727). در همان روزِ به توپ بسته شدن مجلس، نیروهای دولتی در تبریز جنگ را آغاز کردند و بر سر مجاهدان تاختند (کسروی، همان، 676).
مجاهدان تبریزی به رهبری ستارخان و باقرخان به مقابله با نیروهای دولتی به‌پا خاستند (کدی، 203). اگرچه در آغاز، برخی از رزمندگان از مقاومت نومید شدند و سلاح بر زمین گذاردند، اما ایستادگی و دلیری ستارخان و یارانش بار دیگر روح مبارزه را به محلات تبریز بازگرداند (کسروی، همان، 690-693؛ براون، همان، 268- 269). در این اوضاع، مخبرالسلطنه از حکومت آذربایجان معزول شد، یا به قول خودش استعفا کرد و احضار شد (هدایت، مهدی‌قلی، 174؛ ملک‌زاده، 5/943) و عین‌الدوله به جای او منصوب گشت (همانجاها). وی ابتدا با نمایندگان مشروطه‌خواهان به گفت‌وگو پرداخت، اما چون نتیجه‌ای در برنداشت (ملک‌زاده، 5/962-964)، با نیرویی که همراه داشت، شهر را محاصره کرد. در نتیجۀ این محاصره چنان قحط‌ و نایابی پدید آمد که عده‌ای جان باختند (براون، همان، 269).
داستان قحط آن‌چنان بالا گرفت که سفیران روس و انگلیس برای قطع محاصره و ورود خواربار به تبریز، نزد محمدعلی‌شاه میانجیگری کردند که مؤثر نیفتاد و سرانجام، مقدمات ورود سپاهیان روس را که در جلفا منتظر بودند، فراهم آورد (کسروی، همان، 902). اگرچه محمدعلی‌شاه بعداً با درخواست سفیران موافقت کرد و باز کردن راهها را دستور داد (همان، 905)، اما نیروهای روسیه در 8 ربیع‌الاول 1327ق/30 مارس 1909م، به بهانۀ حفاظت از جان اقلیتهای دینی و کنسولگریها و رساندن خواربار به شهر به فرماندهی ژنرال سنارسکی (زنارسکی) وارد تبریز شد (براون، نامه‌هایی...، 41؛ مینورسکی، تاریخ، 74). از سوی دیگر، با سر فرود آوردن دوبارۀ محمدعلی‌شاه به مشروطه، تبریز پس از 11 ماه مقاومت و جنگ، به دلخواه خود که بازگشت مشروطه بود، رسید (کسروی، همان، 906). روسها به رغم تعهدشان مبنی بر عقب‌نشینی و ترک ایران به محض عادی شدن اوضاع و نیز تعهدشان مبنی بر عدم ورود به شهر، نه‌تنها تبریز را ترک نکردند، بلکه وارد آنجا شدند و در خانۀ بصیرالسلطنه در کنار انجمن جای گرفتند و به‌بهانه‌های گوناگون برای مردم مزاحمت فراهم ‌کردند (کسروی، تاریخ هجده ساله...، 36-37؛ ملک‌زاده، 6/1301). آنان در خلع سلاح مجاهدان و برچیده شدن سنگرها که انجمن دستور داده بود، بدون مجوز مداخله کردند و حتى درصدد دستگیری ستارخان (سردار ملی) و باقرخان (سالار ملی) برآمدند (همو، 6/1302-1303) و بیرون رفتن این دو از شهر را خواستار شدند. ستارخان و باقرخان نیز برای جلوگیری از بهانۀ روسها، به دعوت تهران رهسپار آنجا شدند (نک‍ ‍: کسروی، همان، 111-113؛ ملک‌زاده، 6/1314- 1319).
محمدعلی‌شاه که پس از خلع از سلطنت به روسیه رفته بود (کسروی، همان 60-70)، در 21 رجب 1329 وارد ایران شد و با همراهانش در قمیش تپه استقرار یافت (ملک‌زاده، 6/1385). تبریزیان با شنیدن این خبر بار دیگر به پا خاستند و به دستور انجمن تبریز، آمادگی خود را برای دفاع از کیان مشروطه اعلام داشتند (همو، 6/1395؛ کسروی، همان، 175-176). در این میان، مخبرالسلطنه که حکومت جدید وی را به فرمانفرمایی آذربایجان برگزیده بود و در تبریز ادارۀ امور را در دست داشت (ملک‌زاده، 6/1247)، بار دیگر معزول شد (هدایت، مهدی‌قلی، 225) و امان‌الله میرزا کفالت ایالت را برعهده گرفت (همانجا).
فشار روزافزون نیروهای روسی مقیم تبریز، مردم را به خیزش در برابر آنان واداشت و تظاهرات برضد آنان آغاز گردید. دولت با شنیدن این خبر عین‌الدوله را به حکومت آذربایجان منصوب کرد. وی نیز امامقلی میرزا را به نیابت از خود به ادارۀ امور گماشت (ملک‌زاده، 6/1396؛ کسروی، همان، 177- 178). روسها که در پی بهانه بودند، درگیری میان سربازان خود با مأموران شهربانی را دست‌آویز ساختند و ساختمانهای دولتی، از جمله شهربانی را محاصره کردند و بسیاری از آزادی‌خواهان و از آن میان، میرزا علی‌ ثقةالاسلام را بازداشت کردند و در عاشورای 1330ق وی را همراه با 7 تن دیگر به دار آویختند (نک‍ : همان، 309-321؛ ملک‌زاده، 7/1525- 1535؛ براون، نامه‌هایی، 82- 86؛ هدایت، مهدی‌قلی، 241). در این میان، امان‌الله میرزا ضیاءالدوله که کفیل ایالت بود و مردی آزاده و مشروطه‌خواه به شمار می‌آمد، خودکشی کرد (براون، همان 124؛ ملک‌زاده، 7/1553؛ کسروی، همان، 381- 382).
پس از اعدام آزادی‌خواهان، صمدخان شجاع‌الدوله که در باسمنج بود، وارد تبریز شد و دست به فجایع بسیاری زد (نک‍ : همان، 323 بب‍ ؛ ملک‌‌زاده، 7/1536- 1537). با ورود او بار دیگر بساط خودکامگی گسترده شد؛ مدارس جدید بسته شدند و نیز تدریس علوم جدید از برنامۀ درسی مدارس حذف شد (نوایی، 266). دولت برای جلوگیری از اعمال شجاع‌الدوله، محمدولی‌خان تنکابنی سپهدار را به فرمانفرمایی آذربایجان گماشت (کسروی، همان، 409-410). با آمدن او به تبریز اوضاع اندکی آرام گرفت (همان، 551).
در جنگ جهانی اول دولت ایران اعلام بی‌طرفی کرد (1332ق/1914م) (سپهر، احمدعلی، 89). دولت عثمانی پس از ورود به جنگ، وجود نیروهای روسی در آذربایجان را بهانه قرارداد و بی‌طرفی‌ایران را نقض کرد و مقدمات حمله به ایران را فراهم ساخت؛ چنان‌که، یک‌تیپ از سپاهیان خود به ‌فرماندهی‌ خلیل‌بیک را به‌تبریز فرستاد (کارال، IX/419). در این‌ هنگام، مجاهدانی نیز که از ایران به خاک عثمانی فرار کرده بودند، همراه با کردها برای جنگ با روسها با کمک و راهنمایی افسران عثمانی از ساوجبلاغ (مهاباد امروزی) راهی مراغه و تبریز شدند (کسروی، همان، 600؛ مینورسکی، تاریخ، 76). روسها نیز با آوردن نیرویی تازه‌نفس که فرماندهی آنها را ژنرال چرنوزویف برعهده داشت، موقعیت خود را استحکام بخشیدند (کسروی، همانجا). جنگ روسیه و عثمانی در منطقۀ ساری قمیش در قارص در 1333ق/1915م و پیروزی نخستین عثمانیها (نک‍ : کارال، IX/418-424 ؛ دانشمند، IV/427)، موجب عقب‌نشینی روسها از تبریز و آذربایجان شد (کسروی، همان، 602-604؛ مینورسکی، همانجا) و در پی آن، نیروهای عثمانی در 25 صفر 1333ق/12 ژانویۀ 1915م وارد تبریز شدند (کارال، IX/490 )، اما با شکست شدید عثمانیها در جبهۀ ساری قمیش (همو، IX/420-424؛ دانشمند، IV/427- 428)، بار دیگر روسها به تبریز آمدند (کسروی، همان، 604).
روسها پس از آن راه‌آهن جلفا ـ تبریز را ــ که امتیاز آن را پیش‌تر به دست آورده بودند ــ احداث کردند و خط فرعی آن را تا بندر شرفخانه در کنار دریاچۀ ارومیه امتداد دادند و انبارهای مهمات در آنجا ساختند (همان، 672). با وقوع انقلاب ضدسلطنتی در روسیه، سربازان روسی از ایران فراخوانده شدند (سپهر، احمدعلی، 452). دولت جدید شوروی، امتیازاتی را که تزارها از ایران به دست آورده بودند، برطبق مفاد عهدنامۀ مودت مورخ 26 فوریۀ 1921 لغو کردند (مهدوی، 206-207) و مؤسسات روسی در ایران مانند راه ‌آهن جلفاـ‌تبریز و راه شوسۀ بندر انزلی و جز آن را به ایران واگذاردند (همانجا؛ سپهر، احمدعلی، 453).
با احضار سپاه روسیه، عثمانیها به مرزهای ایران نزدیک شدند. این مسئله موجب شد که کنسولهای مقیم تبریز این شهر را ترک گویند و آن‌گاه سپاه عثمانی به فرماندهی ژنرال علی احسان وارد تبریز شد. آنان والی را عزل کردند و مجدالسلطنه را به فرماندهی آذربایجان برداشتند (کسروی، همان، 747- 748؛ مینورسکی، تاریخ، 79-80).
قیام شیخ محمد خیابانی در 16 رجب 1338ق/5 آوریل 1920م از دیگر رویدادهای مهم این دوره است و در همین هنگام بود که آزادی‌خواهان و یاران نزدیک خیابانی پیشنهاد کردند که چون آذربایجان در راه مشروطه کوششها کرده، و آزادی را برای ایران به ارمغان آورده است، نام آن به «آزادیستان» تغییر یابد؛ زیرا پس از برافتادن نظام سلطنتی در روسیه، ترکی‌زبانان قفقاز در باکو و پیرامون آن جمهوری‌ای پدید آورده، و نام «جمهوری آذربایجان» بر آن نهاده بودند، به این امید که آذربایجان راستین را از ایران جدا سازند و بر قلمرو خود بیفزایند. اما آذربایجانیان که از این نام‌گذاری قفقازیان و هدف آنان ناخرسند و رنجیده‌خاطر بودند، درصدد مقابله با این تغییر نام برآمدند (کسروی، همان، 865 - 881؛ اتابکی، 62). سرانجام، خیابانی در زمان استانداری مخبرالسلطنه هدایت در 22 شهریور 1299 در تبریز کشته شد (کسروی، همان، 892-893).
از اتفاقات دیگر در این عصر خیزش ژاندارمهای مستقر در پادگان بندر شرفخانه است. گروهی از افراد و افسران ژاندارم در 10 بهمن 1300 به فرماندهی ماژور (سرگرد) ابوالقاسم لاهوتی به سوی تبریز حرکت کردند. آنها دو روز بعد در 12 بهمن 1300 تبریز را بدون آنکه با مقاومتی روبه‌رو شوند، تصرف، و مخبرالسلطنه هدایت، والی آذربایجان را بازداشت کردند. ژاندارمهای مستقر در تبریز نیز به آنها پیوستند، اما قزاقهایی که در باغ شمال بودند، از آنان پیروی نکردند. این قیام بیش از یک هفته دوام نیافت. پس از ورود نیروهای نظامی دولتی به تبریز، ژاندارمها پس از اندکی مقاومت پراکنده شدند. لاهوتی و شماری از اطرافیانش به شوروی پناه بردند و شهر تبریز دوباره به فرمان نیروهای دولتی درآمد (مکی، 2/111- 118؛ هدایت، مهدی‌قلی، 231-234).
پس از فرو نشاندن قیام لاهوتی، مخبرالسلطنه معزول، و ادارۀ تبریز به امیرلشکر اسماعیل آقا امیرفضلی واگذار شد و سپس مصدق‌السلطنه (دکتر مصدق) به والیگری آذربایجان گماشته شد (مکی، 2/34). وی پس از آمدن به تبریز، مدتی کوتاه به رتق‌و‌فتق امور ایالتی پرداخت. در این میان، با توجه به سیاست سردار سپه که می‌خواست فرماندهان نظامی در حوزۀ مأموریت خود استقلال داشته، و تابع دستورات وزیر جنگ باشند، مصدق از سمت خود استعفا کرد (21 تیر 1301) و سردار سپه بدون اینکه صلاحیت این کار را داشته باشد، حکم کفالت آذربایجان را به امان‌الله میرزا جهانبانی داد و پس از آن، وزارت کشور وی را استاندار آذربایجان کرد (همو، 2/ 108-109، 115-116).
دورۀ پهلوی: پس از کودتای سوم اسفند 1299 و پس از روی‌کار آمدن سلسلۀ پهلوی، اقداماتی در جهت تغییر سیمای کالبدی شهر تبریز و تبدیل آن از یک شهر سنتی به شهری امروزی صورت گرفت که احداث خیابانهای جدید، ایجاد پارک و دیگر اقدامات زیربنایی از آن جمله‌اند.
در جریان جنگ جهانی دوم نیروهای متفقین برای دست‌یابی بـه راه خلیـج‌فـارس‌ ـ‌ قفقـاز بـرای فـرستادن تدارکـات به اتحاد شوروی، بی‌طرفی ایران در جنگ را نادیده گرفتند و در 3 شهریور 1320ش/25 اوت 1941م، ایران را به اشغال خود درآوردند. دولت شوروی‌ با استقرار 40 هزار تن نیروی نظامی ر مدت کمتر از یک ماه در نواحی شمالی ایران و از آن میان، آذربایجان و تبریز بر آن نواحی دست یافت که حاصل آن جز قحط، بیکاری، نایابی و گرانی کالاهای اساسی، بحران شدید اقتصادی و شیوع بیماریهای مسری در آن نواحی چیزی در بر نداشت (اتابکی، 76، 96-97).
براساس اسناد رسمی موجود، شورویها در زمان چیرگی بر آذربایجان و تبریز برای تحت فشار قرار دادن دولت مرکزی ایران برای کسب امتیاز نفت شمال به تشکیل فرقۀ دموکرات آذربایجان مبادرت کردند تا در صورت عدم دست‌یابی به امتیاز نفت شمال، آذربایجان و دیگر نواحی شمالی کشور را از ایران جدا سازند. آنان برای همسو کردن تبریزیان و دیگر مردمان آذربایجان با خود، توسط عوامل فرقۀ دموکرات آذربایجان، به اعلام شعارهایی همچون اصلاحات ارضی و تقسیم زمینهای زراعی میان کشاورزان، رفع بیکاری، آبادانی شهرها، تأمین آب آشامیدنی برای مردم، بهبود وضع بهداشت عمومی و مانند آنها برخاستند و برای رسیدن به این اهداف بر اختلافات قومی و زبانی هم تکیه داشتند (نک‍ : حسنلی، 44-46، 51-53؛ «فرمان کمیتۀ دفاع...»، شم‍ ‍ 9168). سرانجام، در بهار 1325ش با بیرون رفتن نیروهای شوروی از آذربایجان، ارتش ایران در 21 آذرماه 1325 وارد تبریز شد. پیش از رسیدن نیروهای مرکزی ایران به آذربایجان، سران فرقۀ دموکرات به شوروی رفتند و تشکیلات آنان برچیده شد (پورنظمی، 176- 178، 184-186).
شهر تبریز در مبارزات انقلاب اسلامی و پیروزی آن نقش و سهم مهمی داشته است که قیام مردم تبریز در 29 بهمن 1356 در مراسم برپایی چهلمین روز شهدای 19 دی‌ماه شهرستان قم را می‌توان نام برد.
سوم ـ حیات فرهنگی
پیشینۀ مراکز آموزشی و فرهنگی: تبریز در گسترۀ تاریخ خود، از سدۀ 7ق/13م یکی از مهم‌ترین مراکز علمی ایران بوده است. این شهر در دو سدۀ اخیر کانون تجددگرایی و ایجاد آموزش و فرهنگ نوین محسوب می‌شده است. در سدۀ 7ق، در دوران فرمانروایی ایلخانیان، به‌ویژه در روزگار دو ایلخان‌بزرگ‌ ــ غازان‌خان و اولجایتو ــ در پرتو وجود وزیران‌دانشمندی چون جوینی و خواجه رشیدالدین فضل‌الله، دارالسلطنۀ تبریز مرکز و پایتخت قلمرو پهناور ایلخانیان، مرکز علوم و فنون و حرفه‌ها و تربیت اهل علم بوده است. وجود دو شهرک غازانیه و ربع رشیدی (رشیدیه) که در آنها مدارس و نهادهای آموزشی چندی برپا بوده است، دلیل روشنی بر این امر می‌تواند باشد. پیش از ایجاد آموزش نوین، تعلیم و تربیت جنبۀ همگانی نداشت و بیشتر در مکتب‌خانه‌ها صورت می‌گرفت. بعدها مدارس مخصوص طلاب علوم دینی دایر شد که در تبریز چند باب از آنها وجود داشت که برخی از آنها هم‌اکنون نیز دایرند.
آغاز تأسیس مدارس جدید در تبریز، به دورۀ ولی‌عهدی مظفرالدین میرزا در اواخر سدۀ 13ق می‌رسد. نخستین مدرسۀ عالی در آذربایجان که دومین مدرسۀ عالی در سراسر ایران به شمار می‌آید، «مدرسۀ دولتی تبریز» است. این مدرسه که به نامهای «مظفری» و «دارالفنون تبریز» و «معلم خانه» هم خوانده می‌شد (امید، 1/ 29-30، 44؛ رئیس‌نیا، ایران...، 1/ 38)، در 1293ق، 25 سال پس از تأسیس دارالفنون تهران دایر گردید (امید، 1/33). شمار دانشجویان این مدرسۀ عالی 40 تا 50 نفر بود که نیمی از آنان به صورت رایگان و شبانه‌روزی به تحصیل اشتغال داشتند (همو، 1/33-34) و برنامۀ آموزشی آن نیز همانند دارالفنون تهران بود (اعتمادالسلطنه، المآثر، 1/157). این مرکز آموزشی حدود 20 سال فعال بود و چنین به نظر می‌رسد که در 1314ق/1896م تعطیل شده است (امید، 1/44-46). دومین مدرسۀ جدید، پس از مدرسۀ مظفری، «مدرسۀ رشدیه» است که به همت میرزا حسن رشدیه در محلۀ «جبه‌خانه» در 1311ق رسماً افتتاح شد (همو، 1/46). اگرچه رشدیه از 1305ق به تأسیس مدرسه همت گماشت، اما با کارشکنیهای بسیاری مواجه شد و سرانجام، در 1311ق به مقصود خود نائل آمد (همانجا). افتتاح این مدرسه توجه و حمایت روشنفکران زمان، از جمله طالبوف و میرزا علی امین‌الدوله، پیشکار آذربایجان را به خود جلب کرد (همو، 1/46- 48). «مدرسۀ لقمانیه»، یکی دیگر از نخستین مدارس تبریز در 1317ق افتتاح شد. این مدرسه که متوسطۀ کامل بود، توسط میرزا زین‌العابدین لقمان‌الممالک که پس از پایان تحصیلاتش در پاریس، به تبریز بازگشته بود، دایر شد و عده‌ای از دانشمندان آن زمان، مانند ادیب الممالک فراهانی و میرزا محمدعلی تربیت در آنجا تدریس می‌کردند (همو، 1/57- 58).
در پی تأسیس ادارۀ معارف در تبریز در 1293ش (همو، 1/146-147) زمینۀ تأسیس مدارس متوسطۀ دیگر نیز در تبریز فراهم شد. عباس لقمان ادهم، نخستین رئیس معارف با همیاری تنی چند از فرهنگ‌دوستان تبریز در جریان جنگ جهانی اول در 1295ش/1916م مدرسۀ متوسطۀ تبریز را که به افتخار ولی‌عهد، محمدحسن میرزا، «مدرسۀ محمدیه» خوانده شد، بنیاد نهاد. این مدرسه همانند دیگر مدارس تبریز در تحولات سیاسی ـ ‌فرهنگی تبریز در سالهای بعد نقش مهمی ایفا کرد (رئیس‌نیا، «مدرسه...»، 9). مدرسۀ محمدیه در 1313ش هم‌زمان با برگذاری مراسم هزارۀ فردوسی، دبیرستان فردوسی نامیده شد که هم‌اکنون نیز به همین نام خوانده می‌شود (همو، 21).
بجز مدارس یاد شده، در تبریز مدارس خارجی نیز دایر بوده است. این مدرسه‌ها به دو فرقه از مسیحیان کاتولیک و پرُتستان اختصاص داشت. روسها نیز پیش از مشروطه مدرسه‌ای در تبریز داشتند (امید، 1/ 89- 90). نخستین مدرسه به سبک اروپایی در 1254ق توسط پدر بوره، روحانی کاتولیک در تبریز دایر شد (ورنر، 92). او می‌خواست از این طریق ایرانیان را با فرهنگ اروپاییان آشنا سازد؛ زبان آموزش در این مدرسه فرانسوی بود، اما به سبب تعصبات مذهبی، مدرسۀ او به اهدافش نرسید
(فلاندن، 77- 78؛ ورنر، همانجا). پرتستانهای آمریکایی نیز در 1301ق/1884م مدرسۀ مِموریال را دایر کردند. در این مدرسه بجز مسیحیان شماری از مسلمانان هم به تحصیل می‌پرداختند (امید، همانجا). ارمنیان تبریز نیز مدرسه‌ای داشتند که احتمالاً در 1250ق بنیاد یافته بود. ناصرالدین شاه قاجار در 1282ق برای این مدرسه که بعدها صبا نامیده شد، مستمری برقرار ساخت (همو، 1/93). این مدرسه هم‌اکنون به نام دبیرستان اسدی دایر است (تحقیقات میدانی). همچنین دارالمعلمین و دارالمحصلات که در 1305ش، و پس از آن، دانشسرای دختران (1312ش) و پسران (1313ش) تأسیس یافت، از دیگر مراکز آموزشی تبریز بودند (مشکور، 316- 317).
اگر تأسیس دارالفنون تبریز یا مدرسۀ مظفری را آغاز آموزش عالی در تبریز بدانیم، از 1293ق، مؤسسۀ آموزش عالی در تبریز دایر بوده است، اما دانشگاه به مفهوم جدید آن در 1325ش در دورۀ حاکمیت فرقۀ دموکرات، با حمایت شورویها به‌نام دانشگاه آذربایجان (آذربایجان یونیورسیته‌سی) بنیاد نهاده شد (حسنلی، 116؛ مشکور، 323). پس از بیرون رفتن نیروهای‌ شوروی از آذربایجان و بر افتادن تشکیلات فرقۀ دموکرات، دانشگاه تبریز با تصویب‌نامۀ دولت مرکزی در آبان‌ماه 1326 رسماً به‌نام دانشگاه تبریز تأسیس شد و آغاز به کار کرد. دانشگاه تبریز یکی از کهن‌ترین مراکز آموزش عالی و دومین دانشگاه ایران پس از دانشگاه تهران است و هم‌اکنون نیز از دانشگاههای بزرگ و مهم کشور به شمار می‌آید. این دانشگاه در آغاز با دو دانشکدۀ ادبیات و پزشکی کار خود را آغاز کرد و در سالهای بعد، به تدریج گسترش و توسعه یافت. در 1362ش، رشته‌های وابسته به علوم پزشکی از دانشگاه تبریز منتزع، و با عنوان دانشگاه علوم پزشکی به فعالیت پرداخت. این دانشگاه شامل دانشکده‌های پزشکی، داروسازی، دندان‌پزشکی، بهداشت و تغذیه، توان‌بخشی، مامایی و پرستاری و نیز بیمارستانها و واحدهای‌تابعه است (همو، 323- ‌328؛‌«دانشکده...1»، 3). دانشگاه تبریز نیز شامل دانشکده‌های ادبیات فارسی و زبانهای خارجی، علوم انسانی و اجتماعی، علوم تربیتی و روان‌شناسی، کشاورزی، شیمی، فیزیک، ریاضی، علوم طبیعی و دانشکدۀ فنی است (مشکور، همانجا). بجز دانشگاه تبریز دانشگاههای دیگری همچون دانشگاه سهند، تربیت معلم، پیام نور، علمی ـ کاربردی، دانشگـاه آزاد اسلامـی واحد تبریز ــ که در 1362ش تأسیـس‌ گردید و یکی از واحدهای بزرگ دانشگاه آزاد اسلامی است ــ و نیز چندین‌ دانشگاه غیرانتفاعی از جمله مراکز آموزش عالی در تبریز به‌شمار می‌روند (تحقیقات‌میدانی).
کتابخانه‌ها نیز از دیگر مراکز فرهنگی است که از دیرباز در تبریز وجود داشته است که در این میان، به کتابخانۀ رشیدیه، واقع در ربع رشیدی با حدود 60 هزار مجلد کتاب در علوم گوناگون، تاریخ و شعر می‌توان اشاره کرد (حشری، 69). کهن‌‌ترین قرائت‌خانه و کتابخانۀ عمومی در سده‌های اخیر کتابخانه‌ای است که در 1312ق توسط خازن لشکر در جنب مکتب‌خانۀ ارک تأسیس شد (امید، 2/54) و سپس قرائت‌خانۀ نشر معارف (همو، 2/156) دایر گردید. در 1300ش نیز کتابخانۀ تربیت تأسیس شد که هم‌اکنون نیز به همین نام فعال است (مشکور، 329). کتابخانۀ ملی تبریز که به کتابخانۀ مرکزی تغییر نام یافته است، از بزرگ‌ترین و مدرن‌ترین کتابخانه‌ها در سطح ایران است. هستۀ مرکزی این کتابخانه با کتابهای اهدایی برادران نخجوانی در 1335ش پی‌ریزی شد و روز به ‌روز گسترش یافت و هم‌اکنون از مجهزترین و غنی‌ترین کتابخانه‌های ایران است. برابر آمار سال 1382ش 30 باب کتابخانه در شهر تبریز دایر و فعال است (سیمای، 44).
در زمینۀ مطبوعات، نخستین روزنامه‌ها در تبریز با عنوانهای آذربایجان، اخبار دارالسلطنۀ آذربایجان، روزنامۀ وقایع شهر مملکت محروسۀ آذربایجان و روزنامۀ ملی با چاپ سنگی در 1275ق به‌طور ماهانه منتشر می‌شد (تربیت، 405). از آغاز انتشار روزنامه تاکنون بالغ بر 100 عنوان روزنامه، هفته‌نامه، و ماهنامه در تبریز چاپ و منتشر شده است (قاسمی، 2/1256؛ تربیت، 405-414؛ جوادی، 169-172). هم‌اکنون نیز حدود 20 نشریه (شامل روزنامه، هفته‌نامه و ماهنامه) در تبریز به زبانهای فارسی و ترکی آذری منتشر می‌شود (تحقیقات میدانی).
در زمینۀ هنرهای نمایشی نیز شهر تبریز در سیر تاریخ این هنر جایگاه ویژه‌ای دارد. به نوشتۀ روزنامۀ اختر، چنین به نظر می‌رسد که هنر تئاتر در حدود سالهای 1306ق در تبریز وجود داشته است. ارامنۀ مقیم تبریز در سالنی که در داخل قلعۀ تبریز ــ بخش درونـی شهر ــ تأسیس کرده بودند، این هنر را به نمایش می‌گذاشتند (رئیس‌نیا، ایران، 3/116)؛ اما رسمیت یافتن آن به 1291ش با تشکیل هیئت آکتورال خیریه بازمی‌گردد. پس از آن، چند هیئت آکتورال دیگر به فعالیت پرداختند که مهم‌ترین آنها هیئت آکتورال آرین به رهبری بیوک‌خان نخجوانی بوده است (امید، 2/122-125).
آثار باستانی: تبریز شهری باستانی است و آثار تاریخی بسیاری در آنجا وجود داشته است؛ اما زمین‌لرزه‌های شدید و دیگر پدیده‌های طبیعی چون سیلهای ویرانگر از یک سو و حمله‌های مهاجمان و فاتحان تاریخ از سوی دیگر، خرابیهایی به بار آوردند که بخش بزرگی از این آثار را از میان برده، چنان‌که فقط نامی از آنها در منابع و مآخذ باقی‌ مانده است. کهن‌‌ترین آثاری که به زمان ما رسیده است، از سدۀ 7ق، یعنی دوران فرمانروایی ایلخانیان فراتر نمی‌رود. از آن آثار برخی برجا ست و از برخی دیگر تل خاک و ویرانه‌ای بیش نمانده است:
مسجد کبود، یا عمارت مظفریه یا مسجد جهانشاه، از آثار ابوالمظفر جهانشاه، فرمانروای سلسلۀ قراقویونلو که در 870ق/1466م ساخته شده، و بنای آن بعدها تکمیل شده است (ابن کربلایـی، 1/524؛ کـارنگ، آثار، 1/281- 318؛ نخجوانـی، 1-10).
مسجد جامع تبریز، که مردم آنجا را جمعه مسجد (مسجد جمعه) می‌نامند. تاریخ دقیق بنای آن روشن نیست (کارنگ، همان، 1/261-262)؛ اما قدمت بنای آن را به عهد سلجوقیان نیز می‌رسانند (مشکور، 205 بب‍ ‌).
مسجد استاد و شاگرد، که توسط امیرحسین چوپانی، ملقب به علاءالدین و به‌نام سلیمان، نوادۀ هولاکو ساخته شده است و بدین‌سبب، آنجا را سلیمانیه و علائیه نیز می‌خواندند. نظر بر اینکه کتیبه‌ها و مندرجات دیوارهای داخل و خارج مسجد به خط عبدالله صیرفی از خطاطان بزرگ عصر ایلخانی و یکی از شاگردانش نوشته شده است، به مسجد استاد و شاگرد معروف است (کارنگ، همان، 1/232 بب‍ ‌).
مسجد تاج‌الدین علیشاه که در فاصلۀ سالهای 716-723ق، توسط تاج‌الدین علیشاه (ه‍ م)، وزیر اولجایتو و ابوسعید ساخته شده است. شرح و وصف این بنای بزرگ در آثار جهانگردان و جغرافیانگاران مانند ابن بطوطه، حمدالله مستوفی در نزهة القلوب، شاردن فرانسوی، حاجی خلیفه در جهان‌نما و دیگران آمده است. این مسجد بعدها روی به ویرانی نهاد و در دوران قاجار به انبار غلات و مهمات قشون تبدیل شد و حصاری به دور آن کشیدند و از این رو ست که ارگ نامیده می‌شود (کارنگ، همان، 1/261). هم‌اکنون مصلای شهر تبریز به نام امام خمینی در این مکان در حال احداث است.
از دیگـر مساجد تبریـز، مسجد حسـن پادشاه ــ منسوب به اوزون حسن آق قویونلو ــ و مسجد شاه‌زاده را می‌توان نام برد (برای مساجد تبریز، نک‍ : مشکور، 197- 200؛ کارنگ، همان، 1/230 بب‍ ).
از مدارس، بقاع و مزارات تبریز می‌توان به مدرسه‌های طالبیه، ظهیریه و صادقیه (همان، 1/ 208-230)، بقعه‌های سیدحمزه در محلۀ سرخاب (ابن کربلایی، 1/213-214؛ حشری، 87- 88؛ کارنگ، همان، 1/74 بب‍ ؛ مشکور، 225 بب‍‌ )، بقعه و مقام صاحب‌الامر، واقع در جانب شرقی میدان صاحب آباد اشاره کرد (نادر میرزا، 149-150؛ کارنگ، همان، 1/ 89 بب‍ ‌)؛ همچنین بقعۀ عون علی و زین (زید) علی (یا عینالی) که برخی به اشتباه آن دو را پسران حضرت علی(ع) می‌دانند، بر بلندای کوه سرخاب واقع است. این بقعه در گذشته محل اقامت و تجمع درویشان نعمت‌اللٰهی بوده است (ابن کربلایی، 1/165-166؛ مشکور، 239).
یکی از بزرگ‌ترین آثاری که در دوران ایلخانیان ساخته شده، و هم‌اکنون فقط ویرانه و تل خاکی از آن برجای مانده، شهرک ربع رشیدی است که خواجه رشیدالدین فضل‌الله در تپه‌های ولیان‌کوه در شمال‌شرقی تبریز ساخته که آرامگاه خود و پسرش نیز در آنجا بوده است (ابن کربلایی، 1/511-514؛ برای آگاهی بیشتر نک‍ ‍: حمدالله، 76؛ مشکور، 516 بب‍‌ ).
مقبرة الشعرا در کوی سرخاب، بخشی از گورستان کهن سرخاب تبریز است که در سمت شرقی بقعۀ سیدحمزه قرار دارد. این کوی مخصوص شاعران و پیران بوده است (ابن کربلایی، 1/204؛ سجادی، 56-62). از شاعرانی که در این مکان آرمیده‌اند، اسدی‌طوسی، قطران تبریزی، مجیرالدین بیلقانی، خاقانی شروانی، ظهیرالدین فاریابی، شاهپور نیشابوری، شمس‌الدین سحابی، ذوالفقار شیروانی، همام تبریزی، مغربی تبریزی و لسانی شیرازی را می‌توان نام برد (همو، 159 بب‍ ؛ کارنگ، همان، 1/400 بب‍ ؛ ابن کربلایی، 1/203-204).
اندیشۀ احیاء مقبرة الشعرای تبریز نخست در 1342ش مورد توجه قرار گرفت، اما عملیات ساختمانی آن از 1350ش به بعد آغاز گردید؛ این بنا به همت انجمن آثار ملی سابق (آثار و مفاخر فرهنگی کنونی) تأسیس گردیده است (کارنگ، همان، 1/420-424). آرامگاه ثقةالاسلام تبریزی نیز در محوطۀ بیرونی و ورودی آن قرار دارد. شاعر معاصر، شهریار نیز در همین جا به خاک سپرده شده است (سجادی، 115- 116؛ تحقیقات میدانی).
آرامگاه‌‌‌دو ‌کمال ــ کمال‌‌‌جندی‌(د 803ق/1401م) ‌در ولیان‌کوه (ابن کربلایی، 1/500 بب‍ ‌) و کمال‌الدین بهزاد (د 942ق/ 1535م) نقـاش بـزرگ روزگـار صفـویان ــ در همان محل و در جوار آرامگاه خجندی (کارنگ، همان، 1/426-427) از دیگر آثار تاریخی تبریز است. در سالهای اخیر بنای آرامگاه بازسازی شده است.
شهر تبریز مانند بیشتر شهرهای ایران، در روزگاران گذشته بارو و حصاری داشت که شهر در درون آن قرار می‌گرفت. اگرچه امروز اثری از آن بارو در میان نیست، اما به سبب آنکه در منابع و مآخذ نامی از آن برده می‌شود، شرحی مختصر از آن ضروری می‌نماید:
نخستین‌ باروی شهر را رواد ازدی، پسرش و برادرش در سدۀ 3ق/ 9م به گرد شهر کشیدند (بلاذری، 462-463) که در زمین لرزۀ 224ق ویران شد. اگرچه این بارو بار دیگر ساخته شد، اما در زمین‌لرزۀ 434ق فرو ریخت (نک‍ : همین مقاله، زمین‌لرزه‌ها). غازان‌خان در سدۀ 8ق/11م باروی تبریز را بازسازی کرد و توسعه داد، چنان‌که بیشتر کویها بر آن محیط شدند (وصاف، 213).
زمین لرزۀ 1194ق باروی شهر را کاملاً ویران ساخت. آن‌گاه نجفقلی‌خان دنبلی در 1196ق حصاری جدید ساخت که 8 دروازه داشت: دروازۀ خیابان، دروازۀ اعلا (دروازۀ باغمیشه)، دروازۀ سرخاب، دروازۀ شتربان (دَوَچی)، دروازۀ اسلامبول (استامبول)، دروازۀ گجیل (درب سرد)، دروازۀ نوبر، و دروازۀ مهاد مهین (میارمیار) (نادر میرزا، 198؛ مشکور، 91-92؛ کارنگ، همان، 1/24). طرح دروازه‌ها یک طاق سنگی با دو منارۀ پوشیده از کاشیهای کبود بود. بر بالای دروازه‌ها روی قطعه سنگی مرمرین ابیاتی نقر گردیده بود که در آنها ماده تاریخ ساخت، «حصار سکندرثانی» (1196ق) و نام نجفقلی‌خان مندرج بوده است. از این دروازه‌ها اکنون دروازۀ خیابان و دروازۀ باغمیشه پابرجا ست (همان، 1/24-25). از دیگر دروازه‌ها فقط نامی مانده که هم‌اکنون نیز به آن نام مشهور است. عباس میرزا به هنگام ولی‌عهدی، شهر را توسعه داد، زمینهای خارج از حصار را به اندازۀ یک تیرِ پرتاب خریداری، و داخل بارو کرد. خندقی نیز به‌ دور شهر احداث نمود و پلهایی بر روی آن برپا داشت و دیوار دیگری در بیرون باروی کهن ساخت (نادر میرزا، 199؛ مشکور، 94).
باروی تبریز پس از جنگهای ایران و روسیه مورد بی‌توجهی شاه‌زاده عباس میرزا قرارگرفت و ویران شد و در زمان ناصرالدین‌شاه کاملاً از میان رفت و اراضی آن را در زمان عزیزخان مکری فروختند (نادرمیرزا، همانجا). آن قسمت از شهر را که درون حصار قرار داشت و محل اصلی شهر بود، قلعه می‌نامیدند (مشکور، 95). محلات اصلی تبریز اینها ست: خیابان،‌ شتربان (دوچی)، باغمیشه، سرخاب، چهار منار، امیرخیز، نوبر، مهاد مهین و توابع آنان: چرنداب نوبر، چرنداب مهاد مهین، قره آغاج، اهراب، لیل‌آباد، مقصودیه، پل سنگی، ششکلان، مارالان، سیلاب، آخونی، سنجاران، راسته کوچه، چوست دوزان، و... (اعتمادالسلطنه، المآثر، 1/411؛ مشکور، 96).
در تبریز چندین کلیسا نیز وجود دارد که به فرقه‌های مختلف مسیحی شامل ادونتیستها، ارامنه، پرتستانها و نیز کاتولیکها تعلق دارد (کارنگ، همان، 1/176، 203).
بازار تبریز: کهن‌‌ترین بافت تاریخی تبریز که به صورت مجموعۀ واحد و یک‌دست باقی‌مانده، بازار تبریز است. این بازار با ویژگیهای معماری، تنوع مشاغل، وجود راسته‌ها، سرایها و تیمچه‌ها، یکی از بزرگ‌ترین و پر رونق‌ترین بازارهای ایران است و نیز نشانه‌ای از وسعت و اهمیت شهر تبریز به شمار می‌رود. تبریز به سبب قرار گرفتن بر سر راههای غرب به شرق و شمال به جنوب یکی از مراکز مهم ارتباطی و اقتصادی ایران بوده، و هم‌اکنون نیز این موقعیت را دارا ست. از این‌رو، از دیرباز توجه جغرافیانگاران و جهانگردان را برانگیخته است و هر یک به گونه‌ای ویژگیهای این شهر و بازارش را وصف کر‌ده‌اند (نک‍ ‍: دنبالۀ مقاله، گزارشهای جغرافیانگاران و جهانگردان).
این بازار به همان نسبت که آباد و ثروتمند و همواره پر از کالا بوده، شاهد تاخت و تاز دشمنان و قهر طبیعت نیز بوده است؛ چنان‌که بخش وسیعی از آن در زمین لرزۀ 1194ق از میان رفت و پس از بازسازی بازارچه‌هایی در پشت دروازه‌های اصلی شهر پا گرفت؛ نظیر بازارچه‌های سرخاب، خیابان و استانبول که امروزه نیز به همین نامها دایرند (کارنگ، همان، 1/24- 27). بازار تبریز در روزگار قاجار، آن‌گاه که شهر ولی‌عهدنشین بود، روز به ‌روز توسعه پیدا کرد و تیمچه‌ها و سرایهای بسیاری بنا گردید و بیشتر آنها به اواخر سدۀ 13ق/ 19م مربوط است (همان، 1/27؛ ورنر، 83). بخشی از بازار در دورۀ قاجار از سوی دولتمردان مقیم تبریز ساخته شده است که بازار و سرای امیر، دالان‌ خان و توابع آن از آن جمله‌اند که به ترتیب، توسط میرزا محمدخان امیرنظام، پیشکار آذربایجان در دوران قهرمان میرزا و فریدون میرزا (جهانگیر میرزا، 226، 294؛ سپهر، محمدتقی، 2/602؛ ورنر، همانجا) و احمدخان دنبلی، بیگلربیگی تبریز (همانجا) بنا گردیده‌اند. بخشی دیگر نیز که قسمت وسیع آن است، از سوی بازرگانان و نیکوکاران ساخته شده که امروز نیز به نام آنها معروف‌ است، مانند سرای میرزا مهدی، حاج سیدحسین و دیگر سرایها (مشکور، 103-104؛ کارنگ، همان، 1/33- 35؛ ورنر، همانجا). به نوشتۀ فلاندن (ص 74)، سقف بازار تبریز تا اواخر سدۀ 19م از چوب بوده است که بعدها از سوی طهماسب میرزا مجدالدوله برچیده شد و به جای آن طاقها و گنبدهای آجری احداث گردید (تحقیقات میدانی).
مجموعۀ بازار تبریز متشکل از 715،4 واحد اقتصادی (حجره و دکان) شامل 20 راسته و راسته بازار، 35 سرا، 25 تیمچه، 11 دالان که هنوز هم مرکز اصلی داد و ستد این شهر است. بازار تبریز با سازۀ آجری بی‌همتا و معماری در خور تحسین خود، اصلی‌ترین یادگار تاریخی شهر و زیباترین و یکپارچه‌ترین بازار ایران است (تحقیقات میدانی). بزرگ‌ترین گنبد بازار، گنبد تیمچۀ امیر و زیباترین قسمت بازار تیمچۀ مظفریه است که در 1305ق، از سوی شیخ جعفر قزوینی ساخته شده، و به‌نام مظفرالدین میرزا، مظفریه نامیده شده است (کارنگ، همان، 1/ 49-51).

ادامه نوشته

تبریز

یش از اسلام: یافته‌های باستان‌شناختی، دیرینگی تبریز را به اواسط هزارۀ دوم پیش از میلاد می‌رساند. در کاوشهای صورت گرفته در محوطۀ تاریخی مسجد کبود تبریز در 1378ش، آثاری از یک گورستان متعلق به اواخر هزارۀ دوم یا اوایل هزارۀ نخست پیش از میلاد به دست آمده است که با استناد به آن یافته‌ها، می‌توان از تبریز 3 هزار یا 500، 3 سال پیش سخن گفت. در این کاوشها که در عمق 10 متری از سطح زمین صورت گرفته، 88 گور متعلق به دورۀ آهن شناسایی شده است. این گورها به 3 دوره با شاخص سفالهای قرمز، خاکستری، و خاکستری از نوع آبریز (لوله‌)های جدا به ترتیب از جدید به قدیم مشخص شده‌اند. این یافته‌ها کهن‌تر از 1500ق‌م نمی‌تواند باشد (هژبر‌نوبری، بش‍ ‌). این یافته‌ها نشان می‌دهد جایگاهی که تبریز کنونی و تاریخی در آن قرار دارد، از 3500 سال پیش، زیستگاه انسان بوده است. دست‌یابی به یک گورستان متعلق به حدود آغاز هزارۀ 1 ق‌م به همراه بخشی از آثار معماری نشانگر آن است که باشندگان فرهنگ سفال خاکستری تبریز در 3 هزار سال پیش با وجود همگونی آثار سفالیشان با گورستانهای جایگاههای دیگر سفال خاکستری ـ سیاه مانند کرج، پیشوای ورامین و جز آنها، از نظر طرز زندگی در مرحلۀ پیشرفته‌تری
قرار داشتند (ورجاوند، بش‍ ‌).
نوشته‌های کتیبۀ سارگن دوم نشان می‌دهد که تبریز در سدۀ ‌8ق‌م به گاه حملۀ سارگن دوم به اورارتو در 714ق‌م (نک‍ : دیاکونف، 165)، جایگاهی آباد و بزرگ با باروهای استوار و مضاعف بوده است. شهر دارای خانه‌ها و انبارهای گندم و علوفه و اصطبلهایی برای نگاهداری اسبهای مادی بوده، و خندقی عمیق گرداگرد باروهای تودرتو آن را در بر می‌گرفته است. از مفاد همین کتیبه چنین برمی‌آید که ساکنان بسیاری در آنجا می‌زیستند و 30 دهکده در اطراف این دژ قرار داشت که سارگن دوم آنها را به آتش کشید (ذکاء، همان، 155، 199، حاشیۀ 23).
از آغاز تشکیل دولت ماد تا سدۀ 4م، در منابع تاریخی که از آن روزگاران برجای مانده، نامی از تبریز برده نشده است، اما به گزارش فائوستوس بیزانسی، تبریز در سدۀ 4م شهری آباد با کاخی شاهی بوده، و از مراکز فرماندهی نظامی به‌شمار می‌رفته است و تندیسی از شاهنشاه ایران در کاخ شاهی آن برپا بوده است. به نوشتۀ او ارشک دوم، پادشاه ارمنستان (سل‍ 351-367م) سپاهی بزرگ به فرماندهی واساک به سوی ایران گسیل داشت. در همین هنگام شاپور دوم شاهنشاه ساسانی (سل‍ 309- 379م) برای رویارویی با این تهاجم به همراه لشکریانی به سوی ارمنستان رهسپار شد و در تبریز اردو زد. در جنگی که میان دو طرف در گرفت، شکست بر سپاه ایرانیان افتاد و ارمنیان کاخ شاهی تبریز را به آتش کشیدند (مینورسکی، تاریخ، 9؛ مشکور، 392؛ ذکاء، همان، 156). پس از آن دانسته نیست که چرا شهر از شکوه و اعتبار افتاده، و راه زوال پیموده است، چنان‌ که مورخان سالهای پایانی دوران فرمانروایی ساسانی و نخستین سده‌های هجری نامی از آن نمی‌برند و از رویدادهایش چیزی یاد نمی‌کنند (همانجا).
از ظهور اسلام تا برآمدن سلجوقیان: به هنگام آمدن عربها به آذربایجان در 22ق/643م به سرداری مغیرةبن شعبه (ابن‌فقیه، 284-285)، اردبیل مرکز آذربایجان بوده (بلاذری، 455-456)، و نامی از تبریز برده نشده است. احتمال داده می‌شود که تبریز در آن روزگار، پس از ویرانیهایی که در سده‌های گذشته روی‌ داده (کسروی، کاروند، 298)، تا زمان روادیان قریه‌ای بیش نبوده است (یاقوت، 1/832؛ نیز نک‍ : مینورسکی، همانجا). یزیدبن حاتم، والی آذربایجان در دوران خلافت منصور عباسی گروهی از یمنیهای مستقر در بصره را به آذربایجان منتقل ساخت و تبریز و نواحی آن تا قلعۀ بَذّ را به رواد بن مثنى ازدی واگذاشت. او در تبریز اقامت گزید و سپس پسرش وجنا به کمک برادرانش در آبادی شهر کوشیدند و حصاری به دور آن کشیدند (یعقوبی، تاریخ، 2/371؛ بلاذری، 462-463). پس از آن از تبریز در رویدادهای اواخر سدۀ 2 و اوایل سدۀ 3ق در منابع اسلامی یاد شده است. به گزارش ابن خردادبه در سدۀ 3ق، تبریز از آنِ محمدبن رواد ازدی بوده است (ص 119). تبریز به‌تدریج در میان شهرهای آذربایجان اهمیت و اعتبار یافت و موردتوجه فرمانروایان و خلفا قرار گرفت؛ چنان‌که پس از زمین لرزۀ 244ق (نک‍ : همین مقاله، زمین‌لرزه‌ها)، به دستور متوکل خلیفۀ عباسی به سرعت بازسازی شد (حمدالله، 75؛ ابن خردادبه، همانجا). در 260ق/873م المعتمد علی‌الله، خلیفۀ عباسی (حک‍ 256-279ق)، ابوالرُدینی عمربن علی را به جای علاءبن احمد ازدی که از بیماری فلج در رنج بود، به فرمانداری آذربایجان گماشت. ابوالردینی رهسپار آذربایجان شد، اما علاءبن احمد با سپاهیانی به مقابلۀ او شتافت و در جنگی که درگرفت علاء کشته شد و تبریز چندگاهی از دست ازدیان بیرون شد (طبری، 9/510-511؛ ذکاء، «تبریز»، 158).
از 268ق/881م تا 50 سال پس از آنکه ساجیان بر آذربایجان فرمانروایی داشتند، از کارهای آنان دربارۀ تبریز در منابع تاریخی یاد نشده است و چنین پیداست که این شهر و پیرامونش از گونه‌ای استقلال برخوردار بوده است؛ تا آنکه در پی برآمدن ابوالهیجاء روّادی در آذربایجان و احیای دوبارۀ حکومت روادیان بر آذربایجان، شهر تبریز نیز در حدود سال 350ق/961م بر قلمرو آنان افزوده شد و تختگاه آنان گشت (نک‍ : همان، 158-159).
پس از ابوالهیجاء، پسرش مملان (محمد) و پس از او ابومنصور وهسودان که معروف‌ترین فرمانروای روادیان به شمار می‌آید و ممدوح قطران بوده است، در تبریز فرمان راندند (کسروی، شهریاران، 165-181؛ مشکور، 397).
تبریز در زمان فرمانروایی روادیان به‌ویژه وهسودان بسیار بزرگ‌تر،آبادتر و زیباتر گردیده، و از شهرهای بنام آذربایجان به‌شمار می‌رفته است؛ اما در این هنگام دو بلای ناگهانی بر سر مردم تبریز فرود آمد و از آسودگی، شکوه و آبادانی آن بسیار کاست. یکی آمدن غزان به آذربایجان و تبریز، و دیگری زمین‌لرزۀ ویرانگر 434ق (نک‍ : همین مقاله، زمین‌لرزه‌ها). در میان سالهای 410-433ق غزها به آذربایجان و تبریز راه یافتند، آرامش و آسودگی این سرزمین و شهر را درهم ریختند و گرفتاریهای بزرگ برای مردم آنجا پدید آوردند (ذکاء، همان، 159).
به گزارش ابن اثیر نخستین دسته از غزان، اندکی پیش از 410ق به آذربایجان تاختند. وهسودان که به یاری این غزان برای مقابله با دشمنانش چشم امید دوخته بود، آنان را پذیرا شد و در خاک خود جای داد. دومین دسته از غزان در 429ق به آذربایجان آمدند و به وهسودان پیوستند؛ اما غزان در آذربایجان دست به کشتار و تاراج گشودند و چون کار گزند و آزار آنان بالا گرفت، ناخرسندی مردم را موجب گشت و امیر وهسودان که تا این هنگام از غزان پشتیبانی می‌کرد، از آنان بیزاری جست و مردم در همه‌جا به جنگ و پیکار در برابر غزان برخاستند و انبوهی از آنان را نابود ساختند. سومین دسته از غزان در 433ق به آذربایجان آمدند؛ اما به سبب بدرفتاریهایی که کرده بودند، مردم حضور آنان را تاب نیاوردند و آنان بی‌درنگ آنجا را ترک گفتند (نک‍ : ابن اثیر، 9/385؛ کسروی، همان، 199-200).
برخی از جغرافیانگاران سدۀ 4ق/10م تبریز را شهری خرد و آباد وصف کرده‌اند (نک‍ : اصطخری، 182؛ حدودالعالم، 158؛ ابن حوقل، 2/336)؛ اما بعضی دیگر مانند مقدسی (ص 378) آنجا را زرناب و کیمیای پر ارزش، شهری استوار و برتر از مدینة‌السلام (بغداد) دانسته‌اند که مسلمانان بدان مباهات کنند؛ و یا حتى ابوعلی مسکویه در همان سدۀ 4ق تبریز را شهری بزرگ با بارویی استوار برگرد آن گزارش کرده است (6/65). این نوشتۀ ابوعلی مسکویه را گزارش ناصرخسرو که در 438ق از تبریز دیدار کرده است، تأیید می‌کند. به نوشتۀ ناصر خسرو تبریز در آن روزگار شهری آباد و مرکز آذربایجان بوده، و 400‘1 گام طول و عرض داشته است (ص 6).
آنچه مسلم است، اینکه خاندان روادی تا 446ق، با فراز و فرودهایی بر تبریز که هم‌چنان تختگاهشان بود، فرمان راندند.
از سلجوقیان تا حملۀ مغول: در 446ق/1054م طغرل‌بیک، بنیان‌گذار سلسلۀ سلجوقی به آذربایجان آمد و بدون جنگ و خون‌ریزی وارد تبریز شد. ابومنصور وهسودان به اطاعت او درآمد، خطبه به نام او خواند و پسر خود را به گروگان به او سپرد (ابن‌اثیر، 9/ 598؛ کسروی، همان). با درگذشت وهسودان که احتمالاً در 450ق اتفاق افتاده است، مملان بن
وهسودان از جانب طغرل به حکومت آذربایجان گماشته شد (ابن‌اثیر، 9/650؛ نیز نک‍ : کسروی، همانجا). نام این پادشاه در قصاید قطران تبریزی نیز آمده است (ص 208-211؛ کسروی، همان، 215- 218). طغرل جشن ازدواج خود با دختر خلیفه را در 454ق/1062م، در نزدیکی تبریز برپا داشت (ابن‌اثیر، 10/22؛ ابن‌جوزی، 9/443). الب ارسلان در 463ق/1071م مملان را از حکومت آذربایجان برکنار کرد (ابن‌اثیر، 10/65-66) و بدین‌سان‌ فرمانروایی روادیان بر آذربایجان پایان پذیرفت (ذکاء، «تبریز»، 161).
از این تاریخ به بعد، تبریز به دست امیران سلجوقی افتاد و در میان آنان دست به دست می‌گشت. در 496ق در جنگ میان برکیارق و برادرش محمد، تبریز نصیب محمد شد (ابن اثیر، 10/361؛ ابن‌جوزی، 10/67- 68)؛ مدتی نیز امیرسُقمان قطبی، مؤسس خاندان بنی سُقمان ــ که از 493 تا 604ق در اخلاط حکومت داشتند ــ بر تبریز فرمان راند (ابن‌اثیر، همانجا؛ لین‌پول، 152-153؛ مینورسکی، تاریخ، 12). پس از سقمان، امیر احمدیل ــ صاحب مراغه و برخی جـاهـای آذربـایجـان ــ در تبریز بـه حکومت رسید (همان، 14؛ کسروی، همان، 226-230). وی در 510ق در بغداد به دست باطنیان کشته شد (همان، 230).
تبریز در سدۀ 6ق/12م، مورد توجه سلجوقیان عراق بود. در 514ق/1120م میان دو تن از پسران سلطان محمد سلجوقی، یعنی سلطان مسعود که بر موصل و آذربایجان حکومت داشت و محمود سلجوقی جنگ درگرفت. محمود بر برادر غلبه کرد و بر متصرفات او دست یافت و برای دفع وحشتی که از تاخت و تاز گرجیها در دل مردم تبریز افتاده بود، مدتی در این شهر اقامت گزید (ابن‌اثیر، 10/567- 568؛ مینورسکی، همان، 13). در همین ایام گون دوغدی، اتابک طغرل، برادر سلطان محمود صاحب آذربایجان بود. وی در 515ق/1121م درگذشت. آق سُنقر، پسر احمدیل، می‌خواست جایگاه گون دوغدی را بگیرد که موفق به این کار نشد و پس از درگذشت‌سلطان محمود (525 ق/1131م)، مسعود برادرش به تبریز آمد؛ اما داوود پسر و ولی‌‌عهد سلطان محمود او را محاصره کرد و مسعود به ناچار شهر را ترک گفت و داوود تبریز را مقر حکومت خود ساخت و از آنجا بر آذربایجان و اران و ارمنستان فرمان می‌راند (ابن‌اثیر، 10/674؛ کسروی، همان، 231-232؛ مینورسکی، همان، 13-14). پس از آنکه داوود در تبریز به دست باطنیان کشته شد، ادارۀ آذربایجان به اتابک قره سُنقر، غلام طغرل اول داده شد (رشیدالدین، جامع‌التواریخ، چ آتش، 2/350). وی اردبیل را مرکز حکومت خود قرار داد (مینورسکی، همان، 14).
چندی نگذشت که ادارۀ امور آذربایجان به دست اتابکان آذربایجان، معروف به ایلدگزیان، منسوب به ایلدگز (ایلدنیز) مؤسس آن سلسله افتاد. حوزۀ نفوذ ایلدگزیان در آغاز کار شمال غربی آذربایجان بود و شهر تبریز جزو متصرفات احمدیلیها، یعنی امرای مراغه به شمار می‌رفت (همانجا). پس از درگذشت ایلدگز، پسرش نصرت‌الدین محمد (نک‍ : راوندی، 300، 331)، معروف به جهان پهلوان از همدان به آذربایجان آمد، مراغه را تسخیر کرد و حکومت آذربایجان را به برادرش قزل ارسلان سپرد (ابن‌اثیر، 11/423؛ کسروی، همان، 239). قزل ارسلان تبریز را به جای اردبیل که قره سنقر پایتخت خود کرده بود، مرکز آذربایجان قرار داد و بدین‌سان تبریز برای همیشه مرکز و تختگاه آذربایجان شد (مینورسکی، همانجا؛ مشکور، 417). جهان‌پهلوان که در 582ق/1186م درگذشت، به شجاعت و کفایت و مردم دوستی معروف بوده است (راوندی، 334-335).
اتابکانِ آذربایجان، با اهل ادب نشست و برخاست داشتند و ممدوح شاعرانی چون نظامی، خاقانی، ظهیرالدین فاریابی و مجیرالدین بیلقانی بوده‌اند (رضا، 214-215). آخرین فرد از این خاندان مظفرالدین ازبک بن محمد (جهان پهلوان) بود (راوندی، 388). وی فردی ضعیف و نالایق و دائم‌الخمر بود (ابن‌اثیر، 12/374؛ ابن کربلایی، 1/452). او تابعیت سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه را پذیرفت و به نام او خطبه خواند (نسوی، 24-26؛ جوینی، 2/ 98). در زمان او مغولان 3 بار به تبریز یورش آوردند. نخستین بار مغولان در 617ق/1220م به تبریز آمدند، اما مظفرالدین ازبک با دادن مال بسیاری آنان را بازگرداند. سال بعد مغولان باردیگر به تبریز روی آوردند. مظفرالدین ازبک این بار به نخجوان گریخت، اما شمس‌الدین طغرایی، وزیر او در برابر مغولان پایداری کرد و مغولها پس از دریافت مبلغی آنجا را ترک گفتند و مظفرالدین ازبک به تبریز بازگشت. در 621ق گروهی دیگر از مغولان به تبریز آمدند و از مظفرالدین ازبک خواستند که همۀ خوارزمیانی را که در تبریز هستند، بدانها تسلیم کند و مظفرالدین ازبک تمامی خوارزمیان مقیم تبریز را به مغولان تحویل داد (ابن کربلایی، همانجا؛ ابن‌اثیر، 12/374؛ خواندمیر، 3/33؛ مینورسکی، همان، 17).
سلطان جلال‌الدین خوارزمشاه در 622ق به تبریز آمد و مظفرالدین ازبک فرار کرد و به قلعۀ النجق پناه برد (جوینی، 2/156). جلال‌الدین با همسر سابق مظفرالدین ازبک که ادعا می‌کرد، مطلقه است، ازدواج کرد. مظفرالدین ازبک از شنیدن این خبر در 622ق درگذشت و به‌این ترتیب، فرمانروایی اتابکان سرآمد. جلال‌الدین تا 628ق در تبریز ماند. جرماغون نویان، سردار مغول با 50 هزار سپاهی به قصد جلال‌الدین به تبریز آمد (مینورسکی، همان، 17- 18؛ مشکور، 432). جلال‌الدین به آمِد (دیار بکر) فرار کرد و در آنجا کشته شد (نسوی، 278-280؛ ابن‌اثیر، 12/503-504؛ جوینی، 2/190). آن گاه مغولان به تبریز مسلط شدند. بزرگان شهر بجز شمس‌‌الدین طغرایی با تحف و هدایا، نزد سردار مغول رفتند (مینورسکی، همانجا) و به اطاعت مغولان گردن نهادند و پرداخت خراج گزاف را تعهد کردند. پارچه‌بافان تبریز نیز برای خان بزرگ، اوگتای قاآن چادری بزرگ از اطلس زرکش و پوست سمور و سنجاب دوختند (همانجا؛ اقبال، تاریخ، 143). به این ترتیب، تبریز در میان شهرهای ایران از تاراج و کشتار مغولان ایمن ماند (همانجا).
از ایلخانیان تا تیموریان: پس از چیرگی مغولان بر تبریز،‌ نخست این‌شهر تا آغاز دورۀ هولاکو، مستقیماً خراج‌گزار مغولان بود. سپس ملک صدرالدین، از ایرانیانی که به خدمت مغولان درآمده بودند، حاکم تبریز شد. هولاکو پس از تصرف بغداد در 654ق/1256م به آذربایجان رفت و در شهر مراغه مستقر شد؛ در 661ق/1263م چون از سپاهیان برکه (برکای) در قفقاز شکست خورد، به تبریز آمد و گروهی از بازرگانان قبچاق را در آنجا به‌قتل رسانید و در 662ق به‌هنگام واگذاری اقطاعات، حکومت ملک صدرالدین را نیز در تبریز تأیید کرد (هوفمان، 107؛ مینورسکی، همان، 18).
پس از درگذشت هولاکو (663ق/1265م)، اباقاخان، پسرش به جانشینی او برگزیده شد (وصاف،39). اباقا تبریز را به پایتختی برگزید (میرخواند، 5/907؛ اشپولر، 278-279). این شهر تا روزگار اولجایتو مرکز دولت ایلخانی به شمار می‌آمد. با انتخاب تبریز به‌پایتختی، بر اهمیت آن افزوده شد؛ اگر‌چـه زمین‌ـ لرزۀ سال 671ق/1272م آنجا را ویران کرد (رشیدالدین، جامع التواریخ، چ روشن، 2/1100)، اما باز اعتبار خود را به دست آورد. اباقاخان که تربیت مسیحی داشت، برای مقابله با ممالیک مصر درصدد بود تا با پاپ و پادشاهان اروپایی برضد ممالیک متحد شود؛ از این‌رو، اندکی پس از نشستن بر تخت، هیئتی نزد پاپ کلمنس چهارم فرستاد و پس از آن مبادلۀ هیئتهای سفارت میان تبریز، پایتخت ایلخانان با دربارهای اروپایی استمرار یافت (راکه ویلتس، 147- 149؛ اقبال، همان، 203-204).
پس از اباقا، احمدتکودار که اسلام آورده بود، به تخت نشست (مشکور، 444) و پس از او ارغون به ایلخانی رسید (رشیدالدین، همان، 2/1154). ارغون سعدالدوله، طبیب یهودی را به وزارت برگزید (همان، 2/1174؛ بویل، 369) و او کار تبریز را به پسر عمش، ابومنصور طبیب سپرد (رشیدالدین، همان، 2/1175). ارغون به آبادی تبریز توجه خاص داشت، چنان‌که به دستور او در محلۀ شام (شنب) در غرب تبریز شهرکی بنا نهاد و آن را ارغونیه نامید و به مردم اجازه داده شد که در آنجا خانه سازند و کاریز جاری نمایند (همان، 2/ 1178- 1179). ارغون به ارتباط با اروپا اهمیت می‌داد و ارتباط بازرگانی میان ایران و کشورهای اروپایی را تشویق می‌کرد؛ چنان‌که بازرگانان ونیزی در تبریز انبار کالا داشتند (مشکور، 452-453).
پس از ارغون، گیخاتو، پسر دوم اباقاخان در 690ق/1291م به ایلخانی برگزیده شد. وی از اخلاط به تبریز آمد (رشید‌الدین، همان، 2/ 1189-1192). به سبب اسراف و تبذیرهای او، خزانه تهی شد. ناچار پول‌کاغذی که «چاو» نامیده می‌شد، چاپ کردند؛ وی فرمان داد کسانی را که از گرفتن و خرج کردن آن خودداری کنند، به قتل رسانند، اما مردم تبریز آن را نپذیرفتند، شورشی عظیم برپا شد و داد و ستد فرو خوابید و سرانجام، ناچار چاو برچیده شد (همان، 2/1197- 1199؛ وصاف، 154- 157؛ اقبال، همان، 247-250). سرانجام، گیخاتو در شورش امیرانش کشته شد (رشیدالدین، همان، 2/1201-1202؛ وصاف، 157- 159).
پس از گیخاتو، بایدو به ایلخانی رسید (اقبال، همان، 252). وی در مصاف با غازان‌خان کشته شد (وصاف، 181-182؛ اقبال، همان، 257- 258) و غازان‌خان فرزند ارغون به ایلخانی و سلطنت برگزیده شد. وی در شعبان 694/ژوئن 1295 در حضور صدرالدین ابراهیم حموی به دین اسلام مشرف شد؛ آن‌گاه امرای مغول نیز به تأسی از او اسلام آوردند. او فرمانهایی دربارۀ برپایی مساجد، مدارس و خانقاهها و ابواب البرّ صادر کرد (رشیدالدین، همان، 2/1255-1256). آن‌گاه فرمان داد که در تبریز، بغداد و دیگر شهرهای اسلامی بتخانه‌ها، کلیساها و کنشتها را ویران سازند (همان، 2/ 1259). غازان‌ خان در 23 ذیقعدۀ 694 در تبریز رسماً بر تخت نشست و در عمارت عادلیه جشنها برپا شد (همان، 2/ 1259-1261؛ وصاف، 183).
تبریز در 8 سال فرمانروایی غازان خان (694-703ق) به اوج رونق و شکوفایی خود تا آن زمان رسید. غازان خان که به دین اسلام مشرف شده بود، بر خلاف رسم مغولان که مدفنشان نامعلوم بود و دور از آبادی به خاک سپرده می‌شدند، درصدد برآمد تا در حیات خویش آرامگاهی برای خود بنا نماید و اوقافی برای آن قرار دهد تا صالحان، زاهدان و عابدان از درآمد آن زندگی کنند و او را پس از مرگ به نیکی یاد نمایند.
از این‌رو، در محل شام (شنب) تبریز که بعدها شنب غازان یا
شام‌غازان خوانده شد و در فرسخی جنوب تبریز قرار داشت، قبه‌ای ساخت و در پیرامون آن مجموعه‌ای از مؤسسات عام‌المنفعه برپا کرد که به «ابواب البر» غازانی مشهور گشت. این مجموعه شامل مسجد، خانقاه و مدرسه‌ای به نام شافعیه برای تعلیم و تعلم بنا بر مذهب‌شافعی، دارالشفاء،‌بیت‌المتولی، کتابخانه، رصدخانه، مدرسۀ حکمیه برای اقامت حکما و تعلیم حکمت، مدرسۀ حنفیه برای تعلیم و تعلم بنا بر مذهب حنفی، حوضخانه، گرمابه، بیت السیاده و بیت‌‌القانون بود (نک‍ : همو، 210-211؛ رشیدالدین، همان، 2/1377-1380؛ اقبال، همان، 304-305).
بنای آرامگاه غازان که به قبۀ شام تبریز نیز معروف بود، در 697ق آغاز شد و در 702ق به پایان رسید. این بنا بزرگ‌ترین قبه تا آن تاریخ در سرزمینهای اسلامی بوده است. ضخامت دیوارهای آن برابر 33 آجر چسبیده به یکدیگر بوده، و هر کدام از آن آجـرها نیز 10 مَن وزن داشته است و 14هزار کارگر که 13 هزار تن از آنها پیوسته به ‌کار مشغول بودند، در برپایی این‌ بنا شرکت داشتند. بلندی قبه 120 گز، و طول دیوارها 80 گز، کتیبه و شرفات قبه 10 گز، و طاس قبه 40 گز، و محیط آن 530‘1 گز بوده، و شکل 12 ضلعی داشته است و بر هر ضلع آن، صورت برجی را نقش کرده بودند. کتیبه‌ها و داخل و خارج قبه به نقوش و خطوط بسیار زیبا آراسته بود و فقط 300 من لاجورد برای رنگ‌آمیزی سقف آن به کار رفته بود و در اندرون قبه 80 قندیل زرین و سیمین که وزن هر یک از آنها به 15 من می‌رسید، آویخته بودند و طلای یکی از قندیلها هزار مثقال وزن داشته است (وصاف، 211؛ حمدالله، 77؛ اقبال، همان، 305). غازان‌خان برای ساختن این قبه معماران ماهر و صنعتگران و هنرمندان صاحب تجربه را از اطراف بدانجا آورد. برای استحکام بنا، اساس گنبد را با آهن و ارزیر که از روم آورده بودند، پی‌ریزی نمودند (وصاف، 229-230). از دیگر اقدامات مهم غازان خان، احداث شهرکی در کنار شنب در غرب تبریز بود که به غازانیه معروف گشت (رشیدالدین، تاریخ...، 208).
به گزارش رشید‌الدین فضل‌الله در جامع التواریخ (چ روشن، 2/1374)، غازان‌خان دستور داد که بازرگانان از روم و بلاد فرنگ در غازانیه بار گشایند و برای سهولت در امور گمرکی، تمغاچی (مأمور وصول عوارض) آنجا و تبریز یکی باشد. هم‌زمان با برپایی این شهرک در تبریز، خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی وزیر غازان خان در بیرون از باروی تبریز به یک رشته کارهای ساختمانی در دامنۀ کوه سرخاب در زمینی بلند در شمال کوی باغمیشه میان ولیان کوه و ششکلان که «رشیدیه» یا ربع رشیدی نامیده شد، دست زد. این شهرک و ساختمانهای آن یکی از کارهای شگفت انگیز آن روزگار و بنیادی دانشگاهی به شمار می‌رفت که در آن 7 هزار تن به تحصیل مشغول بودند (ذکاء، «تبریز»، 164، 168).
در این مجموعه 24 کاروان‌سرای رفیع،500‘1 حجره، 30 هزار خانه، حمامها، باغهای باصفا، آسیابهای متعدد، کارگاهها، کارخانه‌های‌پارچه‌بافی،‌کاغذسازی،‌رنگرزی و ضرابخانه‌ساخته‌شد و گروهی‌از عالمان و دانشمندان، از آن‌میان 200 نفر حافظ قرآن، 400 نفر از عالمان و فقیهان و محدثان و هزار نفر از محصلان را از دیگر شهرها در آنجا ساکن ساخت. در ربع رشیدی پزشکان و دانشجویان پزشکی در محلۀ خاصی ساکن بودند که در واقع صورت مدرسۀ طب را داشت و صاحبان حرفه‌های متنوع نیز هر کدام در محله‌ای جدا اقامت داشتند. ربع رشیدی دارای دارالشفاء، دارالقرآن، دارالحدیث، دارالضیافه، دارالحاج و موقوفات فراوان بود که از حاصل آن موقوفات، مقرریها و نفقات به مستحقان داده می‌شد. در دو بیت الکتب یا کتابخانۀ ربع رشیدی هزار مجلد قرآن کریم از نسخه‌‌های مذهب و نفیس، و همچنین 60 هزار جلد کتاب در انواع علوم، تواریخ، اشعار، امثال، حکایات و جز آنها که از دیگر نواحی ایران و سرزمینهای دور و نزدیک فراهم آمده بود و وقف آن دو کتابخانه شده بود، نگهداری می‌شد. رشید‌الدین در کنار ربع رشیدی، باغی وسیع احداث کرد و در آن 5 قریه بنا نهاد و در هر قریه کسانی را از یک ملیت ساکن کرده بود. ربع رشیدی نظر به وسعت و اهمیتی که داشت، «شهرستان رشیدی» نیز خوانده می‌شد (نک‍ : رشیدالدین، مکاتبات، 317-321). این مرکز علمی پس از قتل رشیدالدین فضل‌الله (718 ق/ 1318م) به تاراج رفت و رو به ویرانی نهاد (نک‍ : حمدالله، 76؛ نیز رجب‌زاده، 380-381).
در زمان وزارت غیاث‌الدین محمد (د 736ق/1336م) فرزند رشیدالدین فضل‌الله، ربع رشیدی مدتی کوتاه رونق گذشته را تا اندازه‌ای بازیافت، اما پس از مرگ غیاث‌الدین محمد باز غارت شد و رو به‌ویرانی نهاد (نک‍ : حافظ ابرو، 151؛ حمدالله، همانجا).
در 1019ق/1610م شاه عباس اول صفوی که می‌خواست برای مقابله با عثمانیان در تبریز به سرعت دژی برپا سازد، بر روی بخشی از ویرانه‌های ربع رشیدی که مسلط بر شهر بود، با سنگ و آجرهایی که از ویرانه‌های کاخها و دیوارهای رشیدیه یا شنب غازان و مقبرة‌الشعراء و سنگهای گورستان گجیل، بیرون کشیده بودند، برج و بارویی ساخت که اینک از آن دژ فقط پایۀ یکی از برجهای آن برجای مانده، و از آن همه کاخها، مسجدها و بناهای ربع رشیدی جزتلی خاک بر جای نمانده است (ذکاء، همان، 172).
در دورۀ ایلخانان به سبب موقعیت ممتاز سیاسی و اقتصادی تبریز، روز به روز بر جمعیت آن افزوده شد و چنان‌که گذشت، کویها، خانه‌ها و ‌کوچه‌بازارهای نوینی به ویژه در دوران ارغون و غازان در بیرون از باروی شهر پدید آمد، به گونه‌ای که جمعیت بیرون از بارو بیشتر از جمعیت درون آن شده بود. باروی کهن تبریز چون بیش از 6 هزار گام درازا نداشت و شهر با کویهای نوین نیازمند باروی دیگری بود که همۀ آبادیهای پیرامون شهر را در خود جای دهد (رشیدالدین، جامع التواریخ، چ روشن، 2/1372- 1374؛ حمدالله، همانجا؛ نیز نک‍ : ذکاء، همان، 167)، از این‌رو، در 702ق/1303م غازان‌خان بارویی جدید به دور محلات بیرون از باروی قدیم کشید (وصاف، 213) که محیط آن به گزارش حمدالله مستوفی (همانجا) 25 هزار گام بود و 6 دروازه داشت؛ اما به نوشتۀ وصاف (همانجا) این بارو 54 هزارگام، تقریباً 5/4 فرسنگ (27 کم‍ ‌) درازا داشته است و دارای 5 دروازۀ بزرگ و 8 دروازۀ کوچک میان آنها ــ بـرای سهولت درآمد و شد مردم ــ بوده است. غازان‌خان مردم را ترغیب کرد تا در داخل دایرۀ بارو، خانه بسازند و باغ و بستان احداث کنند (همانجا؛ نیز نک‍ : هوفمان، 108-109).
غازان‌خان فرمان داد تا بر هر دروازه‌ای از دروازه‌های جدید، در داخل شهر متصل به دروازه، کاروان‌سرایی بزرگ، 4 بازار و حمام بنا گردد. همچنین فرمان داد انواع درختان میوه، سبزیها و حبوباتی که در تبریز نبود، از دیگر جایها به آنجا آورند و در باغها و کشتزارهای شهر پرورش دهند (رشیدالدین، همان، 2/1374-1375).
غازان‌خان در 11 شوال 703ق/17 مۀ 1304م درگذشت. پیکر او را با شکوهی فراوان در آرامگاهش، در شنب غازان به خاک سپردند (همان، 2/1325-1326). به نوشتۀ رشیدالدین فضل‌الله (همانجا) و وصاف (ص 247- 248)، بسیاری از تبریزیان از مرد و زن، درویش و غنی، علما و مشایخ از پیر و جوان بر او نماز گزاردند.
پس از غازان برادرش‌اولجایتو ــ محمد‌خدابنده ــ به ایلخانی رسید. وی در ذیحجۀ 703 در اوجان در نزدیکی بستان‌آباد بر تخت نشست و چند روز پس از آن در محرم 704 به تبریز وارد شد؛ آن‌گاه فرستادگان تیمورقاآن، جانشین قوبیلای و الوسِ اوگتای و جغتای را در تبریز پذیرفت (ابوالقاسم، 31-32). در زمان فرمانروایی اولجایتو پایتخت ایلخانیان از تبریز به شهر نوبنیاد سلطانیه منتقل شد (اقبال، تاریخ، 310)، اگر چه در این زمان در تبریز کار چشم‌گیری صورت نگرفت، اما همچنان مهم‌ترین و آبادترین شهر ایران بود (مینورسکی، تاریخ،24؛ مشکور، 493).
پس از مرگ اولجایتو در 716ق/1316م فرزندش ابوسعید بهادرخان به منصب ایلخانی رسید (ابوالقاسم، 222). در دوران فرمانروایی او، وزیرش خواجه تاج‌الدین علیشاه جیلانی (گیلانی) در بیرون از کوی نارمیان (مادمیشن، مهادمهین و میارمیار امروزی)، در زمینی به مساحت 10 هکتار مسجد بزرگی ساخت که به گزارش حمدالله مستوفی صحنش 250 گز در 200 گز وسعت داشت و صفۀ آن از ایوان کسرى بزرگ‌تر بود، اما چون در ساختنش تعجیل کردند، فرود آمد (ص77). این مسجد در زمان ساختش یکی از بهترین و عظیم‌ترین بناهای آن عصر به شمار می‌رفت (نخجوانی، 32). آق‌سرایی این مسجد را بزرگ‌ترین مسجد در روزگار خود پس از مسجد جامع دمشق در سراسر سرزمینهای اسلامی عنوان کرده است (ص 314-315). برپایۀ وصفهایی که در سفرنامه‌ها و روایات از این مسجد شده است، گویا در زمان برپایی‌اش دارای یک محراب و یک طاق بسیار بلندی بود که بر بالای 3 دیوار بزرگ عریض و طویل قرار داشت. جلو این مسجد که قسمت شمالی آن باشد، صفه و ایوان بزرگ و وسیعی وجود داشته است که به کلی جلو آن باز و گشاده بود و دو منارۀ بلندی در دو سوی آن ساخته بودند که امروزه طاق ایوان و آن دو مناره در اثر زلزله‌های شدید از میان رفته، اما 3 دیوار بزرگ و بلند آن با محراب مسجد هنوز پابرجاست (نخجوانی، همانجا). ابن‌بطوطه به هنگام سفر به تبریز که از این مسجد دیدار کرده، آن را مسجدی با شکوه وصف کرده است. به‌نوشتۀ او، در سمت راست این مسجد، مدرسه‌ای، و در سمت چپ آن خانقاهی وجود داشته است و صحن آن مسجد با سنگهـای مرمر فـرش شده بود و دیـوارهای آن دارای کاشی‌‌‌ـ کاریهای زیبا بوده است و از میان‌ صحن آن جوی‌ آبی روان بود‌ و انواع درختان تاک و یاسمن در آن کاشته بودند (ص 247).
حاجی خلیفه (کاتب چلبی) مورخ مشهور عثمانی که در لشکرکشی سلطان مراد چهارم به تبریز همراه او بوده، در کتاب خود، جهان‌نما تخریب دیوارهای مسجد علیشاه توسط نیروهای عثمانی را شرح داده است (نک‍ : نخجوانی، 28). ظاهراً این مسجد پس از بیرون رانده شدن عثمانیان از تبریز مرمت شده است. چه، شاردن که در 1084ق/1673م از تبریز دیدار کرده، دربارۀ این مسجد می‌نویسد: «مسجد علیشاه تقریباً مخروبه و منهدم شده است؛ قسمتهای سفلای آن به گزاردن نماز مردم اختصاص دارد. و منارۀ آن را که بسیار رفیع است، مرمت کرده‌اند». به نوشتۀ اوکسانی‌که از راه ایروان به تبریز می‌آمدند، اول بنایی که از شهر می‌دیدند، مناره‌های این مسجد بوده است (2/404). در زمان قاجاریه و شاید پیش از آن، بخشهایی از این بنا که تا آن زمان پابرجا بود، به‌عنوان انبار اسلحه و غلات دیوانی استفاده می‌شد، مخصوصاً در زمان عباس میرزا که به عنوان نایب‌السلطنه در تبریز اقامت داشت، بخشهایی از این بنا را محل نگهداری مهمات دولتی قرار داد و در جنگ دوم ایران و روسیه در این محل توپخانه وزرادخانۀ مفصلی ساخت. از این‌رو، این بنا به «ارگ علیشاه» معروف شد (نخجوانی، 26؛ نادر میرزا، 142).
با درگذشت سلطان ابوسعید در ربیع‌الآخر 736/ دسامبر1335 عملاً دورۀ فرمانروایی خانهای بزرگ مغول در ایران به سر آمد. چون ابوسعیدخان فرزندی نداشت، آرپاکاوون (آرپاخان) یکی از نوادگان اریغ بوکا، برادر هولاکو را نامزد جانشینی خود کرده بود. آرپاکاوون با حمایت خواجه غیاث‌الدین محمد، فرزند خواجه رشیدالدین فضل‌الله به منصب خانی رسید؛ اما گروهی از امرای مغول با این کار به مخالفت برخاستند و در رمضان همان سال امیر علی‌پادشاه، سرکردۀ اویراتها با سپاهیانی از دیاربکر به آذربایجان رهسپار شد و در جنگی که درگرفت، نیروهای آرپاکاوون را منهزم ساخت و بر ایلخان و وزیرش خواجه غیاث‌الدین دست یافت و هر دو را به قتل رساند (حافظ ابرو، 190-193؛ اقبال، تاریخ، 350).
پس از قتل خواجه غیاث‌الدین، دشمنانش دست به غارت منازل خواجه واتباع و ملازمان او گشودند و ربع رشیدی را باردیگر به باد چپاول دادند و کتابهای خطی نفیس و مال و متاع گرانبهای بسیاری در آن واقعه به تاراج رفت (همان، 351؛ مینورسکی، تاریخ، 24- 25). امیرعلی پادشاه، پس از دست‌یابی به تبریز، موسى خان نوادۀ بایدو را برتخت ایلخانی‌نشاند (نبئی،‌2؛ اقبال، همان، 352)؛ اما برخی از امرای مغول سلطنت موسى خان و چیرگی امیرعلی پادشاه بر امور را به رسمیت نشناختند. امیر شیخ حسن بزرگ ایلکانی، سرکردۀ جلایریان، یکی از مخالفان بود. او با سپاهیانی به طرف آذربایجان رهسپار شد و در 14 ذیحجۀ 736 در جنگی که میان او و نیروهای موسى خان و امیرعلی پاد‌شاه درگرفت، شکست بر سپاهیان امیرعلی و موسى خان افتاد و او وارد تبریز شد و در آنجا سلطان محمدخان از نوادگان منگو تیمور، پسر هولاکو را در تبریز بر منصب ایلخانی نشاند (همان، 352-353؛ نبئی، همانجا) و بدین ترتیب، تبریز دوباره مرکز حکومت ایلخانان گردید. اما دیری نگذشت که در 740ق/ 1339م امیرحسن کوچک چوپانی، ملقب به علاء‌الدین بر امیر شیخ بزرگ غلبه یافت و سلیمان خان را به ایلخانی برداشت (اقبال، همان، 358- 359؛ مینورسکی، همان، 26). در دورۀ او ساخت مجموعۀ بزرگی از مسجد، مدرسه و خانقاه آغاز شد که کار بنای آن تا 742ق ادامه داشت و به اعتبار نام بانی و ایلخان وقت عده‌ای آن را «سلیمانیه» و جمعی «علائیه» می‌خوانده‌اند؛ اما چون تحریر کتیبه‌ها و مندرجات دیـوارهـای داخـل و خـارج مسجد بـه خط عبدالله‌صیرفی ‌ـ از خطاطان‌بزرگ عصر ایلخانی ــ و یکی از شاگردان زبردست او صورت گرفته بود، مردم آن مسجد را «استاد و شاگرد» نیز می‌نامیدند (کارنگ، آثار...، 1/232-233؛ نخجوانی، 88- 89).
پس از قتل شیخ حسن چوپانی در 744ق، اشرف برادر و جانشین او انوشیـروان نـامـی را ــ کـه برخی او را قبچـاق و گروهی از نوادگان هولاکو دانسته‌اند ــ به ایلخانی رساند و به او لقب عادل داد و به سلطانیه فرستاد و خود در تبریز عملاً به حکومت پرداخت (اقبال، همان، 362-363؛ مینورسکی، همانجا). دوران حکومت او یکی از تاریک‌ترین ادوار تاریخ تبریز است. ستمگری، مال‌اندوزی و سفاکی او بدانجا رسید که خویشان خود را کشت؛ مردم تبریز از بیداد او جلای وطن کردند (حافظ ابرو، 224-233) و شهر از رونق افتاد. وبای سال 747ق/1346م (همو، 236) نیز بر فلاکت مردم تبریز افزود. سرانجام، مردم شکایت به جانی‌بیک ازبک، پادشاه مغول مسلمان دشت قبچاق بردند (مشکور، 585).
جانی‌بیک در 758ق/1357م از آب کر گذشت و به تبریز آمد. اشرف که مدتها بود از ربع رشیدی بیرون نیامده بود، خانواده و خزاین خود را که بار 400 استر و هزار قطار شتر بود، به قلعۀ النجق فرستاد و خود به شنب غازانی آمد (حافظ ابرو، 233)، اما تاب مقاومت در برابر جانی‌بیک نیاورد و گرفتار شد. او را کشتند و سرش را به تبریز آوردند و در میدان بر سردر مسجد مراغیان آویختند؛ مردم از این رویداد شادیها کردند (همو، 235؛ اشپولر، 114-115؛ مینورسکی، همانجا). پس از بازگشت جانی‌بیک، اخی‌جوق، وزیر او در تبریز مستقر شد و خواجه عمادالدین کرمانی را وزارت داد؛ وی نیز مانند دیگران، اموال مردم را مصادره کرد و آنان را آزار رساند (حافظ ابرو، 237؛ میرخواند، 5/983).
با آمدن سلطان اویس جلایر از بغداد به سوی‌ تبریز و مصاف دو لشکر، اخی‌جوق شکست خورد و به نخجوان گریخت؛ سلطان اویس فاتحانه وارد تبریز شد و در عمارت رشیدی اقامت گزید و برخـی از امیرانِ ملک اشـرف را به قتـل رساند؛ آن‌گـاه امیرـ پیلتن را به تعقیب اخی‌جوق فرستاد، اما وی به قوای اخی‌جوق پیوست و لشکر سلطان شکست خورد. اویس پس از آن متوجه بغداد شد و اخی‌جوق و امرای ملک اشرف به تبریز آمدند و به قتل و غارت پرداختند (حافظ ابرو، 237- 238). در این میان، امیر مبارزالدین محمد مظفری، پس از آنکه از بازگشت اویس به بغداد آگاه شد، به تبریز لشکر کشید و اخی‌جوق را شکست داد و وارد تبریز شد. وی روز جمعه بالای منبر رفت و خطبه به نام بازماندگان خلفای عباسی در مصر خواند (همو، 238؛ میرخواند، 5/984؛ ستوده، 1/ 118). او مدتی در تبریز اقامت گزید و چون خبر بازگشت اویس را شنید، تبریز را ترک گفت (همانجاها)؛ اویس وارد تبریز شد و در خانۀ شیخ کججی (کججاجی) فرود آمد (حافظ ابرو، همانجا). وی تبریز را پایتخت تابستانی خویش قرار داد (مشکور، 590).
در زمان اویس در 771ق وبا، و در 772ق سیل عظیمی در تبریز آمد و کشتار و خرابی فراوانی به بار آورد (حافظ ابرو، 243-244)؛ وی در 776ق درگذشت (میرخواند، 5/986) و او را در شادی‌آبادِ مشایخ به خاک سپردند که اکنون در قریۀ «پینه شلوار» در 6 کیلومتری جنوب شرقی تبریز قرار دارد (مشکور، 591). تبریز در روزگار اویس رو به آبادانی نهاد. او در بازگشایی راه بازرگانی تبریز ـ طرابوزان و ونیز بسیار کوشید. عمارت دمشقیه و نیز عمارت دولتخانه که ظاهراً عمارت دیوانی و قصر شاهی بوده، و در محلۀ ششکلان قرار داشته، و به گفتۀ کلاویخو (ص 161) دارای 20 هزار اتاق بوده است، از جمله کارهای عمرانی او در تبریز به شمار می‌آید (همو، 593-595).
پس از اویس نوبت به پسرش حسین رسید. وی 8 سال سلطنت کرد و تبریز را مقر خود ساخت. در این مدت شاه شجاع به تبریز آمد، آرامش آنجا را برهم زد و سلطان حسین فرار کرد. شاه شجاع نیز مدت چندانی در تبریز نماند و آنجا را ترک کرد و سلطان حسین باردیگر به تبریز بازگشت (حافظ ابرو، 247-250).
سلطان حسین جلایر در محرم 784/آوریل 1382 توسط برادرش احمد به قتل رسید و در عمارت دمشقیه به خاک سپرده شد (همو، 267- 268؛ میرخواند، 5/ 988). تبریز در روزگار سلطان احمد جلایر آن چنان آباد و زیبا و ثروتمند بود که آزمندان غارتگر را به سوی آنجا کشید. تقتمش، خان قدرتمند قبچاق، عدم پذیرش پیشنهاد اتحاد احمد با او برضد تیمور و نیز بی‌حرمتی احمد به یکی از همراهان قاضی سرای (فرستادۀ تقتمش) را بهانه قرار داد و در ذیقعدۀ 787 از راه دربند و شروان به تبریز حمله کرد. سپاهیان تقتمش شهر را غارت کردند، مساجد و ساختمانها را ویران ساختند، گروه بسیاری از مردم را از دم تیغ گذرانیدند و گروهی از مردم تبریز را که در میان آنان کمال خجندی نیز بود، به اسارت گرفتند و به دربند بردند (حافظ ابرو، 282-283؛ میرخواند، 5/991). این واقعه که «واقعة الکبرى» نامیده شده، در رساله‌ای با عنوان «رسالة فی‌الواقعة الکبرى فی تبریز» یا «نفثة‌المصدور تبریز» آمده است (مشکور، 606 بب‍ ‌).
پس از این پیشامدهای اندوه‌بار، سلطان احمد جلایر، به نام پشتیبانی از مسلمانان از بغداد به تبریز آمد، اما دیری نپایید که با چیرگی امیر تیمور گورکانی بر تبریز در 788ق/1386م از آنجا رانده شد (میرخواند، 6/1044؛ مینورسکی، همان، 32؛ ذکاء، «تبریز»، 180-181).
از تیموریان تا برآمدن صفویه: امیرتیمور در شنب غازان اردو زد (حافظ ابرو، 288) و مالیاتی به نام «مال امان» بر مردم تبریز تحمیل کرد (میرخواند، همانجا). در 790ق خشک‌سالی بزرگی در تبریز روی‌داد، آن‌چنان‌که اگر کسی اندکی غله در خانه‌اش یافت می‌شد، به گناه احتکار با شکنجه‌ای سخت روبه رو و کشته می‌شد. در زمستان همان سال یک من نان به سنگ تبریز به 10 دینار فروخته می‌شد. در این قحط و خشک‌سالی حدود 100 هزار تن از تبریزیان جان باختند (حافظ ابرو، 290).
تیمور در 795ق تیول هولاکو (تخت هولاکو) را که شامل آذربایجان، ری، گیلان، شروان، دربند و سرزمینهای آسیای صغیر بود، به فرزندش میرانشاه واگذارد و تبریز پایتخت این سرزمینها شد. 3 سال بعد میرانشاه که به سبب افتادن از اسب دچار آسیب مغزی و بیماریِ روانی شده بود، دست به کشتار بی‌گناهان و تخریب ابنیه و آثار تبریز زد. او استخوانهای خواجه رشیدالدین را درآورد و در گورستان‌یهودیان دفن کرد. سرانجام، تیمور پس از بازگشت از هند در 802 ق به آذربایجان آمد، میرانشاه را خلع کرد و میرزا عمر پسر وی را به امیری گماشت (مینورسکی، همان، 33؛ مشکور، 617- 618؛ ذکاء، همان، 181).
با درگذشت تیمور در 807ق/1404م، درگیری طولانی عمر و ابوبکر ــ پسران میرانشاه ــ آغاز شد و در این میان تبریز دست به دست می‌گشت (میرخواند، 6/1122-1125)؛ تا آنکه سلطان احمد باردیگر در 809ق به تبریز آمد. مردم او را به گرمی پذیرفتند، زیرا گمان داشتند که وی با مردم رفتاری نیکو خواهد داشت؛ اما وی از اوضاع کشور غفلت کرد و به لهو و لعب پرداخت. مردم به میرزا ابوبکر ملتجی شدند و میرزا ابوبکر راهی آذربایجان شد. احمد از شنیدن خبر آمدن ابوبکر هراسان شد و به بغداد رفت (همو، 6/1126؛ مشکور، 618- 619؛ مینورسکی، همان، 32). میرزا ابوبکر پس از رفتن سلطان احمد به سوی بغداد، وارد تبریز شد و از تبریزیان دل‌جویی کرد. او ‌‌می‌خواست در تعقیب سلطان احمد به بغداد برود، اما چون خبر قدرت گرفتن روزافزون قرایوسف را شنید، به دفع او پرداخت؛ در جنگی که درگرفت، شکست بر سپاهیان میرزا ابوبکر افتاد و به هنگام عقب‌نشینی بسیاری از لشکریان او کشته شدند و یا در آب ارس غرق گشتند. میرزا ابوبکر در حال فرار تبریز را غارت کرد و بسیاری از تبریزیان را کشت و قرایوسف بر تبریز دست یافت. در 810ق/1407م بار دیگر میرزا ابوبکر آهنگ تبریز کرد، اما این‌ بار نیز شکست خورد و پدرش میرانشاه نیز در جنگ به قتل رسید و در گورستان سرخاب تبریز به خاک سپرده شد (میرخواند، 6/1136-1137؛ مینورسکی، همان، 34).
در ربیع الاول 813/ ژوئیۀ 1410 سلطان احمد جلایر از غیبت قرایوسف که به ارزنجان، در آسیای صغیر لشکر کشیده بود، سود جست و با تجمل و زینتی تمام وارد تبریز شد. گویند 100 قطار شتر خیمه و بارگاه و باروبنۀ او را می‌کشیدند (میرخواند، 6/1142). وی در تبریز به دولتخانه فرود آمد؛ سرانجام در جنگ با قرایوسف که از ارزنجان بازگشته بود، کشته شد. جنازه‌اش را در آرامگاه جلایریان در عمارت دمشقیه به خاک سپردند (همانجا؛ عبدالرزاق، 2(1)/ 139-141). با کشته شدن احمد (نک‍ : ابوبکر طهرانی، 1/67)، حکومت خاندان جلایر در تبریز سرآمد. از جلایریان سکه‌هایی که همگی در تبریز ضرب شده، بر جای‌مانده است (مینورسکی، همان، 29).
با سرآمدن فرمانروایی جلایریان، قلمرو آنان به دست قراقویونلوها به ریاست قرایوسف افتاد. وی نخستین فرد از این طایفه است که به پادشاهی رسید و تبریز را پایتخت خود قرار داد (مشکور، 629) و مرکز عملیات نظامی و لشکرکشی به اطراف و اکناف کرد. از سوی دیگر شاهرخ تیموری برای جلوگیری از نفوذ قرایوسف، به سوی آذربایجان لشکر کشید، اما از ری فراتر نیامد (مینورسکی، همان، 27). در 823ق/1420م قرایوسف در اردوی خود در اوجان درگذشت (ابوبکر طهرانی، 1/73-74؛ میرخواند، 6/1155). از آنجا که هیچ یک از فرزندانش در اردو نبودند، هرج و مرج در سپاه افتاد و افراد سپاه پراکنده شدند (همانجاها). سرانجام، اعیان و اشراف تبریز، جسد او را برداشتند و به شهر ارجیش فرستادند، تا در کنار پدرانش به خاک سپرده شد و پس از او میرزا اسکندر پسرش بر جای او نشست (همانجا؛ ابوبکر طهرانی، 1/76).
پس از درگذشت قرایوسف، شاهرخ تیموری از ری به سوی آذربایجان حرکت کرد (همو، 1/83- 88). در این میان، بایسنقر میرزا به تبریز وارد شد و خطبه به نام شاهرخ خواند و به نام او سکه زد (میرخواند، 6/1156). شاهرخ نیز پس از شکست دادن اسکندر و اسپند، پسران قرایوسف، در الشکُرد (از توابع ‌ارز‌روم) در تابستان 824ق/1421م به تبریز آمد(همو،2/1157؛ مینورسکی، همان، 38) و علی‌بیک را به امارت تبریز منصوب داشت و خود به خراسان بازگشت (ابوبکر طهرانی، 1/ 88).
در 832ق اسکندر، پسر قرا‌یوسف به سلطانیه دست یافت و شاهرخ دوباره سپاهی به آذربایجان گسیل داشت و نیروهای قراقویونلوها را در سلماس شکست داد و وارد تبریز شد و در زمستان834ق حکومت آذربایجان را به ابوسعید، یکی از پسران قرا‌یوسف که به اطاعت او درآمده بود، واگذار کرد. سال بعد ابوسعید به دست برادرش اسکندر کشته شد و در زمستان 838ق شاهرخ بار سوم به تبریز آمد. اسکندر که تاب مقاومت در خود نمی‌دید، از تبریز گریخت، اما برادرش جهانشاه به شاهرخ پیوست و اظهار اطاعت کرد. شاهرخ تابستان 839ق را در تبریز ماند و در همان سال حکومت آذربایجان را به جهانشاه سپرد (مینورسکی، همان، 38- 39). وی معروف‌ترین پادشاه سلسلۀ قراقویونلوهاست. قلمرو او از آسیای صغیر تا هرات و خلیج فارس گسترش داشت (خواندمیر، 3/ 478- 482؛ حسن‌زاده، 33-34) و تبریز پایتخت این سرزمین پهناور بود. وی خود را به ابوالمظفر و یا مظفرالدین ملقب ساخت. او به عمران و آبادی اهمیت بسیار می‌داد. مسجد کبود یا عمارت مظفریه یکی از آثار برجسته و یادگارهای وی در تبریز است (مشکور، 638؛ مینورسکی، همان، 39-40). برخی بنای آن را به همسر او خاتون جان بیگم نسبت می‌دهند (ابن‌کربلایی، 1/524)، اما عبارت کتیبۀ آن «العمارة المبارکة المظفریة»، دلیل بر آن است که مسجد یادگار این پادشاه قرا‌قویونلوست (نخجوانی، 1، 4؛ نیز نک‍ : ه‍ د، مسجد کبود). در زمان او در 841ق در تبریز بیماری طاعون شایع شد (مشکور، همانجا). کشتار حروفیان تبریز نیز از دیگر وقایع روزگار اوست (همو، 689-702).
جهانشاه در جنگ با اوزون حسن آق‌قویونلو کشته شد (ابوبکر طهرانی، 2/426-433؛ میرخواند، 6/1202-1205). پس از جهانشاه تبریز دچار آشوب و هرج و مرج شد و در دست افراد خاندان قرا‌قویونلو دست به دست می‌گشت. با انتشار خبر فوت جهانشاه، ساربانقـلی نامی ــ کـه یکـی از اشرار تبـریـز بـود ــ عده‌ای از اراذل و اوباش را گرد آورد و شهر تبریز را غارت کرد (ابوبکر طهرانی، 2/434). در این میان، دختران اسکندر به نامهای آرایش بیگم و شاه‌سرای بیگم جامۀ رزم پوشیده، ساربانقلی را از میان برداشتند و برادر خانه‌نشین خود، حسینعلی را به پادشاهی برگزیدند و به نام او در تبریز سکه زدند و خطبه خواندند (همو، 2/435). از سوی دیگر حسنعلی، فرزند بزرگ جهانشاه که در زمان حیات پدر در قلعۀ ماکو زندانی بود، پس از کشته‌شدن پدر از قلعه بیرون آمد و با کمک جمعی از امیران و امیرزادگان و نوکران با دوسه هزار کس به تبریز آمد و بر تخت نشست و خزاین پدری را تصاحب، و میان اطرافیان تقسیم کرد و هر یک را حکومتِ جایی ‌داد (نک‍ : همو، 2/ 438-442). سرانجام، حسنعلی قراقویونلو در همدان کشته شد (همو، 2/ 509-510) و به‌این‌ ترتیب، سلسلۀ ترکمانان قرا‌قویونلو منقرض گردید و قلمرو آنان به حاکمیت طایفۀ دیگری از ترکمانان که در تاریخ به آق‌قویونلوها معروف‌اند، افتاد (هینتس، 70).
شاخص‌ترین فرد خاندان آق‌قویونلو اوزون حسن است. کنیه‌اش ابوالنصر و عنوانش صاحبقران بود (ابوبکر طهرانی، 1/7). وی پس از پیروزی بر ابوسعید تیموری (میرخواند، 6/1202-1205) و کشته شدن حسنعلی، پسر جهانشاه، در 873ق به تبریز آمد (مینورسکی، همان،46؛ ابوبکر طهرانی، 2/522-524) و پس از ورود به تبریز به مسجد و خانقاه مظفریه (مسجد کبود)، رفت و بر دفن شدگان در آنجا، فاتحه خواند و آن‌گاه به عمارت صاحب آباد فرود آمد. سادات، علما، تبریزیان و اهالی دیگر شهرها را که به آنجا آمده بودند، بنواخت و پس از برگزیدن حاکم شرع تبریز، به همدان رفت (همو، 2/523-524). اوزون حسن پایتخت خود را به تبریز آورد و همۀ قبایل و عشایر آق‌قویونلو را از آناتولی شرقی به ایران فراخواند (مینورسکی، همانجا؛ نیز نک‍ : ه‍ د، آق‌قویونلو).
در دوران فرمانروایی اوزون حسن و پسرش یعقوب، تبریز به تدریج اهمیت و اعتبار خود را بازیافت. او برای اتحاد با دول اروپایی دست به اقداماتی زد و سفرایی رد و بدل شد. سفیران و بازرگانان ونیزی که به ایران و دربار آق‌قویونلو آمدند، زندگی پرشور مردم تبریز و اوضاع اجتماعی و اقتصادی آن را به تفصیل وصف کرده‌اند. پس از درگذشت اوزون حسن، سلطان خلیل و سپس یعقوب به سلطنت رسیدند. یعقوب زمستانها در تبریز و تابستانها در ییلاق سهند اقامت می‌کرد (ابن‌کربلایی، 1/525). یعقوب شیخ حیدر صفوی پدر شاه اسماعیل را کشت، سر او را به تبریز آورد و در کوچه‌ها گرداند (فضل‌الله، 294-296؛ هینتس، 108-109).
فرمانروایان آق‌قویونلو به ویژه سلطان حسن و یعقوب در آبادانی تبریز بسیار کوشیدند؛ چنان‌که تبریز در روزگار آنان شهری آبادان و پر رونق بود. این خاندان آثاری در تبریز به وجود آوردند که امروزه از بیشتر آنها نشانه‌ای نمانده است. عمارت نصریه در صاحب آباد، مسجد حسن پادشاه، عمارت قیصریه و قصر هشت بهشت از آن جمله‌اند (همو، 139-144؛ مشکور، 740-751).
دوران صفویه: اختلافات و جنگهای خانگی میان امیران آق‌قویونلو در سالهای پایانی سدۀ 9 و آغاز سدۀ 10ق آن دولت را در سراشیبی سقوط و زوال قرار داد. قلمرو دولت آق قویونلو میان الوندبیک و مرادبیک تقسیم شد و رودخانۀ قزل اوزن مرز میان قلمرو این دو امیر تعیین گردید. آذربایجان، اران و دیار‌بکر در قلمرو الوندبیک قرار گرفت و عراق و فارس و کرمان از آنِ مرادبیک شد (خواندمیر، 4/446) و الوند در دارالسلطنۀ تبریز استقرار یافت (همانجا). از دیگر سو، امیران چندی در گوشه‌ای از ایران مانند خراسان، شروان، خوزستان و دیگر جایها به استقلال فرمان می‌راندند (پارسادوست، شاه اسماعیل...، 288). در چنین اوضاع و احوالی بود که اسماعیل نوجوان ــ بنیان‌گذار سلسلۀ صفویه ــ در 905ق/1500م در لاهیجان خروج کرد (عالم آرای شاه اسماعیل، 43-45). او به همراه مریدانش آهنگ شروان کرد و پس از شکست دادن شروانشاه، در بهار 907ق در محل شرور، در حوالی نخجوان به مصاف الوندبیک آق‌ قویونلو رفت و پس از پیروزی در این جنگ پیروزمندانه وارد تبریز شد (خواندمیر، 4/462- 464؛ اسکندربیک، 1/47- 48).
مردم تبریز با نثار «طبقهای زر» به گرمی از اسماعیل استقبال کردند (عالم آرای شاه اسماعیل، 59؛ واله، چ محدث، 121-122). وی در تبریز بر تخت نشست و پادشاهی خود را اعلام داشت (عالم آرای شاه اسماعیل، 59-60؛ روملو، 60- 61؛ اسکندربیک، 1/47) و خود را «شاهنشاه ایران» خواند (پیگولوسکایا، 2/507). شاه اسماعیل پس از آن تشیع آشکار ساخت و خطبه به نام امامان شیعه خواند (روملو، همانجا؛ واله، همان چ، 122؛ غفاری، 266- 267؛ اسکندربیک، همانجا). به دستور شاه اسماعیل، مولانا احمد اردبیلی در مسجد جامع تبریز بر سر منبر رفت و خطبه به نام امامان اثنا عشر(ع) خواند (عالم آرای شاه اسماعیل، 60-61؛ خواندمیر، 4/467- 468). بدین‌سان، رسمیت مذهب تشیع اعلام شد. شاه اسماعیل در رسمیت دادن به مذهب شیعه در تبریز که ساکنان آن سنی‌مذهب بودند، به خشونت و سخت‌گیری پرداخت (همانجا؛ پارسادوست، شاه اسماعیل، 278). بر اثر این سخت‌گیریها گروهی از سنیان متعصب تبریز را ترک گفتند؛ بسیاری از آنان به قلمرو عثمانیان، و گروهی نیز به هرات رفتند (همان، 280).
تشکیل دولتی نیرومند در همسایگی شرقی امپراتوری عثمانی با اعتقاد راسخ به مبانی مذهب شیعه و پیشرویهای شاه اسماعیل در ماوراءالنهر برای فرمانروایان عثمانی که خود را پیشوا و مدافع جهان اسلام می‌دانستند، قابل پذیرش نبود. آنان که درصدد توسعۀ قلمرو خود از جانب شرق نیز بودند، اختلاف مذهبی را بهانه قرار دادند و با داعیۀ احیای اسلام و نظایر آن جنگهایی را به وجود آوردند که از آغازین سالهای سدۀ 10 تا نیمۀ دوم سدۀ 13ق با فراز و فرودهایی ادامه داشته است. در این میان، آذربایجان و به ویژه شهر تبریز با موقعیت مهم جغرافیایی و قرار گرفتن بر سر راههای بازرگانی اروپا و آسیا و نیز با توجه به موقعیت سیاسی آن همواره مورد توجه سلاطین عثمانی بوده، و در این رهگذر در معرض حملات و آسیبها قرار داشته است.
افزایش روزافزون طرفداران خاندان صفوی در آناتولی (روملو، 134)، و قیامهایی نظیر قیام شاه‌قلی بابا‌تکلو (نک‍ : اوزون چارشیلی، II/230-231) و تبلیغات شیعی در آناتولی (نک‍‌ : تکین‌داغ، 50-52)، فرمانروایان عثمانی به‌ ویژه سلطان سلیم را بیمناک ساخت و در پی آن مقدمات لشکرکشی به ایران را فراهم آورد. وی پس از دریافت فتوای علمای سنی مبنی بر مشروع بودن این لشکرکشی، با قتل عام بیش از 40 هزار شیعی، از 7 تا 70 ساله در آناتولی (نک‍ : همو، 56) که برای اطمینان از پشت‌سر خود بدان دست یازید، به مرزهای ایران رسید (فلسفی، «جنگ...»، 88؛ تکین‌داغ، 49-78؛ اوزون چارشیلی، II/271-275؛ روملو، 143- 149). رویارویی دو سپاه در دوم رجب 920ق/23 اوت 1514م در دشت چالدران در نزدیکی خوی اتفاق افتاد (عالم آرای شاه اسماعیل، 520- 528؛ اسکندربیک، 1/ 69-70؛ روملو، 143-144). در این لشکرکشی سپاه ایران شکست خورد و شاه اسماعیل به درجزین رفت (همو، 149؛ هامر پورگشتال، II/417).
پس از آن سلطان سلیم هیئتی را همراه 400 تن از سپاهیان ینی‌چری به تبریز ــ که تحت ادارۀ حلواچی اوغلو حسین بیک قرار داشت ــ فرستاد و به مردم تبریز امان داد (تکین‌داغ، 71؛ هامرپورگشتال، II/417-418)؛ آن‌گاه در 16 رجب 920ق/6 سپتامبر 1514م وارد تبریز شد (تکین‌داغ، 72؛ روملو، همانجا) و مورد استقبال جمعی از اشراف واقع شد (همانجا). سلطان سلیم پس از ورود به تبریز به مسجد حسن پادشاه، واقع در میدان صاحب‌آباد رفت و نماز گزارد و خطبه به‌نام خلفای راشدین خوانده شد (همانجاها؛ عالم آرای شاه اسماعیل، 533). وی در تبریز با بدیع‌الزمان میرزا، فرزند سلطان حسین بایقرا که در دربار صفوی بود، دیدار کرد و او را مورد تکریم قرار داد و هنگام مراجعت بدیع‌الزمان را با خود به استانبول برد (هامر‌پورگشتال، II/418؛ اوزون چارشیلی، II/269).
سلطان سلیم بیش از یک هفته نتوانست در تبریز اقامت کند و ناگزیر به بازگشت شد (روملو، همانجا؛ خواندمیر، 4/ 548؛ واله، همان چ، 242-243). کمیابی در تبریز و ناتوانی سلطان سلیم در تهیۀ آزوقۀ سپاه ــ که به دستور شاه اسماعیل سوزانده، و از میان برده شده بود ــ همچنین مخالفت سران سپاه ینی‌چری با ادامۀ این جنگ و نارضایی آنها از جنگ دو ملت مسلمان (عالم آرای شاه اسماعیل، 533-534؛ هامر پورگشتال، II/420؛ فلسفی، همان، 72-73؛ تکین‌داغ، 73) را از علل بازگشت زود هنگام سپاه عثمانی ‌دانسته‌اند. سلطان سلیم هنگام مراجعت شمار بسیاری از هنرمندان، شاعران، دانشمندان، صنعتگران و گروهی از بازرگانان، همچنین خزاین شاه اسماعیل را با چند زنجیر فیل همراه خود به استانبول برد (فلسفی، همان، 75؛ تکین‌داغ، 72). حیدر چلبی، وقایع‌نگار سلطان سلیم که در این لشکرکشی همراه بود، شمار این افراد را 700،1 تن نوشته است (نک‍ : همانجا).
شاه اسماعیل که در درجزین بود، با شنیدن خبر بازگشت سپاه عثمانی، در شعبان 920/ اکتبر 1514 به تبریز برگشت و در آنجا قشلاق کرد (روملو، همانجا؛ غفاری، 277؛ خواندمیر، 4/547- 548). شکست در جنگ چالدران پای عثمانیان را به ایران گشود. جنگ میان ایران و عثمانی از این زمان تا انعقاد معاهدۀ ارزنة الروم در 1263ق/1847م با فراز و فرودهایی ادامه داشت.
شاه اسماعیل همواره به جبران شکست چالدران می‌اندیشید، از جمله در 921ق/1515م در ملاقات با نمایندگان پادشاهان مجارستان و آلمان، آنان را به اتحاد برضد عثمانی دعوت کرد (طاهری، 169-170)، اما وی تا زمان مرگش نسبت به عثمانیها با احتیاط بیشتر رفتار کرد و حتى در جنگهای سلیم با نورعلی خلیفه و علاءالدولۀ ذوالقدر که چشم امید به اسماعیل دوخته بودند، مداخله نکرد (روملو، 154-156). سرانجام، شاه اسماعیل در 19‌ رجـب 930 در گـردنـۀ ‌صـائیـن، میان ‌سراب‌ ـ اردبیل‌ درگذشت (غفاری، 280-281؛ روملو، 181).
پس از درگذشت شاه اسماعیل، طهماسب به جای پدر زمام امور را به دست گرفت (همو، 184؛ غفاری، 281). در بیشتر دورۀ فرمانروایی طهماسب، تبریز همچنان پایتخت بود. در روزگار سلطنت طولانی شاه طهماسب (930-984ق/1524-1576م) که با سلطنت سلطان سلیمان قانونی و فرزندش سلیم دوم هم‌زمان بود، تبریز به سبب موقعیت ویژۀ جغرافیایی و نزدیکی به مرزهای عثمانی، همیشه موردعلاقۀ عثمانیان بود؛ چنان‌که سلیمان، طهماسب را به تسخیر تبریز و آذربایجان و ممالک ایران تهدید می‌کرد (نک‍ : فریدون‌بک، 1/541-543).
سلطان سلیمان در دوران سلطنت خود (926-974ق/1520-1566م)، 4 بار به آذربایجان و تبریز لشکر کشید. پناهندگی اولامه (اُلمه) تکلو، سپهسالار آذربایجان نزد دولت عثمانی و تشویق و تحریک او به حمله به ایران (روملو، 237؛ غفاری، 286؛ اسکندربیک، 1/ 109؛ اوزون چارشیلی، II/348-349)، سلطان عثمانی را در رسیدن به هدف خود که تسخیر تبریز بود، راسخ‌تر ساخت. در اجرای این هدف به فرمان سلیمان، وزیر اعظم ابراهیم پاشا (ه‍ م) به تهیۀ مقدمات امر و تجهیز سپاه پرداخت، ابراهیم نخست اولامه را به تبریز فرستاد (روملو، 247). شاه طهماسب در آن زمان با نیروی عمدۀ خود در خراسان به سر می‌برد (غفاری، 287؛ روملو، همانجا) و نیروهای اندکی که در تبریز مستقر بودند، یارای مقاومت در برابر نیروی 10 هزار نفری عثمانی، به فرماندهی اولامه را نداشتند. از سوی دیگر خواجه شاهقلی، وزیر موسى سلطان والی تبریز و مولانا احمد طبسی، کس فرستادند و اولامه را به تبریز دعوت کردند و او در 940ق وارد تبریز شد (همانجا). چندی بعد، ابراهیم پاشا که آهنگ بغداد داشت، بـه تـوصیـۀ اسکنـدر چلبـی، عـازم تبـریـز شد (هـامـرـ پورگشتال، III/146) و در اول محرم 941ق/13 ژوئیۀ 1534م وارد تبریز گردید (همانجا). وی اولامه را به اردبیل فرستاد (روملو، همانجا). ابراهیم پاشا اردوگاه خود را در سعیدآباد ــ 30 کیلومتری شرق تبریز ــ برقرار ساخت و قلعه‌ای نیز در شنب غازان برپا کرده، تیراندازانی در آنجا مستقر ساخت؛ همچنین برای جلوگیری از آشوب و قتل و غارت توسط نیروهای عثمانی یک قاضی برای شهر تعیین کرد (هامر پورگشتال، همانجا). به این ترتیب، تبریز به تصرف ابراهیم پاشا درآمد (روملو، 247- 248؛ اسکندربیک، 1/110؛ اوزون چارشیلی، II/350-351).
ابراهیم پاشا پس از استقرار در تبریز، سلطان سلیمان را به تبریز دعوت کرد. سلیمان قانونی که پیش از این در 28 ذیقعدۀ 940ق/10 ژوئن 1534م از استانبول به سوی ایران حرکت کرده بود، پس از 3 ماه و نیم در 18 ربیع‌الاول 941ق/27 سپتامبر 1534م وارد تبریز شد (هامر پورگشتال، III/147-148؛ روملو، 248؛ اوزون چارشیلی، II/351) و سپس در اردوگاه اوجان به ابراهیم پاشا ملحق شد (هامر پورگشتال، همانجا). شاه طهماسب که شمار نیروهایش بیش از 7 هزار تن نبود (روملو، 249)، مقاومت را صلاح ندانست و با اجرای سیاست زمین سوخته عثمانیان را در تنگنا قرار داد و روش جنگ و گریز در پیش گرفت (همانجا؛ شاه طهماسب، 65- 68). سلیمان از اوجان به سلطانیه رفت و از آنجا آهنگ بغداد کرد و آن شهر را گشود (هامر پورگشتال، III/147-148؛ روملو، 252؛ اسکندربیک، 1/112؛ اوزون چارشیلی، II/351-352).
با رفتن سلطان سلیمان به سوی بغداد، شاه طهماسب به تبریز بازگشت و از آنجـا به محاصرۀ قلعـۀ وان ــ که اولامه بدان‌جـا رفته بود ــ پرداخت (غفاری، 289). سلیمان پس از 4 ماه اقامت در بغداد (اوزون چارشیلی، II/352)، بار دیگر به آذربایجان و تبریز آمد و در «سرای شاهی» اقامت کرد و سپس در مسجد حسن پادشاه نماز جمعه گزارد. وی 15 روز در تبریز ماند و به تنظیم امور و فرستادن فتح نامه نزد دولتها اقدام کرد و آن‌گاه در رجب 943/ دسامبر 1536 به استانبول بازگشت (هامر پورگشتال، III/154؛ اوزون چارشیلی، II/352).
سلطان سلیمان بار دیگر در 20 جمادی‌الآخر 955ق/27 ژوئیۀ 1548م، در پشتیبانی از القاص میرزا، برادر شاه طهماسب که داعیۀ سلطنت داشت و به عثمانی پناهنده شده بود، وارد تبریز شد (غفاری‌، 297) و در محلۀ چرنداب اقامت گزید (روملو، 329؛ اسکندربیک، 1/117). سلطان سلیمان پس از طی راه طولانی استانبول ـ تبریز فقط 4 روز توانست در تبریز بماند (روملو، اسکندربیک، غفاری، همانجاها). سوزاندن و از میان بردن غله و علوفه، مسدود ساختن کاریزها توسط مردم تبریز (نک‍ : روملو، 328)، چنان قحط و غلا به وجود آورد که در مدت توقف 4‌روزۀ او در تبریز حدود 5 هزار اسب و استر تلف شدند. سپاه عثمانی نیز به شهر هجوم آورد و به غارت مردم پرداخت؛ سرانجام، سلطان دستور توقف غارت را داد. از سوی دیگر شبیخونهای قزلباشان به اردوی عثمانی، سلطان سلیمان را مجبور به بازگشت کرد (روملو، 330).
سلطان سلیمان بار چهارم در 961ق به آذربایجان آمد. این‌بار سلطان عثمانی به نخجوان رسید و ایروان و قر‌ه‌باغ را به تصرف درآورد (روملو، 377- 378؛ پارسا دوست، شاه تهماسب... ، 236). سرانجام، در شهر آماسیه در 8 رجب 962ق/ 29 مۀ 1555م (روملو، 379؛ اوزون چارشیلی، II/361؛ پارسادوست، همانجا) نخستین پیمان صلح میان دو دولت منعقد شد (روملو، 379-381). انعقاد این عهدنامه به جنگها و درگیریهای 42 سالۀ عثمانی ـ ایران که از 920 تا 962ق به طور متناوب ادامه داشت، خاتمه داد.پایداری شاه‌طهماسب در برابرعثمانیان و سیاست جنگ‌و‌گریز وی مانع از تحقق اهداف عثمانیان در تصرف تبریز گردید (پارسادوست، همان، 238).
حمله‌های مکرر عثمانیان به تبریز و اشغال موقت آن در دورۀ سلیم و سلیمان و نزدیکی مرزهای عثمانی به تبریز، شاه طهماسب را به اندیشۀ تغییر پایتخت به نقطه‌ای امن انداخت. وی قزوین را به سبب موقعیت جغرافیایی ویژه، دوری از مرزهای عثمانی، قرار داشتن بر سر راههای ارتباطیِ شمال ـ جنوب، و شرق ـ غرب ایران، موردتوجه خاص خود قرار داد و این شهر را به جای تبریز پایتخت صفویان ساخت (فیضی، 17). به این ترتیب، شهر تبریز پایگاه چندین صد سالۀ خود را از دست داد و دیگر هیچ‌گاه پایتخت نشد.
در سالهای آخر فرمانروایی شاه طهماسب، شورش بزرگی در تبریز روی‌ داد که از 979 تا 981ق ادامه داشت. مردم تبریز که از فشارها و تعدیات دولتیان به ستوه آمده بودند، کشته شدن یکی از تبریزیان توسط داروغۀ تبریز ــ قلی‌بیک استاجلـو ــ را بهانه قرار داده، با داروغه به جنگ پرداختند (روملو، همانجا؛ اسکندربیک، 1/193). دامنۀ شورش به‌تدریج بالا گرفت و محلات تبریز یکی پس از دیگری به شورشیان پیوستند. رهبری شورش را پهلوانان هر محل برعهده داشتند (روملو، همانجا؛ اسکندربیک، 1/194). شورشیان که مورخان آنها را «رنود و اوباش» نوشته‌اند (همانجاها)، ادارۀ امور شهر را برعهده گرفتند و مردم از بیم آنان همگی از سادات، قضات، شریف، قوی، ضعیف، توانگر و درویش سراسیمه گشتند. شاه طهماسب در پی شکایت مردم، سهراب بیک، پسر انصار خلیفه حاکم قراداغ را به یاری یوسف‌بیک استاجلو گسیل داشت. سرانجام، با دستگیری و اعدام سران شورشی، شورش فرونشانده شد (همانجاها؛ واله، چ محدث، 369-372). شاه طهماسب پس از آن مالیات مخصوص پیشه‌وران را که «مال مُحترفه» نامیده می‌شد (پیگولوسکایا، 2/526)، بر مردم تبریز بخشید و مردم شهر را از تکالیف دیوانی معاف داشت (اسکندربیک، 1/477). معاف کردن مردم تبریز از پرداخت مالیاتهای تمغا و مال محترفه، نشان از وضع نابسامان اقتصادی مردم تبریز دارد که بر اثر حملات پی‌در‌پی عثمانیها و اجرای سیاست زمین‌سوختۀ شاه طهماسب در برابر مهاجمان به وجود آمده بود (پارسادوست، همان، 602).
از رویدادهای مهم دیگر زمان شاه طهماسب، پناهنده شدن همایون شاه، پسر ظهیرالدین بابر از پادشاهان گورکانی هند به دربار ایران است. همایون از طهماسب خواست تا اجازه دهد از تبریز و اردبیل دیدن کند. طهماسب نیز درخواست او را پذیرفت (روملو، 310؛ عالم آرای شاه طهماسب، 259). هنگامی که همایون به تبریز آمد، مردم تبریز شهر را آذین بستند و از او استقبال گرمی کردند و در میدان صاحب‌آباد در برابرش بازی چوگان برگذار نمودند. همایون از آنجا به اردبیل رفت و پس از زیارت مقابر مشایخ صفویه، در میانه به اردوی شاه طهماسب پیوست (اسکندربیک، 1/164).
شاه طهماسب در 984ق/1576م، بعد از 53 سال سلطنت درگذشت و پس از او شاه اسماعیل دوم بر جای او نشست (روملو، 464، 476).
پس از انعقاد معاهدۀ آماسیه تا درگذشت شاه طهماسب و زمان اسماعیل دوم، صلح میان دو طرف برقرار بود (اسکندربیک، 1/ 128- 129). با درگذشت اسماعیل دوم و بی سر و سامانی دولت و وجود اختلاف میان سران قزلباش، سلطان مراد سوم به عهدنامۀ صلح توجه نکرد و بخشی از نواحی مرزی مانند خوی و سلماس را تصرف کرد. امیرخان، بیگلربیگی آذربایجان به تبریز آمد، اما پس از گردآوری سپاه، نتوانست با عثمانیان مقابله کند و به تبریز برگشت و این آمد و رفتها موجب خرابی و ویرانی شهر شد (همو، 1/356-357).
در 993ق/1585م عثمان پاشا اوزدمیراوغلو، وزیر اعظم عثمانی (اوزون چارشیلی، III(1)/62) به سوی تبریز آمد. اسکندربیک تبریز را «بلدۀ فاخره»، دارالملک ایران، مقر سلطنت پادشاهان، با عمارات عالی از مساجد و مدارس، و دارای قرا و مزارع و باغات و بساتین، شهری ثروتمند، و ساکنان آن را تاجر و اهل حرفت و صناعت وصف نموده است، چنان‌که در کل بلاد اسلام شهری بدان عظمت و جمعیت و آبادانی نشان نمی‌توان داد (1/476- 477)؛ اما با حملۀ عثمان پاشا، شهر خراب گردید و مردم دچار نهب و قتل و غارت شدند و از اوج عزت به حضیض مذلت افتادند (همانجا).
مردم تبریز که آمدن عثمان پاشا و نزدیک شدن سپاه عثمانی را شنیـدند، همـراه با حسینقلـی‌خان، برادر حاکم تبریز ــ که به نیابت او شهر را اداره می‌کرد ــ به اتفاق پهلوانان هر محله به دفاع از شهر پرداختند. محلات را کوچه‌بند کردند و بر سر هر کوچه‌بند یکی از معتبران قزلباش را مأموریت دادند (همو، 1/476؛ واله، چ محدث، 714؛ افوشته‌ای، 167). در این هنگام، سپاه عثمانی از راه تسوج به حومۀ تبریز رسید؛ اما سرانجام، حاکم شهر و قزلباشان شبانه فرار کردند و مردم را تنها گذاشتند. آنان نیز که یارای مقاومت در خود ندیدند، کامران بیک اوحدی، قاضی شهر و مولانا محمدعلی را که مفتی و شیخ‌الاسلام بود، نزد عثمان پاشا فرستادند و اظهار اطاعت کردند. عثمان پاشا نیز از مردم تبریز دلجویی کرد و آنان را رعیت خواندگار روم نامید (اسکندربیک، 1/ 478؛ واله، همان چ، 716).
عثمان پاشا پیروزمندانه وارد تبریز شد و در نزدیکی دولتخانۀ تبریز به ساختن قلعه پرداخت. کار ساخت قلعه در 40 روز به اتمام رسید (همان، 717؛ اسکندربیک، 1/ 479؛ اولیا‌چلبی، 2/247). عثمانیان ابنیه و آثاری که از دوران ایلخانیان باقی‌مانده بود، نیز خانه‌های وزرا، وکلا، مساجد، مدارس و ابواب البر را ویران کردند و مصالح آن را در ساخت قلعه مورد استفاده قرار دادند (افوشته‌ای، 170؛ حسینی جنابذی، 633). عثمان ‌پاشا لوازم جنگ از توپ، تفنگ و سایرآلات را به قلعه کشید و محافظت آن را به جعفر پاشا واگذار کرد (همانجاها). سپاه عثمانی نیمی از شهر را در تصرف داشتند و نیم دیگر در تصرف قزلباشها بود که در محلۀ سرخاب استقرار داشتند (حسینی جنابذی، همانجا؛ افوشته‌ای، 168). از سوی دیگر مردم تبریز از راههای گوناگون با اشغالگران مبارزه می‌کردند. آنان به خیمه‌های عثمانیان شبیخون می‌زدند و اموالشان را غارت می‌کردند (اسکندربیک، 1/ 479؛ حسینی جنابذی، 633؛ واله، همان چ، 718). عرصه بر عثمانیان به اندازه‌ای تنگ شد که عثمان‌ پاشا فرمان قتل عام داد. سپاه عثمانی آن‌چنان فجایعی در تبریز به‌وجود آوردند که تا آن زمان نظیر آن دیده نشده بود. تبریزیان شبانه شهر را ترک گفتند و در «مواضع و محال قریبه» پراکنده شدند و شهر به دست مخالفان درآمد؛ سرانجام، این فجایع آن چنان شدت گرفت که جمعی از عثمانیان توقف این قتل عام را خواستار شدند و عثمان پاشا فرمان توقف آن را صادر کرد (همانجاها).
پس از آنکه ایرانیان از تصرف شهر ناتوان شدند، در اردوگاه اورم دول، در نزدیکی تبریز گرد آمدند و پس از شور و مشورت، قلی‌بیک قورچی‌باشی را به سرداری برگزیدند و آهنگ تبریز کردند (اسکندربیک، 1/481؛ واله، همان چ، 721؛ افوشته‌ای، 174-175). در جنگی که درگرفت، عثمانیان شکست خوردند و به قلعه‌ای که ساخته بودند، پناه بردند و از آنجا بیرون نیامدند (اسکندربیک، 1/481-483؛ افوشته‌ای، 175-176؛ واله، همان چ، 722-725).
به نوشتۀ منابع عثمانی، نیروهای ایرانی به فرماندهی حمزه میرزا، پس از تسخیر تبریز توسط عثمانیان، 4 بار عثمانیها را شکست دادند و تلفات بسیاری بر آنان وارد ساختند (اوزون چارشیلی، III(1)/62؛ برای شرح این جنگها، نک‍ : اسکندربیک، 1/481-491؛ واله، همانجا). در این هنگام، عثمان‌پاشا درگذشت (افوشته‌ای، 176؛ واله، همان چ، 727- 728) و بخش اعظم سپاه عثمانی راه بازگشت در پیش گرفت. تبریزیان آنان را تا قصبۀ تسوج تعقیب کردند (همان، 730)، بقیۀ عثمانیها نیز در قلعه ماندند (همان، 727- 728). در این میان، تبریزیان قلعه را محاصره کردند و به کندن نقب در اطراف قلعه پرداختند، اما به علل و سوانح گوناگون که روی‌ داد، در این امر موفق نشدند (نک‍ ‍: اسکندربیک، 1/492- 499؛ واله، همان چ، 743-744).
با درگذشت عثمان‌ پاشا، فرهاد ‌پاشا به سرداری عملیات نظامی در ایران گمارده شد (اوزون چارشیلی، همانجا؛ دانشمند، III/100). یکی از علل عدم موفقیت حمزه میرزا در محاصرۀ قلعه، خیانت قورچی‌باشی و جبار قلی‌بیک، برادرزادۀ او و پناهنده شدن به عثمانیها و نشان دادن محل نقب بود (اسکندربیک، 1/497؛ دانشمند، III/101). با همۀ این احوال، تبریزیان مدت 10 ماه قلعه را محاصره کرده بودند و عرصه بر سپاه عثمانی در درون قلعه آن چنان تنگ شده بود که آنان گوشت اسب و سگ را نیز می‌خوردند (همانجا). نخستین وظیفۀ‌ فرهاد پاشا کمک به ساکنان قلعه و پایان دادن به محاصره بود. در مدت محاصره، سپاهیان ایران 18 بار به قلعه حمله بردند و نیروهای عثمانی نیز 48 بار از قلعه حمله کردند (همو، III/101-102). سرانجام، فرهاد پاشا موفق شد محاصرۀ قلعه را بشکند و به ساکنان قلعه کمک، و آنها را تقویت نماید (همانجاها؛ اوزون چارشیلی، همانجا؛ اسکندربیک، 1/535). از سوی دیگر، سپاه ایران که حمزه‌ میرزا فرماندهی آن را برعهده داشت، از تصرف قلعه منصرف شد و فرمان داد که مردم شهر را تخلیه کنند و مواضع و محلاتی را که در تصرف قزلباشان بود، آتش بزنند و ویران نمایند (افوشته‌ای، 204- 205؛ واله، چ محدث، 793). در این میان، حمزه ‌میرزا پیشنهاد ترک مخاصمه و صلح میان دو دولت را که از جانب فرهاد‌ پاشا عنوان شده بود، به‌شرط بازگرداندن تبریز به سبب آنکه «گورخانۀ قدیم قزلباش» است، پذیرفت (اسکندربیک، 1/536؛ واله، همان چ، 795). فرهاد ‌پاشا برای تثبیت مبانی دوستی خواستار فرستادن یکی از شاه‌زادگان صفوی به دربار عثمانی شد که تبریز به تیول او داده شود و از سوی حمزه‌ میرزا نیز حیدر‌ میرزا، پسر کوچک‌ترش برای این امر انتخاب شد (افوشته‌ای، 207- 208؛ اسکندربیک، همانجا؛ واله، همان چ، 796). در این هنگام، حمزه‌ میرزا کشته شد (حسینی جنابذی، 647؛ افوشته‌ای، 215؛ واله، همان چ، 798- 799؛ اسکندربیک، 1/ 539-540).
پس از کشته شدن حمزه‌ میرزا اوضاع آشفته‌تر شد، اطاعت از فرمان پادشاه از میان رفت و هر کس ولایتی را به تصرف درآورد. در این میان، جعفر ‌پاشا نیز که در قلعۀ تبریز بود، فرصت را غنیمت شمرد و به تسخیر و ضبط نواحی اطراف پرداخت (همو، 1/555؛ واله، همان چ، 818) و به‌ این ترتیب، بیشتر نواحی آذربایجان از تصرف نیروهای ایرانی خارج شد. سرانجام، شاه عباس از خراسان به قزوین آمد و بر تخت سلطنت نشست (اسکندربیک، 1/570؛ حسینی جنابذی، 671).
با توجه به اوضاع نابسامان کشور، فرمانروای جدید صفوی، تحت فشار عثمانیان از غرب، و ازبکان از شرق، صلح با عثمانی را لازم شمرد و حیدر میرزا را همراه مهدیقلی‌خان چاوشلو که حاکم اردبیل بود، با نامه‌ای دوستانه و تحفه‌ها و هدیه‌هایی به باب‌عالی فرستاد (اسکندربیک، 2/ 638- 639؛ دانشمند، III/114-115؛ اوزون چارشیلی، III(1)/63). سلانیکی، مؤلف تاریخ به مهمانداری شاه‌زادۀ ایرانی تعیین شد (هامر پورگشتال، IV/181). سرانجام، معاهدۀ صلح در 24 جمادی‌الاول 998ق/21 مارس 1590م در استانبول امضا شد. به موجب این عهدنامه، تبریز و تمام مناطقی که عثمانیان به تصرف درآورده بودند، مانند قره‌باغ، قارص و دیگر جاها به عثمانیان واگذار شد (همو، IV/182؛ دانشمند، III/117؛ اوزون چارشیلی، همانجا). به این ترتیب، جنگ ایران و عثمانی که از 986 تا 998ق ادامه داشت، پایان یافت و برخی نواحی تا 1012ق که شاه‌عباس آنها را باز پس گرفت، در تصرف عثمانیها باقی ماند.
شاه‌عباس پس از آنکه آشوبهای داخلی را فرونشاند و حملات ازبکان به خراسان را دفع کرد و از آن جانب آسوده‌خاطر شد، برای بازپس ‌گیری مناطقی که سپاه عثمانی تصرف کرده، و برابر معاهدۀ صلح 998ق به آنها واگذار شده بود، اقدام نمود. وی در 7 ربیع‌الآخر 1012ق/4 سپتامبر 1603م، در هفدهمین سال سلطنت خـود از اصفهان به تبریز حرکت کرد. در این هنگام، علی ‌پاشا، حکمران تبریز در شهر نبود. شاه در 12 روز از اصفهان به تبریز رسید. از آنجا که ساکنان قلعه از موضوع خبردار نبودند، شاه‌عباس بدون مقاومت وارد شهر شد. مردم تبریز با شعارِ «شاهی ‌سیونی» (شاه دوستی) به استقبال او شتافتند و بسیاری از عثمانیان را به قتل رساندند. شاه‌ عباس در شنب ‌غازان اقامت گزید. مردم نواحی اطراف نیز با شنیدن خبر ورود شاه، به پای‌بوسی آمدند (اسکندربیک، 2/1030-1032؛ حسینی جنابذی، 768- 769).
شهر تبریز در این جنگها و در مدت توقف عثمانیان به ویرانه‌ای بدل شده بود و آثاری که از دوران گذشته در آنجا مانده باشد، کمتر به چشم می‌خورد (همانجاها). علی پاشا، حاکم عثمانی شهر که به جانب سلماس رفته بود، هنگام بازگشت در مرند از آمدن شاه آگاه شد؛ برخورد نیروهای عثمانی و ایران در حوالی صوفیان روی ‌داد که در نتیجۀ آن عثمانیها شکست خوردند (اسکندربیک، 2/1033-1036؛ حسینی جنابذی، 769-770؛ اوزون چارشیلی، III(1)/64-65). علی پاشا در این جنگ دستگیر شد، اما شاه عباس با او به مهربانی رفتار کرد (همانجا).

ادامه نوشته

عمارت شیخ اویس درتبریز

عمارت 7


عمارت موجود است، در سال 767 بعد از انقضاء دولت آل بويه به سال 310 ساخته شده، و تاريخ مسجد بالاي سر 767 مي باشد، بنابر اين عمارت نه مال آن بويه و نه مال بني عباس كه در 656 مضمحل شده مي باشد، اين عمارت را وزير الناصر در


سال 620 ساخته است، و عمارت موجود از سلطان اويس اكبر است كه در سال 767 بنا شده.

در تاريخ بناي مسجد و ساختمان و تزيينات اين قبه و بارگاه، آنچه كه از تتبع و تحقيق به دست آمده، از اين قرار بوده است:

1- ساختمان مسجد بالاي سر از زمان بني اميه است كه بين 61 تا 63 بدون قبه ساختند.

2- ساختمان قبه و بارگاه و دربهاي شرقي و غربي به مسجد و تفكيك روضه ي شهدا از روضه ي حسيني است كه به نظر ما از مختار است و بين سال 67 تمام شده، و در زمان حضرت صادق «عليه السلام» اين بنا بوده است كه ترتيب زيارت آن را تعليم فرموده است.

3- بناي قبه و بارگاه مأمون است كه پس از خراب نمودن هارون در سال 198 به بعد شروع به ساختمان نموده و مسجد را ساخت و بناي آن مفصل بوده است، تا زمان متوكل سال 246.

4- بناي منتصر است كه زمين مسطح را بين سالهاي 247 و سال 248 بنا كرده، و او قبه و بارگاه و رواق و مسجد ساخته است.

5- بناي پادشاه طبرستان است كه در 273 درست 25 سال بعد از ساختمان منتصر خراب كرد و شروع به ساختمان نمود، تا سال 287 تكميل گرديد.

6- بناي عضدالدوله است كه او عمارت زيد داعي را خراب كرد و بناي مفصلي نهاد، در سال 371 قريب 58 سال پس از عمارت زيد، و بسيار موسع و مجلل و با تزيين بوده است كه از نو قبه و بارگاه ساخت، و شهدا را در همان قبه ي حسيني قرار داد.

7- عمارت و تعمير حسن بن مفضل بن سهل رامهرمزي وزير سلطان الدوله ديلمي است كه ضريح و صندوق سوخته 408 را كه قبه باقي بود، او تعمير و ترميم و


تزيين نموده و سوري دور شهر كربلا كشيد، بين 409 تا 412 كه فوت شد. و ابن بطوطه كه در سال 724 به كربلا رفته، وصف بنا را مي كند، بناي ديلمي بوده با تزئينات رامهرمزي كه مهمانخانه و مريضخانه و مدرسه و مسجد مخصوص داشته است.

8- ساختمان و بناي سلطان اويس ايلكاني است كه در سال 757 به سلطنت رسيد، و به مسجد پشت سر اضافه نمود، و تاريخ بناي آن 767 است كه پس از انقضاء دولت آل بويه به 320 سال ساخته شده، و 111 پس از انقراض دولت بني عباس است كه 656 بود.

سلطان اويس (شيخ اويس) جلائري ايلكاني از سلاطين تاتار است (سلاطين جلائر) كه در عراق و ايران سلطنت داشته. و سلطنت آنها پس از مرگ هلاكوخان تشكيل شد، و در بالاي محراب مسجد بالاي سر نوشته: «السلطان اويس بن السلطان الشيخ حسن حائري در تاريخ 767 «.

و از آقاي سيد صالح كليددار سؤالاتي كردم، اطلاعات ايشان بيش از آنچه مرقوم رفت نبوده.

9- عمارات و توسعه ي صحن و تزيين رواق صفويه است كه از 932 شروع شد، و همه ي سلاطين صفوي نسبت به اين بارگاه باعظمت و مشهد غروي، تحف و هداياي عالي تقديم داشته و ساختمان و تعميرات بسياري نموده اند.

10- تزيينات و طلا گرفتن قبه ي حسيني است، و به دست نادرشاه در سال 1156 ضريح و درب نقره و فرش و قنديل طلا و جواهرات بسيار از طرف نادر و زن او و بستگانش تقديم شده.

11- تزيينات و تكميل و توسعه ي بناهاي اطراف آن است، از طرف پادشاهان قاجاريه از آقا محمد خان، و فتحعلي شاه، ناصرالدين شاه كه از سال 1192 تا 1326 كه اكثر تحف و هداياي مهم قيمتي تقديم داشته، و براي مخارج ساختمان و تعميرات


و ترميم و طلاكاري و كاشي و فرش و قناديل طلا و نقره و صندوق، خدمات شاياني كرده كه اكثر در موارد خود نام آنها برده شده است.
ادامه نوشته

تبریز

- بازار تبریز  گویندهء این قطعهء ماده تاریخ، حاج ملا هادی همدانی متخلص به نسبت است که از جمله شعرای آن عصر و مجاورین نجف اشرف بود. اولاد الاطهار، ص 125. به زلزله های تبریز در کتب متعددی از قبیل معجم البلدان، آثار البلاد، نزهت القلوب، جهان نما، مرآت البلدان، روضهء اطهار، تاریخ مینورسکی و رسالهء زلزله های تبریز آقای عزیز دولت آبادی به اجمال یا تفصیل اشاره شده، اما ما در اینجا به نقل ملخصی از نوشتهء صاحب اولاد الاطهار قناعت می کنیم. وی می نویسد:« در اواخر قوس، یکساعت از شنبه، سلخ ذیحجهء گذشته، زلزلهء شدیدی در تبریز رخ داد. این هشتمین زلزلهء هایله بود که بعد از ظهور صداهای جانگداز و هبوب بادهای رعد آواز شهر را چنان تکان داد که گویی زمین را به آسمان برده دوباره به زیر انداختند- همه جا ویران شد، اثری از عمارتهای بلند و بناهای محکم نماند، گنبد شنب غازان، رشیدیه، علائیه، دمشقیه، مقصودیه، مظفریه، نصریه، سلیمانیه و عمارات شیخ اویس و تکیه های متعدد، خصوصاً تکیهء سید مفتول بند و مساجد و مدارس خصوصاً مقصورهء مسجد جامع، مسجد علیشاه، مسجد استاد شاگرد، مسجد جهانشاه . مسجد پادشاه که در استحکام ضرب المثل بودند فرو ریختند. چشمه های شهر بعضی در زیرزمین فرو رفتند و برخی از جای دیگر سر بر آوردند. در سمت شمال شهر شکافهای عمیقی پیدا شد، چنانکه اگر سنگی در آنها می افکندند صدای سقوط آن به گوش نمی رسید، اطراف شهر نیز تا بیست فرسنگ ویران شد. قریب چهار سال، هر چند روز یکبار زلزلهء خفیفی مردم را بیم می داد، مردم تبریز زمستان هول انگیزی را در زیر سقف های شکسته و یا خانه های چوبین در هم پیوسته، به بهار آوردند- بیگلربیگی شهر، نجفقلی خان دنبلی که از زیر خاک به سلامت جسته و از مرگ فرزند در این حادثه دلشکسته بود، دامن همت به کمر زد و به آباد ساختن تبریز قیام نمود.»باتغییرعبارت از همان کتاب، ص 120- 125. باید یادآور شد که پاره ای از بناهایی که مرحوم طباطبائی در اینجا یاد کرده قبلاً ویران شده بودند و پاره ای دیگر نیز فقط سقف و گنبدشان فرو ریخته بود، اما به هر حال بنا به نوشتهء صاحب ریاض الجنه زلزلهء شدید و هول انگیزی بود. 29. در 1216 ه. ق ، فرمانی از طرف فتحلیشاه قاجار صادر شد که ازبازرگانان تبریز عوارض صادرات و واردات نگیرند، تا تجار مجبور به ترک شهر نشوند و شهر رو به پریشانی و ویرانی نگذارد. متن این فرمان در سنگ مرمر بزرگیبه خط نستعلیق برجسته کنده شده و به بالای در ورودی مدرسهء طالبیهء تبریز نصب گردیده است. آثار و ابنیهء تاریخی تبریز، کارنگ، ص 31 ، تبریز 1347 ش. DOROTHy hunt Smith. 30 . خانم دروتی ه. اسمیت در وینچستر ماساچوست، از ناحیهء شمال شرقی ایالات متحده که نیواینگلند نامیده می شود به دنیا آمده، پدر او مهندس برق و یکی از ماًموران کمپانی بزرگ هیدروالکتریک آن منطقه بود. تحصیلات عالی او در کالج واسار یکی از قدیمی ترین دانشگاه های دخترانهء آمریکایی صورت گرفته، پس از ازدواج در شهر دانشگاهی پرینستون اقامت اختیار کرده و چند بار به اروپا مسافرت نموده و در سال 1961 نیز به اتفاق شوهرش یک سفر دور دنیا به عمل آورده و خاطرات این سفر را به صورت چند مقاله و دو کتاب به نامهای: Memories of the East, 1966 خاطراتی از شرق) I like People and Places, 1968 چاپ پرینستون، نیو جرسی منتشر کرده است- و در هر دو کتاب که در واقع مجموعهء چند مقالهء اوست فصلی راجع به بازدید تبریز مندرج است. Datus C. Smith31. 32. خاطراتی از شرق، تاًلیف خانم دوروتی ه. اسمیت، ترجمهء کارنگ، ص 45 و 46، تبریز 1344ش. 33. سرای حاج رسول سه در دارد یکی به بازار شیشه گر خانه، یکی به خیابان تربیت، یکی به کوچهء هفت کچل، سرای حاج میرزا علی نقی نیز به بازار شیشه گر خانه دالان و دری داشت که بعد از احداث خیابان توپخانه از طرف شهرداری، آن دالان و در از بین رفت، اکنون در این سرای به خیابان توپخانه( شاه بختی) باز می شود. 34. بناهای امیر بین خیابان شاه بختی، بازار امیر و بازار مقبره واقع شده اند و به این سه محل راه دارند. 35. سرای میرزا مهدی به بازار کفاشان و راسته بازار در دارد. 36. سرای گرجیلر به خیابان فردوسی، راسته بازار و قیزبستی بازار راه دارد. 37. تیمچه های حاج شیخ و دالان وی به سه بازار راسته، سراجان و قیزبستی بازار راه دارند. 38. سرای حاج محمد قلی بین بازار حلاجان و راسته بازار واقع شده و به این بازار راه دارد. 39. دالان خان و سرای وی بین راسته بازار و خیابان دارائی واقع شده، دالان همچنان باقی است ولی سرای خان ویران شده و دوباره به صورت چند سرای آباد در آمده است. که در یکی از آنها به هزینهء آقای دکتر عبدالعلی شاهید، طبیب تبریزی در سالهای اخیر ساخته شده و به نام ابو علی حسین بن علی بن سینا، طبیب معروف ایرانی، سرای « بوعلی» نامیده شده است. 40. سرای میرزا جلیل بین راسته و آئینه ساز بازار واقع شده و به هر دوبازار راه دارد. 41. در عباسی سرائی است زیبا، سه طبقه و به دو بازار راسته و یمنی دوز بازارراه دارد. 42.یرای آقا دو در دارد یکی به یمنی دوز بازار باز می شود و یکی به بازارآقا که اکنون خیابان دارائی آن را قطع کرده است. 43. سرای میرزا شفیع بین سه بازار راسته، دلاله زن و یمنی دوز بازار قرار گرفته و به هر سه راه دارد. 44. یمنی نام یک نوع کفش بود. 45. سرای دو دری چهار در دارد، دو در آن به راسته قدیم بازار باز می شود و دو در دیگر به راستهء جدید. 46. دو در سرای حاج سید حسین کهنه به بازار راستهء قدیم و یک در آن به بازار میر ابوالحسن باز می شود. 47. سرای بزرگ شاهزاده دو در دارد یکی به یمنی دوز بازار و دیگری به بازار صادقیه باز می شود . سراهای شاهزاده از بناهای میرزا صادق وزیر آذربایجان بوده که به وسیلهء شاهزاده نایب السلطنه از وراث وی اجاره شده و مرمت یافته و به نامشاهزاده معروف گردیده اند. 48.محل آن مغازهء نانوائی بود، حاج حسین پیرامون فرش فروش، آنجا را مبدل به تیمچه کرد و مغازه ها ساخت. پیرامون در 1349 ش، در گذشت. 49. تیمچهء شعر بافان دو در دارد یکی به بازار میر ابوالحسن و دیگری به عباچی بازار باز می شود، تیمچهء اخلاقی نوسازاست، مغازه و انباری بود که چند سال پیش بوسیلهء فرشفروشی بنام اخلاقی به تیمچه مبدل شد. 50. مظفریه و قند فروش بازار و سرای میرزا محمد هر سه به دو بازار میر ابوالحسن و قیز بستی بازار راه دارند. 51. سرای حاج علی اکبر راهی نیز به عباچی بازار دارد. 52. در دیگر تیمچه های امید و حاج ابوالقاسم به بازار حلاجان باز می شود. 53. هر دو تیمچهء نوسازی هستند. 54. نادر میرزا در سال 1242 ه. ق ، در استرآباد متولد شده و در سال 1303 ه. ق، در تبریز در گذشته است. چهل مقالهء حاج حسین نخجوانی، ص 343، تبریز 1343 ش. 55. تاریخ و جغرافی دارالسلطنهء تبریز، ص 46. 56. حاج میرزا مهدی قاضی از اجداد خاندان قاضی طباطبائی تبریز است، مردی محترم و مستجاب الدعوه بود. نادر میرزا وی را ستوده، آثار خیر متعددی از او باقی مانده که غالباً به نام میرزا مهدی معروفند، نظیر مسجد مهدی و یخچال میرزا مهدی در خیابان ملل متحد. 57. ابنیه و آثاری که به هزینهء حاج شیخ جعفر قزوینی در تبریز و اطراف آن ساخته شده بسیار است از جمله پل سعید آباد و چند چشمه از پل رودآجی را می توان نام برد. حاج شیخ در قزوین و رشت نیز روستاها و مستغلاتی داشت و از خانواده های منسوب به وی، در تبریز خانواده های امینیان و نقشینه و در رشت خانواده های آصف و سمیعی معروفند. 58. رونوشت وقف نامه در ادارهء کل اوقاف آذربایجان نگهداری می شود. آقای حاج عبدالغفار نیشابوری مدیر کل محترم اوقاف از سر لطف نسخه ای از آن را به نگارنده مرحمت فرمودند. 59. حاج سید حسن جد خاندان معروف عدل است. به سال 1263 ه. ق ، در تبریز در گذشته و در مقبرهء خانوادهء انگجی به خاک سپرده شده است. 60. بنا به نوشتهء نادر میرزا، ص 239، محمد امین خیابانی از شعرای آن زمان در این باره دو قصیده گفته در یکی جعفروالهیاررا ستوده که مطلع آن بیت زیراست: گل سنه بیر عرض ایدیم اول جعفر درداردن اول پلنگ بیشهء غیرت حاج ا للهیاردن و در قصیدهء دیگر حسین کوزه گر را ستوده که مطلع آن چنین است: من حسینون گورموشم دعوا سنی هر دلیر اولسا چالار حلواسنی 61. تلخیص با تغییر عبارت از ص 238- 240 و 305- 306 . 62. این فرمان را آقای دکتر سید هادی انگجی فرزند مرحوم حاج میرزا مهدی آقا، در اختیار نگارنده گذاشتند. 63. حاج میرزا محمد شیخ الشریعه در سال 1321 ه. ق ،در گذشته و در گورستان ده خسرو شاه دفن شده است. حاج میرزا ابوالحسن آقا یکسال پس از درگذشت حاج میرابوا لحسن یعنی به سال 1282 ه. ق ، در تبریز متولد شد، ادبیات و مقدمات علوم و قسمتی از ریاضیات و درس سطحی فقه و اصول را از آقا میرزا فتاح سرابی و میرزا محمود اصولی فرا گرفت و در سال 1304 ه. ق ، به قصد ادامهء تحصیلات به نجف اشرف عزیمت کرد و در حوزهء درس استدلالی فقه و اصول آقا شیخ محمد حسن مامقانی و فاضل ایروانی و حاج میرزا حبیب الله رشتی و دیگر اجله حضور یافت تا به درجهء اجتهاد رسید. در سال 1308 ه. ق ، به تبریز بازگشت و تا آخر عمر به تدریس و تاًلیف و رفع نیاز مسلمانان پرداخت. از تاًلیفات وی از احة الالتباس عن حکم المشکوک من اللباس، حاشیهء رسائل شیخ مرتضی انصاری، حاشیهء ریاض، حاشیهء مکاسب شیخ انصاری، کتاب الارث( شرح باب ارث نجاة العباد صاحب جواهر)، کتاب الحج، کتاب الصلوة و کتاب الطهارة را می توان نام برد. در هجدهم ذی قعدهء 1357 ه. ق ، در تبریز در گذشت، ماده تاریخ وفات مرحوم کلمهء « المغفور» است، ( مستفاد از ریحانة الادب، ج7، ص 60 - و نوشتهء مرحمتی حضرت آیت الله حاج میرزا حسن انگجی مدظله.) « فرزندان آن مرحوم آقایان حاج میرزا حسن آقا، حاج میرزا محمد علی آقا و حاج میرزا مهدی آقا هر سه در قم از آیة الله حاج شیخ عبدالکریم حائری درس خوانده و در فقه و اصول و علم و معرفت به مرتبهء اجتهاد رسیده اند. هر سه صاحب محراب و منبر و آسمان روحانیت تبریز را به منزلهء سه اختر فروزانند. نجابت و آقائی از سیمای آنان ساطع است.وقتی که انسان این سه برادر با فضل و کمال را می بیند به یاد اشراف عصر بنی عباس مانند سید مرتضی و سید رضی می افتد و بی اختیار به احترام قیام می کند. آنان از حیا و وقار سر به زیر می افکنند و چشم روی هم می گذارند، دیگران از مهابت آنان سر به زیر می افکنند و چشم بلند نمی کنند..... آقایان دکتر اسماعیل، دکتر محمود و دکترابراهیم انگجی در طب و شیمی دکتر هستند، در سویس رنج تحصیل کشیده اند هر سه برادر به ایران و آذربایجان علاقمندند، خدا هر شش برادر را در خدمت به نوع توفیق مرحمت فرمایاد. نقل از رجال آذربایجان در عصر مشروطیت، تاًلیف دکتر مهدی مجتهدی، ص 182». حاج میرزا مهدی آقا چند سال پیش در تهران به رحمت ایزدی پیوست، آقای دکتر سید هادی انگجی جراح معروف تبریز و آقای حاج سید علی انگجی امام مقیم مرکز، از فرزندان آن مرحوم هستند. 64- تاريخ و جغرافی دارالسلطنه تبريز ص.212 65. حاج شیخ جعفر قزوینی در همهء کارها آدم منظمی بود، زندگی اشرافی داشت، همیشه ندیمی با او بود، میرزا حسن خان خوئی درمنزل آقای حسین مهدوی واصف ازکارمندان ادارهء آمار، می گفت ندیم وی از منسوبین ما بود، حکایت می کرد: روزی حاج شیخ دردی در پا داشت، ولی همچنان موًدب روی دو زانو نشسته و به مخده ای تکیه زده بود، آثار رنج از وجهاتش به چشم می خورد. من بودم و او، گفتم: حاج شیخ اگر دردی در پا دارند، اینجا کسی نیست، پای خود را به راحت دراز کنند. گفت: فلانی ما خود کس نیستیم؟، من از ادب و تربیت و نظم و ترتیب در زندگی وی در شگفت ماندم. 66. نقل از آثار و ابنیهء تاریخی تبریز، کارنگ، ص 35 و36، تبریز 1347 ش. 67.در بازدید سرایها و تیمچه ها آقای ابو ا لحسن ولائی با کمال لطف نگارنده را همراهی فرمودند. eMer@lD 05-08-2009 10:55 PM مقبره سلطان محمود  مقبره سلطان محمود سلطان محمودغازان در سال 697 ه. ق، به فکر افتاد که برای خود آرامگاهی بنا کند، برای ساختن آن قريه شام را انتخاب کرد و در کنار عمارت عادليه مه به امر ارغون خان ساخته شده بود، مقبره و عمارات منضمی آن را بنياد نهاد و موقوفاتی با در آمد قريب يکصد تومان (1) جهت ادارهء اين تاًسيسات تخصيص داد. خواجه رشيدالدين فضل الله در تاريخ مبارک غازانی در اين باره می نويسد: « پادشاهان مغول را رسم چنان بوده که مدفن ايشان نامعلوم و از آبادانی دور و در موضعی باشد که به جز معتمدان آفريده ای بر آن مطلع نبود و هيچ کس را بدان نزديک نگذارند. غازان خان چون مسلمان شد، فرمود هر چند رسم پدران ما اين است و اگر مسلمانی نيز نخواهد که مدفن او معين بود در دينداری او خللی نيست، ليکن چون مسلمان شده ايم بايد شعار ما نيز بر طريقه اسلاميان باشد، خصوصاً چون رسوم اسلامی بسياربهتر از آن عادات است و در اوائل حال به زيارت مشهد مقدس طوس علی ساکنه السلام و تربت سلطان بايزيد و ابوالحسن خرقانی و شيخ ابو سعيد ابوالخير و ديگر اولياء آن جا رفته و تربتهای آن بقاع و مجاوران آن مشاهده کرده و چون مسلمان شد زيارت مشهد مقدس امير المومنين علی عليه السلام و ديگر مشاهد و مزارات اوليای بغداد دريافت، روزی فرمود کسی که بر اين گونه مرده باشد و مزار او بر اين گونه بود چگونه او را از مردگان توان شمرد؟ هر چند ما را مرتبهء صلحا نيست ليکن از راه تشبه به ايشان ابواب البری بايد ساختن تا به برکات آن رحمت خدای تعالی ما را دستگيری نمايد و چون در دارالملک تبريز بود آن جا را اختيار فرمود و در جانب غربي، در موضع شنب(2) خويشتن طرح کشيده آن را بنياد نهاد و اين زمان چند سال است که به عمارت آن مشغولند و از گنبد سلطان سنجر سلجوقی به مرو که معظم ترين عمارات عالم است و ديده بود بسياربا عظمت تر از آن بنياد نهاده و هياًت و طرح آن بقاع و کيفيت مصارف آن خيرات به طريق اجمال برين موجب است: گنبد عالي- اضافت فرش و طرح و بهای شمع و عطرومذاب مصالح حلاوه در شبهای جمعه به اسم حفٌاظ ؛ و مواجب مرتزقه از حفاظ و عمله. مسجد جامع- اضافت فرش و طرح و بهای شمع و مذاب و عطر؛ و مواجب مرتزقه از خطيب و امام و واعظ و موًذن و مکبر و عمله. مدارس- اضافت فرش و طرح و وجه روشنايی و عطر و آلات خزفي(3) و غيرها؛ و مواجب مرتزقه از مدرٌسان و معيدان و فقها و عمله. خانقه- اضافت فرش و طرح و آلات مطبخ و وجه روشنايی و عطر؛ و مواجب مرتزقه از شيخ و امام ومتصوفه و قوالان و خادم و ديگر اصناف عمله؛ و مصالح آش بامداد و شبانگه و سماع عام در ماهی دو نوبت؛ وصدقهء معينه به رسم فقرا و مساکين جهت بهای کرباس و مداس (4) و پوستين گول (5 ) . دارالسياده- اضافت فرش و طرح و بهای شمع و مذاب و عطر؛ و وظيفهء مرتبٌ که به مهماتٌ دارالسياده قيام نمايد و خدمت سادات به موجب شرط واقف به جای آورد؛ و معاش سادات از نقيب که مقيم آنجا باشد و سادات آينده و رونده؛ و مواجب عمله از خادم و مصبخی و ديگر کارکنان که آنجا باشند. رصد- اضافت فرش و طرح و بهای مذاب و بزر و عطر؛ و اصلاح و مرمت آلات و ادوات ساعت و رصد و آنچه به کار آيد؛ و مواجب مرتزقه از مدرس حکيمات و معيد و متعلمان و خازن و مناول6 و ساير عمله. دارالشفاء- اضافت فرش و طرح و بهای مذاب و بزر و عطر و آلات خزفي؛ و مواجب مرتزقه از طبيب و کحال و جراح و خازن و خادم و عمله؛ و مصالح ادويه و اشربه و معاجين و مراهم و اکحال7 و مزوٌرات8 و جامهء خواب و ملابس بيماران؛ و تجهيز اموات9 که بيگاه آنجا وفات يابند. بيت ا لکتب- اضافت فرش و طرح و بهای مذاب؛ و مواجب مرتزقه از خازن و منازل و فراش؛ و مصالح و مرمت کتب و ثمن کتب ضروری و بياض صحيح. بيت القانون – اضافت فرش و طرح و بهای مذاب وبزر؛ و مواجب مرتزقه از کاتب و خازن و فراش؛ و مصالح و اخراجات قوانين و نسخ و احياء آن و بياض صحيح. بيت المتوالي- مواجب به نام يکنفر بواب که آن را مقرر است. حوضخانه- مصالح مذاب و بزر و عطر و ابريق و سبو و خم و کوزه؛ و مواجب به اسم يک نفر فراش. گرمابهء سبيل- مصالح ميرز10 و سطل و گل و چراغ و بيل و مجرفه11 و هيزم و علف گلخن؛ و مواجب عمله از حماٌمی و نوکران و جامه دار و وقاٌد12.» وسپس از انواع خيرات و مبراتی نام می برد که نشان می دهد دستگاه حکومت آن روز به چه نکات باريک توجه و عنايت داشته. ما برای روشن شدن ذهن خوانندهء عزيز به ذکراجمالی آنها قناعت می کنيم: آش بيروني- که امراء مغول و تازيک و کسانی که آن جا آيند بعداز زيارت به کوشک روند و آن آش را آن جا بخورند. آش بزرگ- که هر سال در سالروز در گذشت واقف، بعد از حضور در مجلس ختم و خواندن فاتحه، به حضار از مجاوران بقاع، ائمه، اعيان و مستحقان تبريز بدهند. حلاوه- که در شبهای جمعه به رسم اهل مسجد و خانقاه و مدارس و ايتام و ساير جماعت بدهند. اخراجات عيدين و ايام و ليالی متبرکه ازعاشورا و شب براة و غيره. مکتب ايتام- که همواره صد نفر يتيم را قرآن آموزند و تربيت کنند؛ چون قرآن آموختند، به عوض ايشان صد کودک ديگر بياورند و معيشت همهء اين کودکان را تاًمين و همه را سنٌت بکنند و مواجب پنج نفر معلم و پنج رقيب و پنج عورت را که از کودکان مزبور غمخوارگی کنند بپردازند. هديهء پوستين- به مستحقان مسکين هر سال دو هزار پوست گوسفند خريداری و هديه کنند. هديهء مصحف- هر سال صد مجلد مصحف تازه برای هديه ابتياع بکنند. تربيت اطفال سر راهي- کودکانی را که به راه می اندازند بر گيرند و اجرت دايگان و مايحتاج ايشان بدهند تا آنگاه که بزرگ شوند و به سن تمييز رسند و صنعتی يا پيشه ای توانند آموخت. تجهيز اموات غريب- غربائی که د ر تبريز وفات يابند و مستحق باشند ايشان را کفن و دفن کنند. چينهء مرغان- انواع مرغان که در شش ماه زمستان که سرما و برف باشد گندم و دانه بر بام ريزند تا بخورند و هيچ کس آن مرغان را نگيرد. پنبهء بيوه زنان- برای پانصد تن بيوه زن درويش، هر سال پنبهء محلوج دهند هر يکی را چهار من، تا مايه سازند. عوض ظرفهای شکسته- امينی را در شهر تبريز نصب گرداندند که عوض سبو و کوزه ای را که غلامان و کنيزکان و کودکان هنگام آب کشيدن بشکنند و از خداوندگان بترسند، بدهد. راه و پل- هزينهء پاک کردن راهها از سنگ وپل بستن بر برجويها تا هشت فرسنگی تبريز از محل معين پرداخت شود. تعمير موقوفات- ساختمانها و ضياع و عقار و مستغلات موقوفه از وجه معين در ولايت تعميير و مرمت گردد13.» و چون موقوفات همه معين شد ، برای اينکه اخلالی در کار ايجاد نشود، وقفنامه را در هفت نسخه تهيه کردند و به امضاء علما و قضات بزرگ رسانيدند، يک نسخه به کعبه، يک نسخه به بغداد فرستادند و يک نسخه در تبريز ماند و چهار نسخهء ديگر را به چهار شهر معتبر ارسال داشتند و مقرر شد هر حاکم و قاضی و امامی که سر کار می آيد اين وقفنامه از طرف وی نيز امضاء و مهر شود تا وقفنامه و مفاد مندرجات آن هميشه معتبر و در مدٌ نظر باشد. وصاف الحضرة شهاب الدين عبدالله شيرازی اديب و مورخ معروف معاصر خواجه رشيدالدين نيز عمارت شام را ستوده و نوشته است: اين بنا در سال 697 ه.ق، آغاز گرديد و در سال 702 ه . ق ، پايان پذيرفت. تا شام . بام روزگار در پی هم بوده، کسی بنيانی بدين رصانت نديده است. برای ساختن آن مهندسان حاذق و صنعتگران آزموده از همه سو گرد آمدند، آهن و ارزير مورد نياز از روم آورده شد. پايه ء بنا را تا ارتفاعی از سنگ تراش و بقيه را با آجر ساختند، اکنون بلندی برج يکصد و سی گز است: بلندی ديوارهشتاد گز، بلندی طاقهای مقرنس و محل کتابه ده گز و بلندی طاس گنبد چهل گز. قطر دايرهء برج پنجاه گز و عرض ديوار آن ده گز- سی و سه آجر – است.بناهايی که در کنار آن ساخته شده اند عبارتند از : مسجد، خانقاه، مدرسهء شافعيهٌ ، مدرسهء حنيفٌيه، دارالشفا، بيت المتولي، بيت الکتب؛ رصد خانه، برای استفادهء طلاب علم نجوم، رصد حرکات ستارگان، ترويج حساب و زيح و مقام احکام حوادث؛ حکيميهٌ، برای اقامت حکماء ربانٌی و اطبای جسماني؛ بيت السياده، جهت اقامت سادات که آيهء شريفهء « انماٌ ير يدالله ليذهب عنکم الرجس اهل البيت و يطهٌراً 15 » پيرايهء مناقب ايشان است؛ و حوضخانه. بعد اساره به متن کتابهء بنا کرده که با« الحمدلله القديم، الذی بقاءه دائم و وجوده واجب» شروع شده و پس ازثناء پروردگار و نعمت پيامبران عظام و رسول برگزيدهء اسلام و تمجيد مفصل متداول خان بزرگ، نصرة الدنيا والدين محمودبن ارغون خان بن اباقاخان، با آرزوی مغفرت و رحمت و جنان و رضوان برای وي، پايان پذيرفته است14. و سپس به توصيف تزئينات بنا پرداخته و نوشته که: آراستگی صورو غرائب نقوش آن مايهء شگفت آزر بتگر است. سيصد من لاجورد در نقاشی سطوح ديوارها مصرف شده، ساير رنگها و طلای لازم برای تلوين و تذهيب را نيز از آن قياس می توان کرد. اسباب زينت بنا چند عدد قنديل زرين و سيمين گرانبهاست و مخصوصاً يکی از آنها که سقف خانقاه آويخته شده است يکهزار مثقال طلا دارد16. دونالد ويلبر مولًف کتاب « معماری اسلامی ايران در دورهء ايلخانان» اشاره به وجود مينياتوری کرده که معتقد است در حدود 717 ه. ق ، يعنی حداکثر چهارده سال بعد از در گذشت غازان خان ترسيم يافته است. اين مينياتور برج غازانی را نشان می دهد که بنايی است دوازده ضلعي، در ميان باغ عادليهٌ ارغون خان وعبارت کتابه های آن يکی « سلطان محمود غازان خلد الله ملکه و خلافته» و ديگری « لااله الاالله، محمد رسول الله» و چند حديث معروف است، ولی معلوم نيست نقٌاش عين متن کتابه های اصلی بنا را در مينياتور آورده باشد. ويلبر با استفاده از اين مينياتور طرح زيبايی از برج مقبرهء غازان تهيه کرده که ما عين آن را در صفحهء پيش آورديم17 مقبرهء غازان و عمارت منضمی آن ساليان دراز معمور بود چنانکه اين بطوطه جهانگرد معروف مغربی هنگام مسافرت به تبريز در عمارت غازانی فرود آمده و در بارهء آن چنين نوشته است: eMer@lD 05-08-2009 10:55 PM « پس از دو روز راه پيمايی به شهر تبريز رسيديم و در خارج شهردر محلی موسوم به شام منزل کرديم .قبر غازان پادشاه عراق در اين محل است. در کنار مقبرهء وی يک مدرسه و يک زاويهء زيبا ساخته اند، در اين زاويه مهمانسرائی وجود دارد که در آن اشخاصی که به شهر وارد يا از آن خارج می شوند اطعام می گردند. غذای آنان عبارت است از نان و گوشت و حلوا و برنجی که با روغن پخته می شود. مرا نيز در اين زاويه که در ميان آبهای روان و درختان سر سبز قرار گرفته بود منزل دادند و فردای آن روز از دروازهء بغداد وارد شهر شديم18». حمدالله مستوفی متوفی در 740 ه. ق ، می نويسد: « در زير شهر به موضعی که شام می خوانند، خارج باروی غازاني، غازان خان شهرچه ای بر آورده و جهت خوابگاه خود در آنجا عمارات عاليه کرده چنانکه مثل آن در تمامت ايران نيست.19» بناهای شام غازان تا قرن يازدهم همچنان آباد و پا بر جا بود. اسکندر بيگ ترکمان می نويسد:« در 1012 ه. ق ، سال هفدهم جلوس شاه عباس اول، هنگامی که روميان پس از اقامت متمادی مجبور به ترک تبريز و هزيمت به ديار خود شدند، تبريز به اندازه ای ويران بود که محلی مناسب برای جلوس پادشاه پيدا نشد و در شنب غازان که معمور و آباد بود اجلال نزول نمود20.» همچنين در ضمن ذکر وقايع سال 1019 ه . ق ، سال بيست و چهارم سلطنت همان شاه می نويسد: « چون عمارت شنب غازان تبريز که ساخته و پرداختهء معمار همت پادشاه غازان است و مدارس و خوانق بر دور گنبد پادشاه مرحوم که در رفعت و بلندی مشهور جهان و ازغايت ارتفاع ثانی گنبد هرمان است ساخته شده جای مستحکم است به خاطر انور رسيد که مبادا روميه آن را در مقابل کوب قلعهء تبريز گردانيده به ذخاير و يراق و حارس و نگهبان استحکام داده باز گردند و تسخير آن به سهولت دست ندهد، به آنجا نيز توپ و تفنگ و آذوقه و يراق کشيده فوجی از تفنکچيان قدر انداز را به خراست آن تعيين کردند21.» اما متاًسفانه در همين سال می بينيم که به دستور ماًمور شاه عباس عمارتهای کهن موجود در حوالی گنبد شام غازان تخريب و مصالح ساختمانی آن در بنای قلعه ای که برای جلوگيری موقت از هجوم روميان ضرورت داشت به کار می رود. صاحب عالم آرا دليل اين تخريب را چنين بيان می کند:« اما بنا بر وصول آوازهء لشکر روم فرصت تخريب قلعهء سابق و ترتيب قلعهء جديد ولاحق نمی شد، در اين وقت که مراد پاشا به قاعده ای که گذشت عود نمود، آن اراده از خاطر خطير سر زد که منوچهر بيگ ايشيک آقاسی را که مرد کارديدهء کاردان بود به سر کاری عمارت قلعه تعيين فرموده مقرر داشتند که تا اول بهار مصالح و ضروريات از عمارات منهدمهء تبريز خصوصاً شنب غازان که ويرانی به آن راه يافته بود به ربع رشيدی کشيده، در وقت بهار که هوا روی به اعتدال آرد شروع در عمارت قلعه نمايند واحکام مطاعه به صدور پيوست که استادان بناء و سنگتراش و عمله و فعلهء عمارت ازعراق و هر طرف به تبريزآمده به زودی عمارت قلعه را به اتمام رساند22. اما با وجود اين اقدام ناشايست، باز گنبد و قسمتی از بناهای آن از خطرتخريب در امان می ماند، چنانکه کاتب چلبی که در 1045 ه . ق ، همراه سلطان مراد چهارم پادشاه عثمانی به تبريز آمده، در اين باره می نويسد:« بناهای عظيم غازان مانند قلهء غلطه در ميان باغچه ها از مسافت دور به نظر می رسد.جانب غربی و شمالی و جنوبی تپهء مزبور جلگهء وسيعی است که به درياچهء « اروميه» منتهی می شود و تمام آبهايش بدان سمت جاری است و در همه جا خانه های منقش و با شکوه و باغچه های صفا بخش و خلد آسا و در هر طرف گلزارها و باغهای پر درخت و در هر گوشه آبهای روان و نشيمنهای فراوان وجود دارد. کثرت و وسعت باغچه ها به اندازه ای است که عساگر بيشمار آل عثمان سه روز به بريدن اشجار آن پرداختند ولی نتوانستند عشر آن را قطع کنند و در موقع کوچ باز سواد درختان مثل اول ديده می شد. انگور باغها بدون دانه و بسيار لطيف و چنان زياد بود که هنگام اقامت ما، هم افراد سپاه ازآنها استفاده کردند وهم به مال و مواشی داده شد ولی باز نقصان محسوسی درآن پديد نيامد23.»البته عساکر آل عثمان تنها به قطع اشجار و نهب اثمار آنها قناعت نکردند بلکه انسانها، حيوانات و بناهای ارزندهء اسلامی را نيز تا آخرين حد امکان از پای در آوردند، حتی به بناهايی که مربوط به صفويان و قزلباشها نيز بود ابقاء نکردند، عمارات شام غازان را هم از اين معامله مستثنی نداشتند24 . تاورنيه بازرگان و جهانگرد فرانسوی که در سال 1046 ه . ق ، به ايران سفر کرده « از آنهمه بنای زيبا که در شام غازان بوده فقط برجی را ديده که ميان دشت، در سمت باختری تبريز قد علم کرده بود. هر چند در آن تاريخ بيش از نيمی از بنای مزبور بر اثر مرور زمان و حوادث دوران فرو ريخته بود. از غرائب تصادفات آن که کمتر از سه سال پيش، در نخستين سفر تاورنيه، قسمت بزرگی از اين بنای عهد غازان هنوز بر جای بود و در عرض سه روزی که لشکريان سلطان مراد چهارم به خرابی و تاراج شهر تبريز دست زدند، اين بناها مثل بسياری ديگر از اثار تاريخی شهر نابود شد25.» شاردن جهانگرد معروف که قريب سی و پنج سال پس از نخستين سفر تاورنيه به تبريز آمده در بارهء بناهای شام غازان می نويسد:« غازان خان پادشاه ايران که مقٌر فرمانروا ئيش تبريز بود در همان جا به خاک سپرده شده است. هنوزهم منارهء اعظم مخروبهء مقبرهء او پا بر جاست و آن را به نام وي، منارخان می گويند26.» جملٌی کارری شايد يگانه جهانگردی است که اين مناره را به تفصيل تعريف کرده است. او در سال آخر سلطنت شاه سليمان صفوی به ايران آمده از راه قم به اصفهان رفته، در گذشت وی و تاجگذاری شاه سلطان حسين صفوی را ديده و در هر دو مراسم سوک و شادی ، شرکت نموده است. او دربارهء برج مقبرهء غازان خان می نويسد: « روز شنبه به تماشای برج شام غازان رفتيم- برجی که عده ای بدون سند و مدرک، تصور می کنند همان برج بابل است. اين برج دويست پا بلندی و چهل پا قطر دارد. ضخامت ديوارهای آن نيز که در بعضی جاها رو به خرابی می رود تا دوازده پا می رسد- تقريباً سه متر و نيم . در پائين برج دری هست که به پلکان حلزونی شکلی هدايت می شود و پس از يکصد و بيست پله به اطاق کوچکی منتهی می گردد. ديوار خارجی برج با کاشيهای پر نقش و نگار و خطوط و اعداد گوناگون تزئين يافته و طبقهء اول قسمت درونی آن با نرده هايی سنگی محدود گرديده و می گويند اين قبر بانی برج است27.» جهانگردان و جغرافی نويسان ديگر نيز توصيفاتی از اين قبيل کرده اند و از مجموع آنها روشن می شود که اين بنا در بدو امر بسيار آباد و مورد توجه عموم و مزٌين به کاشی و مرمر و يکی از نمونه های عالی هنر دورهء ايلخانی بوده، اما در نتيجهء حوادث تاريخی و زلزله و عدم توجه حکام و فرمانروايان بعدي، مانند ديگر بناهای تاريخی رو به ويرانی گذاشته و به علت اينکه نام مقبره و مسجد و وقف و دين در ميان بوده باز از انهدام و از بين بردن عمدی بقيه از طرف عوام خودداری می شده است، اما در زمان قاجاريهٌ در نتيجهء نفوذ و دنيا طلبی يکی دو مالک روحانی بقايای اين بنای تاريخی به کلی تخريب و با خاک يکسان شده است. نادر ميرزا مولًف تاريخ و جغرافی دارالسلطنهء تبريز، از قول پسر عموی خود که در سال 1301 ه. ق ، ماًمور بررسی و تهيهء مشخصات آثار تاريخی تبريز جهت مشاراليه بود می نويسد:«... من در 1286 ه. ق، از ويرانه های اين بنا ديدن کردم زير زمينهای متعدد و هزاران آجر و کاشی سالم و سنگهای شفاف ومنقور و دو ستون سالم و کنده کاری شده به قطر يک ذرع و طول دو ذرع در آنجا بود. من از پير مردی پرسيدم چرا از اين همه آجر کسی استفاده نمی کند؟ گفت: چون وقف است علما حرام می دانند. اکنون که روز ششم صفر 1301 ه. ق ، است و پانزده سال از آن تاريخ می گذرد آجر و کاشی سالمی به جا نمانده حتی سنگهای بنا نيز کنده شده و هم اکنون مردم مشغول کندن بنيان هستند. به يکی از آنها به نرمی گفتم پانزده سال پيش اين جا را ديده بودم، سئوال و جواب آن تاريخ را نيز به او گفتم. گفت: بلی پانزده سال قبل همان طور بود که گفتيد، علت آن هم منع علما بود. اما چند نفر از علما که او به اسم گفت و من رعايت ادب کرده و نمی نويسم در اين نزديکی چشمه و قنات احداث کرده اند و فتوی داده اند که اين سنگها حلال و خريد و فروش آنها مجاز است. چون اهل اين جا بهار و تابستان مشغول کشت و زرع هستند و در زمستان بيکارند اين سنگها را کنده با مال خود به قنات آقايان حمل و بهای آن را صرف معاش زمستانی خود می کنند28.»تا سی سال پيش باز شکستهء آجرو کاشی زيادی در کنار مسجد ويرانهء شام غازان به صورت پشته اين جا وآن جا به چشم می خورد حتی پاره ای از آجرها و کاشيها نيز سالم بودند اما به تدريج آنها هم از بين رفته اکنون جز نام بنا و تاًسف تنها، چيزی ازآن جا به جا نمانده است. با توجه به اين مراتب لابد به نظرمی رسد که تخريب بناها و غارت اثاث، عنوان و علتی دارد اما مقبره چگونه از بين رفته است؟آقای دکتر عباس نخجوانی فرزند ارشد مرحوم حاج محمد نخجواني، از علاقمندان به آثار باستانی است ميگفت: قر يب پنجاه سال پيش روزی بر روی ويرانه های شام غازان از پير مرد سال خورده ای اين مطلب را سئوال کرديم. گفت: مقابر باقی بود، سنگهای مرمر بزرگی داشت، هنگام جلوس مظفرالدين شاه همه را کندند و به عالی قاپوبردند. اکنون اين سنگها در حياط موزهء تبريز موجود و عبارت ذيل برروی آنها منقور است: « تاريخ جلوس ميمنت ماًنوس اعليحضرت قوی شوکت شاهنشاه، وليعهد اسلام پناه سلطان مظفر الدين شاه، ابن السلطان بن السلطان و الخاقان بن الخاقان ناصر الدين شاه صاحبقران، در دارالسلطنهء تبريز روز شنبه هجدهم ذيقعدهء يکهزار و سيصد و سيزده، جلوس مبارک بر سرير سلطنت در دارالخلافهء طهران روز يکشنبه بيست و پنجم ذيحجه ء هزار و سيصد و سيزده هجری که در سنهء هزار و دويست و هفتاد وهشت به ولايت عهد نايل و سی و هفت سال مملکت آذربايجان به حکمرانی اين سلطان رشک روضهء رضوان بوده، خلد الله ملکه- راقمه موسی منشی آستان مبارک29. زيرنويس: 1- تومان برابر ده هزار دينار طلاست. ف. ن . 2- دانشمند ارجمند آقای دکتر منوچهر مرتضوی استاد دانشکدهء ادبيات و علوم انسانی تبريز، در بارهء اين کلمه تحقيق ارزنده ای دارند که ضمن مقالهء « تبريز در روزگار خواجه رشيد الدين» مندرج در ص 244- 282 « مجموعهء خطابه های تحقيقی در بارهء رشيد الدين فضل الله همداني» ، از انتشارات دانشگاه تهران، 1350 ش ، آمده است. 3- سفالين. 4- نوعی کفش روستايي. 5- گول، دلق و جامهء پشمينه ای با موهای آويخته که درويشان پوشند. ف . ن . 6- متصدی توزيع مواجب و هدايا و عطايا. 7- انواع سرمه و داروهای چشم. 8- مزور آشی که برای بيمار تهيه شود- در ترکی آن را مزوره گويند. 9- غسل دادن و کفن کردن مردگان. 10- ميزر به معنی عمامه و دستار- ومئزر به معنی فوته و لنگ حمام است. 11- پاروب، بيل چوبين. ف . ن . 12- ملخص از ص 207- 211 ، تصحيح کارل يان، چاپ هرتفورد انگلستان 1940 م. وقاد به معنی هيزم کش است. 13- مستفاد از : تاريخ مبارک غازاني، ص 212- 215 . 14- آيهء 33 از سورهء الاحزاب، خدا می خواهد پليدی را از شما اهل بيت دور کند و پاک سازد شما را پاک ساختني. 15- متن اين کتابه در تاريخ و صاف 21 سطر است، چاپ بمبئی 1269 ه. ق . 16- مستفاد از همان کتاب، ج 3 ، ص 187- 188. تهران 1333 ش 17-- ص 135- 137- کتابه های مينياتور را سواژه اسلام شناس فرانسوی برای ويلبر خوانده است. دونالد ويلبر به نقل از ابوالقاسم و شمس کاشانی J Sauvagetمينويسد که قسمتی از گنبد در سال 704 ه . ق ، که هنوز تزئين آن تمام نشده بود فرو ريخت و پنجاه کارگر گرجی و ارمنی در زير آن به هلاکت رسيدند. اما گنبد دوباره ساخته و مرمت شد. 18- سفر نامه ، ترجمه ء دکتر محمد علی موحد، ص 225، تهران 1337 ش. رحله، متن عربي، ص 233، بيروت 1964 م. 19- نزهت القلوب، به کوشش دبيرسياقي، ص 87 ، تهران 1336 ش. 20- مستفاد از: عالم آرای عباسي، ص 639 ، تهران 1334 ش . 21- همان کتاب، ص 822. 22- عالم آرای عباسي، ج2 ، ص 826 . 23- رک به: مقالهء تبريز، ترجمهء نگارنده، مندرج درص 188- 193 ، مجلهء معلم امروز،شماره5 ، تبريز 1335 ش. 24- تاتی و هرزني، ص 23 ، تبريز 1333 ش. 25- نقل از: ص 96 جغرافيای تاريخی گيلان، مازندران، آذربايجان از نظر جهانگردان. تاًليف ابوالقاسم طاهري، چاپ تهران 1347 ش. 26- سياحتنامهء شاردن، ترجمهء محمد عباسي، ج 2 ، ص 405 . 27- سفر نامهء کارري، ترجمهء دکتر نخجوانی و کارنگ، ص 21 . 28- ملخص از ص 102. 29 – آتار ابنيه تاريخی تبريز تاليف نگارنده ص. 16 / 17 چاپ تبريز 1347 ش. منبع : آثار باستانی آذربايجان جلد اول چاپ دوم سال 1374 صفحه 162 نشر انجمن آثار و مفاخر فرهنگي تاليف : عبدالعلی کارنگ eMer@lD 05-08-2009 10:56 PM ربع رشیدی  ربع رشیدی که امروزه فقط آثار مختصری از آن باقی مانده از بناهایی است که توسط خواجه رشیدالدین فضل الله، وزیر سلطان محمود غازان ایجاد شده است. بنا در زمان آبادانی شامل 24 کاروانسرای وسیع و 1500 دکان و 30000 خانه و تعدادی حمام و باغ و کارخانه های پارچه بافی و کاغذ سازی و دارالضرب و تولید رنگ و نظایر آن بوده است. حدود200 قاری قران از کوفه و بصره و شام دایما" و به نوبت در این تاسیسات قرآن را تلاوت می کرده اند و 400 فقیه و 100 فقیه و 1000 طلبه در مدارس آن سکونت داشته و به کسب علم مشغول بوده اند .تعداد 50 پزشک حاذق از کشورهای مختلف در دارلشفای آن به معالجه بیماران اشتغال داشته اند. به این ترتیب معلوم می شود كه ربع رشیدی در زمان خود یك شهر علمی با كتابخانه ای حاوی هزاران جلد از كتب معروف زمان و آزمایشگاه های متعدد کشاورزی بوده که در این آزمایشگاهها انواع گیاهان دارویی کشت و تکثیر و آزمایش می شده است. پس از قتل خواجه رشیدالدین فضل الله که در سال 718 هجری ق اتفاق افتاد دشمنان او هر چه را که داشت غارت کردند و این شهر را با تمام تاسیساتش ویران کرده و همه چیز را به غارت بردند. چهار پایه برج ویک پشته خاک و سنگ به جای مانده کنونی از آثار ربع رشیدی نیستند، بلکه پایه های برجهای قلعه ای هستند که در سال 1020 هجری قمری به امر شاه عباس، با تخریب و حمل مصالح ساختمانی بناهای عظیمی چون شنب غازان ، بقایای ربع رشیدی، قلعه ها و سراهای رومیان و قبور شعرا و عرفا و امرای مدفون در مقبره الشعرای سرخاب و دمشقیه آنها را بنا کرده اند . eMer@lD 05-08-2009 10:57 PM ربع رشيدى مهمترين مركز علمى ـ آموزشى در قرن هفتم است كه به دست وزيردانشمند ايلخانان، خواجه رشيدالدين فضل اللّه همدانى (645ـ 718 ق)، ساخته شد. اين مقاله به بررسى نسخه الآثار الباقيه ابوريحان بيرونى (د440 ق) مىپردازد و نويسنده مىكوشد ضمن برشمردن ديگر نسخه ها با ارائه قراين و شواهد اثبات كند كه نسخه خطى موجود در دانشگاه ادينبورگ انگلستان، همان نسخه اى است كه در تبريز و براى كتابخانه "ربع رشيدي" فراهم گشته است. داستان "ربع رشيدى" يا شهركى كه خواجه رشيدالدين فضل اللّه همدانى (645 ـ 718 ق)، وزير دانشمند ايلخانان بزرگ ايران، در حدود سال 700 ق، در سمت شرقى تبريز (دامنه كوه سرخاب) در داخل باروى غازانى ساخته بود چندان پرآوازه است كه در اينجا حاجتى به شرح و تفصيل در باب آن نباشد. اما يكى از عمارات ربع رشيدى كتابخانه مشهور آنجاست، چنان كه خود خواجه رشيد دو " بيت الكتاب" را در جوار گنبد ميانى (در سمت راست و چپ آن) با حدود بيش از000/60 مجلد كتاب ياد كرده است. از جمله گويد هزار عدد مصحف در آنجا نهاده كه 400 نسخه با حلّ طلا نوشته و10 نسخه به خط ياقوت مستعصمى، خوشنويس نامدار، و نيز تنها 000/60 دينار (زر) از براى نگارش و نگارگرى و جلدسازى نسخه هاى جامع التواريخ خود هزينه كرده است. (1) بارى ربع رشيدى كه خواجه همدانى براى آن بذل جهد و مال بسيار كرد، در پى قتل او يكسره دستخوش نهب وغارت جهال و همج رعاع شد؛ يك چند رونق سابق را فرزند دانشمند و خردمندش، خواجه غياث الدين وزير، به آنجا بازگرداند، ولى ديرى نپاييد كه باز در پى قتل او هم (21 رمضان 736 ق) روى به ويرانى نهاد و تمام اموال و موقوفات آن مصادره شد و آن كتابهاى نفيس جملگى به تاراج رفت؛ اكنون اطلال خرابه هاى ربع رشيديه در سمت شرقى تبريز، حاكى از وجود آن بنياد بزرگ نيكوكارى و دانشگسترى ايران در گذشته هاى دور است. گاهى در فهرستهاى نسخ خطى كتابخانه هاى غالباً خارج از كشور، يا نظر به طبع بعضى كتابها كه شرح نسخه بدلها را داده اند، برحسب مشخصات آنها و برخى قراين و امارات تصريحى يا تلويحى، ظن محتمل بر آن ميرود كه نسخه اى معين بازمانده از كتابخانه تاراج شده ربع رشيدى وجود داشته باشد؛ چنانكه از اين دست شايد بتوان برخى نسخه هاى مجلّدات خود جامع التواريخ رشيدى را ياد كرد كه اكنون شرح چنين بازيافته اى گهگاهى و اتفاقى از گفتار ما بيرون است. اما يكى از موارد مذكور به گمان و حدس قريب به يقين، نسخه كتاب الآثار الباقيه ابوريحان بيرونى (د440 ق) موجـود در كتابـخانه دانشـگاه ادينبـورگ انگلستان است و گفتار حاضر درباره آن، نظر به موجبى خاص ميباشد. پيشتر بايد گفت كه طبع فعلاً يگانه كتاب الآثار بيرونى، در سده گذشته، با كوشش و ويرايش علامه شرقشناس شهير، ادوارد زاخائو (V. Zakhidov) آلمانى (1845-1930م) صورت پذيرفت كه واقعاً يكى از نمونه هاى والاى طبع علمى ـ انتقادى محقّقانه در جهان به شمار ميرود (لايپزيك 1878 / 1923م) . طبع زاخائو براساس سه نسخه خطى شناخته شده الآثار تا زمان وى صورت گرفت كه در مقدمه آلمانى كتاب مشخصات آنها به تفصيل بيان شده و اختلافهاى متن در هامش كتاب با علائم L ،R ،P نمايانده شده است : 1) L : نسخه متعلّق به موزه بريتانياست (افزوده ريچ / ش 4791) كه معرب و مشكول است و در 1079ق و گويا در يكى از شهرهاى مركزى ايران تحرير شده است . 2) R : نسخه متعلّق به راولينسن كه در موزه بريتانيا نگاهدارى ميشود و به دست يعقوب تفرشى در 1254ق در تهران و از روى نسخه اى كهن متعلّق به كتابخانه مسجد امام خمينى (سلطانى سابق) تهران كتابت شده است. 3) P : نسخه كتابخانه ملى پاريس (منضمات عربى/ ش 713) كه معرب و مشكول است. تاريخ كتابت ندارد، اما نظر به مشابهات ظاهرى آن با نسخه L (لندن) گمان ميرود كه در حدود همان سال 1079ق تحرير شده باشد. زاخائو هر سه نسخه را كه داراى اغلاط و نقايص همسان هستند، ظاهراً برنوشته از يك نسخه "اصل" يا "مادر" ميداند، كه شايد همان نسخه خطى مسجد امام خمينى (سلطانى سابق) تهران بوده باشد؛ ولى هر سه نسخه به لحاظ رفع نواقص و ارقام جداول متن و جز اينها، مكمل يكديگر هستند. زاخائو فهرست مبسوطى از نقايص و سقطات و اغلاط هر يك به دست داده است.(2) در ادامه ما بدين نظر اشاره خواهيم كرد كه گويا اين نسخه اصل (/ مادر) متعلّق به مسجد امام خمينى تهران، همان نسخه الآثار ربع رشيدى (قديم) متعلّق به كتابخانه دانشگاه ادينبورگ انگلستان باشد. منتها پيشتر مىبايست به ديگر نسخه هاى موجود از اين كتاب، بازيافته در طى دهه هاى 30 ـ50 سده بيستم، نيز اشارتى كرد. صفحه نخست نسخه خطى eMer@lD 05-08-2009 10:58 PM آثار البالقيه ربع رشيدى به خط ابن الكتبى به تاريخ 707 ق كتابخانه دانشگاه ادينبورگ، شماره Arab161 علامه زاخائو در جايجاى متن مطبوع كتاب، با اجتهاد و فراست علمى، بر حسب سياق، دريافته است كه پاره هايى از متنِ اثر نسبت به اصل سـاقط ميباشـد، اين امر از براى دانشـمندانى كه در باب موضوعى از الآثار بيرونى تحقيق ميكردند، همواره اسباب دريغ و افسوس و ناخرسندى بوده است؛ چنان كه از جمله مرحوم سيد حسن تقى زاده در طى نامه هايى (به سال 1338 / 1339) به مرحوم عباس اقبال آشتيانى نوشته است : "گمان ميكنم درطهران نسخه الآثارالباقيه مال بيرونى پيدا شود، زيرا كه مرحوم اعتضاد السلطنه در كتاب فلك السعاده خود از آن نقل ميكند؛ در صورتى كه در تمام كتابخانه هاى فرنگ و اسلامبول دو سه نسخه بيش نبوده كه مأخذ طبع زاخائو بوده و همه آنها ناقص بودند. اين است كه از نسخه چاپى شايد پنجاه صفحه " ناقص" است كه دسترسى بدان نداريم، اين جانب از روى قطعات منقول در فلك السعاده بعضى اصلاحات در نسخه چاپى خودم كردم، همچنين بايد سعى و اهتمامى در پيدا كردن كتاب المسالك و الممالك جيهانى به عمل آيد…". (3) سرانجام ماكس كراوزه (M.Krause) و هلموت ريتـر(H. Ritter) ضمن كاوش در كتابخانه هاى تركيه (1933م) خوشبختانه به وجود نسخه اى كامل از متن الآثار الباقيه بيرونى در كتابخانه عمومى استانبول (ش 4667) پى بردند كه تاريخ كتابت آن 603ق است (Or. I, 1933, p.75.) و بدينسان ساقطات اثر در طبع زاخائو معلوم و مكشوف شد. سپس دو تن از شاگردان كراوزه و ريتر در مكتب شرقشناسى آلمان، با مقابله نسخه چاپى و خطى مزبور "ساقطات" معلوم را بيرون نويسى كردند و آنها را ضمن تطبيق با مواضع سقط در صفحه وسط متن مطبوع زاخائو به چاپ رساندند : اين دو تن يكى كارل گاربرسِ(K.Garbers) هامبورگى و ديگرى يوهان فوكِ (J.----) هالى بودند كه هر يك بخشى و بر روى هم تمام "ساقطات" الآثار بيرونى را در مجموعه "اسناد چاپ نشده اسلامى" منتشر كردند (4) كه در ايران نيز كتابفروشى جعفرى تبريزى همين دو بخش را با عنوان ساقطات الآثارالباقيه عيناً به طور افست تجديد چاپ كرد (1348ش). از آن پس، ويرايش نوين الآثار بيرونى، بر اساس نسخه كامل كتابخانه عمومى استانبول، همواره مورد انتظار و مطالبه محافل شرقشناسى و ايرانشناسى بوده است؛ ليكن اين امر پس از انقراض نسل شرقشناسان غول آساى كلاسيك (در آلمان و هلند) ديگر صاحب همتّى پيدا نكرد، تا اين اواخر كه در ايران قرعه فـال به نام بنده افتاد، چنان كه مركز نشر ميراث مكتوب مجدّانه وسايل كار را فراهم ساخت و تصوير نسخه كتابخانه عمومى استانبول را كه ميكروفيلم آن در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران (ش 49) وجود داشت در اختيارم قرار دادند، ولى بايد از وجود دو نسخه مهم ديگر از الآثار الباقيه بيرونى در جهان (علاوه بر آنچه زاخائو ياد كرده است) نيز سخن گفت : يكى نسخه كتابخانه كاخ توپكاپى استانبول (ش 3043) كه تاريخ كتابت آن 813 ق است و ميكروفيلم آن در كتابخانه مركزى دانشگاه تهران (ش 971) وجود دارد؛ اين نسخه رونوشتى تقريباً كامل از نسخه كتابخانه عمومى استانبول است كه هر چند به خطى خوش ولى مغلوط و پر از اشتباه است، و ديگرى نسخه كتابخانه دانشگاه ادينبورگ انگلستان اسـت (ش 161) كه تـاريخ كتابت آن سـال 707 ق بـه خـط كاتب شهـير، ابن الكُتْبى (د 754ق) اسـت كه داراى 25 مجلس مينياتور منسوب به مكتب "ايرانى" عهد مغول ميباشد. با وجود آگاهى پيشـين و ديـرين درباره اين نسخه، اما نوميد از امكان حصول نسخه عكسى آن، كار تصحيح ثانوى علمى ـ انتقادى الآثار بيرونى را آغاز كردم، سرانجام بسى دير، پس از آنكه نيمى از متن كتاب ويرايش شده بود باز به همِت مدير محترم مركز نشر ميراث مكتوب و به لطف استادان ايرانى و انـگليسى دانشـگاه اديـنبورگ ـ سعـيهم مشـكوراً ـ تصـوير نسبتاً كار آمدى از آن به دست آمد و آشكار شد اين نسخه كه "مادر" همه نسخه هاى پيشين آن به شمار آمده است نيز مانند آنها داراى همان "ساقطات" موجود در نسخه كامل و يگانه كتابخانه عمومى استانبول است، ولى داستان نسخه ادينبورگ كم و بيش مفصل است كه اكنون ما مجملى از آن را در اينجا بيان ميكنيم. تاكنون ايران شناسان درباره نسخه الآثار بيرونى متعلق به كتابخانه ادينبورگ سه گفتار نوشـته اند : 1) مقاله تى. وى. آرنولد (T. W. Arnold) با عنوان "عمل سزارين در نسخه خطى الآثار بيرونى" (جشن نامه براون، 1922م) كه مؤلف در آن برحسب شرح بيرونى و تصوير راجع بدان همين را نشانگر ديرينه ترين عمل سزارين (رُستمين) ميداند. سپس آرنولد مىافزايد كه اين نسخه خطى قبلاً در تملك آقاى ار. ام. ام. بينينگ در مُدرَس هند بوده و او آن را به سال 1851م / 1268ق در اصفهان خريده است؛ و اول بار هم پروفسور زالمان آن را در نشريه سن پترزبورگ (1912م) توصيف كرده است. متأسفانه اين نسخه موارد ساقطه از متن طبع زاخـائو را جبران نميكند، اما خصوصيات نقاشى هاى ايرانى (25 مجلس) در آن، ناظر به مكتب ميانرودانى (عراق)، اولاً تحت نفوذ سنن چينى و مغولى، ثانياً تحت تاثير نقاشى هاى بيزانسى ناظر به هنر كليساى نسطورى در زير سلطه مغولان ميباشد. (5) 2) مقاله هـ . ك . مولر(H. K. Moller) دانماركى با عنوان "نگارگرى الآثار در دستنوشته ادينبورگ" (يادنامه بيرونى، 1355 ش/ 1976م) كه با شرح مشخصات نسخه شناسى آن (178گ [به غلط"212"گ]، 5/13×30 س م، هر صفحه 21س) گويد كه : اين نسخه در كنار كتاب جامع التواريخ رشيدى، در عهد استيلاى مغولان بر ايران يا در زمان ايلخانان بزرگ، احتمالاً با عنايت به جنبه هاى فنى كتابت و نقاشى در تبريز نوشـته شده است؛ هر چند كه تصاوير مزبور زياد با مطالب تاريخشناسى كتاب الآثار تناسبى ندارد، اما ظاهـراً اين كار به دليل احترام بانى آن نسبت به ابوريحان بيرونى صورت پذيرفته است. (6) 3) گفتار بلند پ . سوكك (P.Suocek) با عنوان "نسخه هاى خطى مصوّر الآثار بيرونى" كه در مجموعه مقالات دانشمند وعارف كه به ياد ابوريحان بيرونى و جلال الدين رومى منتشر شده به چاپ رسيده است. در اين مقاله همان مطالب مزبور به تفصيل بيشتر و شرح جزييات ديگر بازگفته شده و احتمال داده شده است كه اين نسخه بايستى در تبريز يا مراغه تحرير و نقاشى شده باشد؛ اما سوكك هر25 مجلس موصوف را جداگانه و به طريق كاملاً فنى و با طبعى استادانه و زيبا و پيراسته در پايان گفتار خود فرانموده است. (7) بنابراين و برحسب قراين و شواهد ديگر، چنان كه پيشتر هم راقم اين سطور نوشته است : ما ذره اى ترديد نداريم كه نسخه خطى الآثارالباقيه، (ادينبورگ) به سال 707ق در تبريز و براى كتابخانه ربع رشيدى از براى خواجه رشيدالدين فضل اللّه همدانى وزير فراهم گشته است، درست همانطور كه جامع التواريخ تأليف خود او و جز اينها را در همان زمان (بين سالهاى 706 تا 710ق)، استادان فن بدينگونه با تصاوير و مجالس آراسته كردند. (8) اما كاتب و شايد هم نقاش نسخه الآثار بيرونى، ابن الكتبى، همانا نصيرالدين ابوالمحاسن يوسف بن الياس بن احمد خويى شافعى بغدادى (د754ق)، طبيب و عالم به فرايض و اصول، باشد كه زمانى استاديار مدرسه مستنصريه در بغداد بوده است و از تأليفات وى كتاب ما لايسع الطبيب جهله را در مفردات طبى (تاليف711ق) ميتوان نام برد. (9) اكنون آنچه گفتنى است همانا سبب احترام خاص و اظهار قدرشناسى خواجه رشيد الدين فضل اللّه همدانى وزير، عالم و مورخ، نسبت به عالم كبير رياضى ايران، حكيم ابوريحان بيرونى است. و اين امر چنانكه محققان آثار اين دو مرد بزرگ علم در ايران زمين گفته اند، بسا بدين موجب باشد كه اصولاً خواجه رشيد پيرو مكتب تاريخى يا ملل و نِحل نگارى و جامعه شناسى ابوريحان بوده است. دو تن از برجسته ترين دانشمندان ايرانشناس در اين خصوص تحقيق كرده اند : يكم، كارل يان (K.Yahn)، طابع مشهور مجلّدات جامع التواريخ رشيدى، در طى دو گفتار : يكى گفتارى با عنوان "زندگى و آموزه بودا" (از كمالشرى، رشيدالدين) در مجله آسياى مركزى (1956م) كه در آن گويد خواجه رشيد همدانى از كتاب تحقيق ماللهند بيرونى در كتاب "تاريخ هند" جامع التواريخ خود بهره وافى برده است، از جمله تعاليم بودايى مشروح در آن را با اطلاعات كمالشرى بخشى هندى زمان خود در آميخته است. (10) ديگر گفتارى به عنوان " در باب اساطير و دين هنديان حسب روايت مسلمانان سده هاى ميانه" (جشن نامه هانرى ماسه، 1963م) است كه آن هم راجع به فقرات مأخوذ و منقول خواجه رشيد از كتاب الهند بيرونى در "تاريخ هند" جامع التواريخ خود ميباشد. (11) دوم، پروفسورجان بويل (J.Boyle)، استاد نامدار تاريخ عصر مغول و ايلخانان ايران، كه در گفتارى با عنوان "بيرونى و رشيد الدين" (يادنامه بيرونى، 1976م) از جمله گويد كه : خواجه رشيد همدانى يگانه نويسنده در سده هاى ميانه است كه از كتاب الهند بيرونى، مطالب جغرافيايى و تاريخى را استفاده كرده است، چه تا زمان ابوالفضل علاّمى (د 1011ق)، مؤلف آيين اكبرى، كسى بدان كـتاب توجه و اسـتناد نكرده است، مگر خواجه همدانى كه در "تاريخ هند" جامع التواريخ خود را از آن گفتاور نموده است، به علاوه وى احتمالاً از كتاب پاتنجلى بيرونى هم ـ كه آن را از سانسكريت به عربى ترجمه كرده است ـ نيز مىبايست بهره برده باشد. _________________________پ eMer@lD 05-08-2009 11:00 PM سومین هتل صخره ای جهان کندوان تبریز  سومین هتل صخره ای جهان کندوان تبریز سومین هتل صخره ای جهان استان: آذر بايجان شرقي شهرستان: تبريز عکاس: بهزاد تركي زاده هتل پنج ستاره لاله در روستای کندوان تبریز ،سومین هتل صخره ای جهان است. ساخت این هتل صخره ای در آذربایجان شرقی توسط شرکت توسعه گردشگری ایران انجام شده است. سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%281%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471543 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: ورودی هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C6001.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471542 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: نمای بیرونی هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%2811%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471541 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: نمای بیرونی هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%282%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471544 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: نمای بیرونی هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%286%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471545 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: داخل اتاق هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%287%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471546 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: داخل اتاق هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%288%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471549 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: نمای داخل هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%283%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471548 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: جکوزی سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%289%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471547 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: نمای داخل هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%285%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471550 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: سرویس های هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%2810%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471551 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز توضيحات: نمای بیرونی هتل سومین هتل صخره ای جهان http://www.chtn.ir/Images%5Cgallery%5C001-%284%29.jpg عكاس: بهزاد تركي زاده | كد عكس: CHTN03471552 مكان: استان آذر بايجان شرقي، شهر تبريز eMer@lD 05-08-2009 11:00 PM توضيحات: نای داخل هتل http://server32.irna.com/filesystem/...4412-55-45.GIF http://server32.irna.com/filesystem/...4412-55-31.GIF http://server32.irna.com/filesystem/...4412-54-58.GIF http://server32.irna.com/filesystem/...6912-51-10.GIF http://media.farsnews.com/Media/8512...40157_L600.jpg eMer@lD 05-08-2009 11:03 PM تبریز  برج خلعت پوشان در ده کیلومتری جاده تبریز ـ تهران در کنار جاده، برج آجری منشوری شکل قرار دارد که به برج خلعت پوشان مشهور است. این بنا در اواخر دوره صفویه احداث شده است. در زمان قاجار خلعت اهدایی شاهان برای حاکمان آذربایجان در این برج بر دوش آنها انداخته می شد. برج سه طبقه است. طبقه اول و دوم سرپوشیده و طبقه سوم بدون سقف است. آخرین مراسم خلعت پوشان در سال 1330 هجری قمری در زمان حکمرانی صمد خان مراغه ای انجام گرفته است. در سال های اخیر دانشگاه تبریز این بنا را مرمت کرده است. سفر به دیار غیرت مندان تعطیلات پانزده خرداد امسال را رفتم به تبریز.جاتون خالی خیلی حال کردیم.در این قسمت به خود شهر می پردازم. ایل گلی(شاه گلی)منظره آن در شب زیباتر است.جالب است بدانید عمق استخر آن در جاهایی به ٨-٧ متر می رسد.موزه بسیار عبرت آموز مشروطه.در این موزه شما میتوانید آشنایی مختصری با نقش آفرینان مشروطه از ستارخان گرفته تا باقرخان و حتی کسروی و ایرج میرزا و ... بدست آورید. http://i16.tinypic.com/6u9mnw8.jpg http://xs123.xs.to/xs123/08035/khaneh_mashrote545.jpg eMer@lD 05-08-2009 11:04 PM میدان ساعت-ساختمان شهرداری که ظاهرا اولین ساختمان بتنی ایران است.مقبره الشعرا که مدفن بسیاری از شاعران از جمله شهریار-خاقانی-اسدی طوسی و ... است. http://www.salamiran.org/CT/Tourism/...n_e/tabriz.jpg http://farhang-as.gov.ir/store/magba...26002455968808 در کنار مقبرا الشعرا بازدید از موزه قاجار نیز شاید جالب باشد.در این موزه وسایل پراکنده ای از دوران قاجار گرد هم آمده.از دیگر آثار اطراف مقبره شعرا موزه آثار گچی استاد بهتونی ست.من نمی دانم چه کسی به این بنده خدا لقب استاد داده.البته زحمت زیادی کشیده اما زحمتش ارزش زیادی ندارد.(البته به نظر من)یکسری وسایل مانند میوه جات و غذاها را با گچ ساخته و رنگ آمیزی کرده. http://www.tiknews.net/files/1174693281amirnezam.jpg در همان حوالی خانه ثقه السلام نیز که از مبارزین مشروطه بوده و به دار آویخته شده قرار دارد. همچنین موزه قرآن که شامل نسخ خطی و قدیمی ست هم در مسجدی(بقعه صاحب الامر) در همان حوالی واقع شده. http://i25.tinypic.com/eaiano.jpg http://www.memaran.ir/mypost/sahebamr_tabriz.jpg موزه تبریز یا موزه آذربایجان نیز داری آثار جالب و زیبایی است.سنگ معروف بسم الله-مجسمه های بسیار زیبا و ... http://www.vojoudi.com/gallery/Tabri...udi-com_26.jpg http://media.farsnews.com/Media/8601...40092_L600.jpg در کنار موزه ،مسجد کبود با کاشی کاری های بی نظیر فیروزه ای اش(اخیرا در کنار این مسجد پارک خاقانی و یک مجتمع تجاری زیبا ساخته اند.از آن کارهای نادری که جای دلگرمی دارد)و در زیر مسجد مقبره سازنده آن (جهانشاه)قرار دارد. یه شعر قشنگ هم بالای سردر مسجد نقش بسته بود. کردار بیار و گرد گفتار نگرد چو کرده شود،کاربگویدکه،که کرد http://www.persianoz.com.au/html/ima...iz/tabriz4.jpg http://www.vojoudi.com/gallery/tabri...abriz-City.jpg پشت مسجد هم اخیرا یک قبرستان تاریخی پیدا کرده اند مربوط به عصر آهن(٣۵٠٠ سال پیش).حتما سر بزنید. ارگ علیشاه از دوران سلجوقی که ابهت و عظمت آن انسان را مبهوت می کند.هرچند که چیزی از آن باقی نمانده و اکثر آن در زلزله تخریب شده.تازه باقی مانده آن را نیز حضرات می خواسته اند در طرح توسعه مصلی تبریز خراب کنند.پل کابلی که به نظر می رسد بیشتر برای اینکه در ورودی شهر از طرف تهران یک چیزی جلب نظر کند ساخته شده و گرنه اصلا لزومی به آن نبوده و کلا باعث اختلال در خیابان های اطراف هم شده. http://www.tabrizcan.com/images/ark.jpg http://eventspace.persiangig.com/ima...0/Tabriz-3.jpg جالب است بدانید در پشت ارگ یک سالن بزرگ معروف به شیر و خورشید و یک کتابخانه مجهز بوده که ظاهرا بدستور امام جمعه سابق تبریز خراب شده.معلوم نیست که این مملکت صاحب ندارد که یک نفر اینگونه میراث مملکت را تخریب می کند .-->منبع بافت سنتی بازار بخصوص بازار مظفریه(بازار فرش تبریز) و مسجد جامع در دل بافت بازار نیز از دیگر جاذبه های شهر است.می گویند تبریز بزرگترین بازارسرپوشیده جهان را داراست. http://www.shadmehrtour.com/Gallery/Tabriz/tabriz_2.JPG http://www.payvand.com/news/05/jan/t...l-quarters.jpg از دیگر آثار شهر می توان به برج آتش نشانی در داخل شهر (از این برج آتش نشان ها در زمان گذشته بر کل شهر احاطه داشته اند)و برج خلعت پوشان در ورودی شهر تبریز از طرف تهران اشاره نمود. http://tinypic.com/6gakg01 http://img.tebyan.net/big/1386/06/14...5924224101.jpg بقعه عون بن علی(منسوب به فرزندان امام علی)بر فراز کوه برای کسانی که هوس کوه نوردی دارند نیز شاید جالب توجه باشد.ربع رشیدی (باقی مانده دانشگاهی که بدستور وزیر ایلخان غازان خان - خواجه رشید الدین فضل الله) در پشت پمپ بنزین خیابانی عباسی در حال نابودی آخرین بقایای خود است. http://www.nevisandegan.net/users/am...29/img_385.jpg http://www.tabrizu.ac.ir/tabriz/tabr...s/image009.jpg آرامگاه دوکمال (مقبره کمال الدین خجندی از شعرای قرن هشتم و کمال الدین بهزاد مینیاتوریست معروف قرن دهم)در محله بیلانکوه در باغی مشجر و زیبا و خانه استاد شهریار نیز در بافت قدیمی شهر از دیگر آثار قابل توجه می باشند. http://www.javaneh.dk/danestaniha/ir...s/image001.jpg http://www.tabrizu.ac.ir/tabriz/tabr...s/image027.jpg اما یک نکته:کلا تبریزی ها خیلی علاقه دارند از تهرانی ها تقلید کنند.در برج سازی -نامگذاری خیابان هایشان(زعفرانیه-ولی عصر و ...).شهر تبریز دو اشکال عمده دارد.اولا در حد مشهوربودن وکلان شهر بودنش تمیز نیست.دوم اینکه شهر از نظر خیابان بندی و ترافیکی مشکل عمده دارد. eMer@lD 05-08-2009 11:04 PM قلعه بابک  قلعه بابک قلعه بابک ، یكی از آثار زیبای قدیمی است كه در منطقه آذربایجان در نزدیكی شهر اهر در شهر کلیبر قراردارد . بنا بر روایتها این قلعه منسوب به بابک خرمدین است كه در هنگام قیام بر علیه دستگاه خلافت عباسی در قرن سوم هجری ساخته شده است . ساختمان این قلعه بسیار محكم بوده و بر روی كوهی با دالانهای تنگ قرار گرفته و در داخل آن اتاقهای متعددی برای مقاصدگوناگون وجود داشته كه بعضی از آنها برای نگهداری اسلحه ومهمات و بعضی دیگر به عنوان انبار مورد استفاده قرار می گرفته است . همه ساله در روز دهم تیرماه كه برابر با جشن تیرگان ( روز تیر از ماه تیر ) است ، گروه گروه مردم آذربایجان ساعت ها از كوه های فراخ بالا رفته تا در قلعه بابک گرد هم آیند و به شادی و سرور می پردازند . http://nacfiran.com/firoozeh%20layeghi.jpg eMer@lD 05-08-2009 11:05 PM قلعه بابک ، جمهور یا «دژ بد» یکی از زیباترین قلعه های تاریخی ایران است.علاوه بر جذابیت های طبیعی و معماری که در این قلعه وجود دارد،داستان حماسه بابک و ایستادگی او در برابر خلفای عباسی،محبوبیت این قلعه را دو چندان کرده است. بابک بیست و دو سال در مقابل اعراب مقاومت کرد که دست آخر خلفای عباسی به طرز فجیعی ،دست ، پا و گردن او را قطع کرده و از دروازه های شهر بغداد آویختند. در روایتی آمده است؛زمانی که دست او را قطع کردند،چهره اش را با خون آغشته کرد تا معتصم تصور نکند زردی رنگ رخسارش از ترس است. «ابوعلی بلعمی» در تاریخ طبری در مورد این قلعه مینویسد:«در میان آن کوه ها حصاری کرده بود که آن را بذ خواندندی. او ایمن در آنجا نشسته بود و در آنجا همی بود تا روزگار به سر آمد و بدین جهت بیست سال بماند.» قلعه بابک در 60 کیلومتری شمال شهرستان اهر ، در ارتفاعات غربی شعبه ای از رود بزرگ قره سو و در سه کیلومتری جنوب غربی کلیبر واقع است.اطراف این قلعه را دره های عمیق 400 تا 600 متری فرا گرفته است و تنها از یک سوی قلعه راهی باریک و بزرو وجود دارد. با اینکه مسافت قلعه کلیبر 3 کیلومتر بیشتر نیست اما راه آن دشوار است.هنگام عبور باید از کتل ها و گردنه ها گذر کرد؛تا پس از 3 ساعت کوه پیمایی به باروهای استوار رسید. عظمت از فراز تیغ دره ها و کوه ها هر بیننده ای را مبهوت میکند.دور تا دور دیواره های قلعه در عمق 500 متری جنگلی از درختان آلو،انجیر،آلوچه،سیب،فندق، ذغال و گردو وجود دارد و نهرهای کوچک میان جنگل که از ارتفاعات جاری هستند،از میان این درختان گذشته و به باغهای زراعی می رسد. پس از عبور از مسیر ابتدایی که پله گذاری شده،به دامنه های بالای کوه میرسیم،جایی میان ابرها . در چشم انداز راست مسیر قلعه ، سیاه چادرهای بسیار دیده می شود که محل زندگی ایلات شاهسون است.این مسیر رفته رفته مشکل تر میشود.پس از عبور از دامنه های ابتدایی،صخره های بزرگ وکوچک پیش از به دروازه قلعه برسیم از معبری عبور میکنیم که به صورت دالانی از سنگ های منظم شکل گرفته است. معبر فقط گنجایش 2 نفر را دارد و تا باروی قلعه حدود 200 متر فاصله دارد.از همین نقطه است که سختی راه و جلال و ابهت قلعه ، آدمی را دچار حیرت غرور آمیزی میکند. برای نفوذ به قلعه حتما باید از دالان گذشت،بارو را که پشت سر میگذاریم تا حدود یکصد متر ،ارتفاعی را از میان صخره ها صعمد میکنیم که امروز پله گذاری شده و بسیار آسان تر از گذشته است.بر گرد این ستیغ دره ای است با جنگلی تنگ و ژرفایی تا 400 متر که به صورت تیغه و تا دیوار قلعه ادامه دارد.پیشینه این قلعه به به قبل از اسلام و دوره های ساسانی بر میگردد.نوع معماری قلعه به سبک معماری مجموعه تاریخی سلیمان،مربوط به دوره ساسانی هاست و با اینکه بوسیله ی عوامل طبیعی و انسانی دستخوش تغییرات بسیاری گردیده است،اما هنوز هم با شکوه ، زیبا و پر ابهت است. ساختمان درونی قلعه از یک تالار اصلی،4 اتاق که هریک به تالار راه جداگانه دارند و مدخل ورود به جایگاه سربازان تشکیل شده است.در زیرزمین قلعه نیز بقایی از اصطبل موجود است. بر فراز برج هایی این این قلعه که بایستید ، همه ارتفاعات و جنگل های اطراف زیر پای شماست و شما بر بلندترین نقطه ی منطقه ایستاده اید .چشم اندازی وسیع از کوه های پوشیده از درخت و دشت های ارسباران .به راستی که این قلعه بسیار زیباست. اگر آدینه یا روزهای تعطیل در اطراف قلعه باشید کوهنوردانی را می بینید که مصالح و سنگ های لازم بری ترمیم قلعه را حمل می کنند.آنان با این کار خود می خواهند نام و خاطره سردار بزرگی را به یاد بسپارند که عشق به وطن را از نیاکان خود به ارث برده است. در سال های اخیر علی رغم کم لطفی هایی که از سوی برخی انسان ها و نهاد ها در حق این قلعه اعمال شده است ، دیوارهای در حال ریزش پی بندی شده و بخشی از دیوارهای بنا ، تعمیر و دوباره سازی شده است . همچنین بخشی از پله های ورودی قلعه شیب بندی و کانال کشی حوضچه های آب که در اطراف قلعه وجود دارد به پایان رسیده است. علاوه بر این در بسیاری از روزهای تعطیل در این قلعه،مراسم شعرخوانی،موسیقی سنتی و رقص لزگی(رقص محلی آذربایجان)برگزار میشود.این قلعه و طبیعت اطراف آن برای کوهنوردان و طبیعت گردان آذربایجانی از اهمیت ویژه ای برخوردار است. قلعه بابک،جمهور یا «دژ بد»یکی از زیباترین قلعه های تاریخی ایران است.علاوه بر جذابیت های طبیعی و معماری که در این قلعه وجود دارد،داستان حماسه بابک و ایستادگی او در برابر خلفای عباسی،محبوبیت این قلعه را دوچندان کرده است. بابک بیست و دو سال در مقابل اعراب مقاومت کرد که دست آخر خلفای عباسی به طرز فجیعی ،دست ،پا و گردن او را قطع کرده و از دروازه های شهر بغداد آویختند.
ادامه نوشته

بازار

ازار تبریز

بازارتبریز یکی ازبازارهای بزرگ و قابل توجه خاورمیانه است.سبک معماری، آرایش مغازه ها، کثرت تیمچه ها، انواع مشاغل و وجود تعداد بسیاری مدرسه و مسجد که در کنار سرایهای بازرگانی قرار گرفته و غالبشان حیثیت تاریخی دارند آنرا نمونهء عالی یک محیط تجارت و زندگی اسلامی و شرقی به شمار می آورد. اگر ما بخواهیم بازار تبریز را خان به خان، سرای به سرای و راسته به راسته معرفی کنیم باید کتاب مفصلی تاًلیف نمائیم، بدین جهت در اینجا فقط یک نظر اجمالی به وضع اقتصاد و بازار تبریز در چند دورهء مختلف بعد از اسلام می اندازیم و سپس از چند تیمچه و بازار معروف و بانیان آنها نام می بریم و مساجد و معابد تاریخی موجود در بازار را نیز زیر عنوان مدرسه یا مسجد به طور جداگانه مورد بحث موجر قرار می دهیم.

تبریز به علت قرار گرفتن در سر راه شرق و غرب از بدو آبادی و آمدن به صورت یک شهر بزرگ، مرکز مبادلهء کالاهای بازرگانی کشورهای اروپائی و آسیائی بوده و خود نیز بنا به مقتضیات جغرافیائی محصولات کشاورزی و صنعتی فراوان داشته که به ا قصی نقاط دنیای آنروز صادر می گردیده و این معاملات ایجاب می کرده که بازارها و مراکزی برای مبادله و فروش کالاهای گوناگون شرقی و غربی داشته باشد.لذا اکثر موٌرخان و جغرافی نویسان و جهانگردان اسلامی و خارجی مطالب جالبی در بارهء کالاها و وضع بازرگانی و بازارهای تبریز نوشته اند:

مقدسی در قرن چهارم شهر و بازار تبریز را به آبادی و وفور کالا و رواج معاملات تعریف کرده است1

یاقوت حمودی در 610 ه. ق، از تبریز دیدن کرده و فراوانی و ارزانی میوه

را در تبریز ستوده و نوشته است: انواع میوه ها در آن شهر فراوان است، من هیچ جا، زردآلوئی بهتر و پاکیزه  تر از زردآلوی مشهور به « موصول» تبریز ندیده ام و به اندازه ای این میوه ارزان بود که من هشت من بغدادی آن را به نصف حبهٌ زر خریدم.» سپس کالاهای صادراتی تبریز را چنین یاد کرده است:« در آن شهر از پارچه های عبائی 2 ، سقلاطون3، اطلس و سجاده زیاد به عمل می آید و به دیگر شهرهای شرق و غرب صادر میشود4.»

زکریاء بن محمد قزوینی همین نوشتهء یاقوت را تاٌیید کرده و وفور خیرات و امتعه و صناعات تبریز را ستوده و صدور لباسها وپارچه های عتاٌبی، سقلاطون، اطلس و سجادهء تبریزرا به تمام نقاط دنیای شناخته شدهء آنروز، یادآور شده است.5

« مارکوپولو6، سوداگر ونیزی تبریزرا شهری بزرگ و با ابهٌت تعریف کرده و دربارهء آن نوشته است:» اصولاً ساکنان تبریز از راه داد و ستد و تهیهء کالاهای گوناگون روزگار می گذرانند و امتعهء ساخت این شهر عبارت از همه گونه حریر است، بعضی سیم بفت و پاره ای دیگر زربفت و گرانبها. در این شهر همه گونه درٌ و سنگهای گرانقیمت به فراوانی یافت می شود. سوداگرانی که دست اندرکار داد و ستد با کشورهای بیگانه اند ثروت هنگفتی به هم می زنند، اما ساکنان تبریز بر روی هم مردمی مستمند ند:

اودریک 8 روحانی کاتولیک از اهالی پوردنون9 که در زمان سلطان ابو سعید بهادر خان به سال 721 ه . ق، از تبریز دیدن کرده در بارهء محصولات و امتعه و بازار تبریز چنین نوشته است:« تبریز شهری است به غایت با شکوه که در آن بیشتر از هر شهر معظم جهان کالاهای گوناگون به چشم می خورد، در روی زمین هیچ نوع خوراک و هیچ گونه کالائی پیدا نمی شود که از آن در تبریزانبارهایی وجود نداشته باشد. تبریزجائی بی مانند است و وفور نعمت درآن به حدی است که هر چه را انسان به چشم می بیند به دشواری می نواند باور کند، زیرا تقریباً از کلیهء نقاط جهان سوداگران، با این شهر داد و ستد دارند10.»

m1.jpg

ابن بطوطه بازارهای تبریز را پر کالا، آباد و بهترین بازارهای دنیا معرفی کرده و نوشته است:

« ...فردای آن روزازدروازهء بغداد به شهر تبریز وارد شدیم و به بازار بزرگی که بازارغازان نامیده می شد رسیدیم و آن بهترین بازارهائی بود که من در همهء شهرهای دنیا دیده بودم.هر یک ازاصناف  پیشه وران در این بازار محل مخصوصی دارند ومن به بازار جوهریان که وارد شدم از بس جواهرات گوناگون دیدم کهچشمم خیره شد. غلامان زیبا روی، با جامه های فاخر، دستمالهای ابریشمین بر کمر بسته و پیش خواجگان ایستاده بودند، جواهرات را به زنان ترک نشان می دادند و زنان در خرید جواهر برهم سبقت می جستند و زیاد می خریدند. من در این میان فتنه هائی دیدم که ازآنها به خدا باید پناه برد. پس به بازار عنبر فروشان شدیم و همان وضع را در آن بازار دیدیم11.»

حمدالله مستوفی مورخ و جغرافی نویس معروف قرن هشتم ضمن تعریف خوبی و فراوانی غلات و بقولات و میوه های تبریز و اشاره به مزیت پاره ای از انواع مخصوص کلابی و سیب و زردآلو و انگور و خربزهء آ ن ، مردم این شهررا اعم از فقیر و غنی اهل کسب و پیشه و دادو ستد معرفی نموده و برخلاف مارکوپولو، یادآور شده که« در آن دیار متمول بسیار است12.»

کلاویخو13، فرستادهء پادشاه اسپانیا که در 807 ه. ق ،هنگام سفر به سمرقند از تبریزدیدن کرده14، وسعت کوچه ها و میدانها و کاروانسراهای تبریز را ستوده و نوشته:« در کاروانسراها دستگاههای مجزا و دکانها و دفاتر کار ساخته اند........ و چون از این کاروانسراها خارج می شویم به خیابانها و بازارهائی می رسیم که درهمهء آنها کالاهای گوناگون به فروش می رسد، پارچه های ابریشمین، پارچه های پنبه ای ، تافته، ابریشم خام، انواع جواهر و اقسام ظروف15.»

آمبروسیوکنتارینی سفیرایتالیا در دربار اوزون حسن آق قویونلو که در سپتامبر سال 1474 م

( 878/ 879 ه . ق،) در تبریز بوده و فراوانی عنبر را در تبریز می ستاید، تبریز را پر جمعیت تصور نمی کند و می نویسد: « آذوقه و خواربارفراوان دارد ولی همه چیز گران است. تبریز دارای بازارهای متعدد است، ابریشم زیادی به کاروانسراهای آن وارد می شود و از آنجا به حلب ارسال می گردد. اجناس ابریشمی ساخت یزد و پارچه های پشمی فاستونی و سایر اجناس در آنجا فراوان است ولی از جواهرات چیزی نشنیدم16.»

ادامه نوشته